تبليغاتX
نسيم تحول
سلام ببخشید واقعا شرمنده ام مسائلی پیش امد که نتونستم بیام از مجی

 تشکر می کنم که هرروز منو شرمنده کرده بهش می گم که یه هیچ وقت

خداحافظی نمیشنوه از آقا سعید و لیلا جون معذرت می خوام که توی

جشنشون نبودم از داداش گلم می خوام منو ببخشه می بخشی دیگه ؟

از نسرین عزیزم می خوام کوتاهی منو ببخشه . بقیه دوستان گل هم تازه

امدن ازشون تشکر می کنم و قول می دم از شرمندگیشون در بیام طاعات

و عبادات همه قبول باشه

 

راستی جاتون خالی رفته بودم مشهد تا جایی که یادم بود و تونستم دعا

کردم به کنکوری های عزیز تبریک می گم که قبول شدن اگر هم نشدن

فدای سرشون

لوسی من شیرینی ندادیا . داداشی هم که دمش گرم اصلا نمیگه خواهر

داری خیلی بدی

منو ببخشید تمام تلاشمو می کنم که جبران کنم اگر بتونم فردا ساعت ۱ یا

دو عصر آن میشم عزیزانی که آی دی منو دارن ازشون حضوری معذرت

خواهی می کنم

سر افطار منو فراموش نکنید هم دعا  و هم خوراکی

راستی از ارتباطات سیار شبکه های مختلف از تهیه کننده محترم و از

کارگردان عزیز تشکر می کنم دستشونو می بوسم ( همشون خودم بودما )

                                

               

 

+ نوشته شده توسط nazi در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 20:4 |

 

هر كسي از زندگي يه برداشتي داره منم ميگم زندگي  شبيه به جاده

 

چالوسه تا حالا رفتين جاده چالوس ؟

 

تا حالا پرسيدين كه اين  تابلوهاي ازطراف جاده براي چيه يا اصلا چرا

 

گذاشتنش ؟

 

بيايد تصور كنيم كه اولين باره داريم وارد اين جاده قشنگ و خطرناك ميشيم .

 

تابلوها شامل سرعت مجاز خطر سقوط سنگ و .. هستن . اگه يه ذره تامل

 

 مي كنيم به اين نتيجه مي رسيم كه حتما قبلا سوانحي اينجا رخ داده مثلا

 

تصادف كه تصميم گرفتن ديگه تكرار نشه به همين خاطر به بقيه مسافرا

 

اخطار مي دن . كيلومترايي كه در پيش داريم پشت پيچهاي تند و يا صخره

 

ها پنهان شدن مي تونه زيباتر يا خطرناكتر باشن

 

 

ما هم بي اطلاع هستيم كه پشت پيچا چي مي تونه باشه .راننده ترسو

 

همونجا مي زنه كنار و ادامه نمي ده اما راننده جسور ادامه ميده با هدف

 

پيدا كردن يه منظره قشنگتر .

 

  

  

 

زندگي براي من همينه يه جاده : گدشتم تابلوهاي اخطار دهنده حالم

 

كيلومتري كه طي مي كنم و آيندم كيلومتراي پشت پيچ . از گذشته همين

 

تابلوها رو نگه داشتم نه حسرتي و نه خاطره بد .

 

              

                             

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 0:32 |
سلام پاينده و پر انرژي باشيد مي ريم روي گامهاي بعدي

گام سه : توي دادن هرچيزي خسيس هستي توي بيان احساست نسبت

به همسرت نباش .

تبصره : گاهي اوقات به اشتباه اين حس بوجود مياد كه بيان احساس يعني

 خورد شدن غرور ولي اين اشتباهه همسر شما نزديكترين آدم به

شماست . يه دوستي مي گفت زندگي مشترك يعني داد وستد محبت و

احساس همينه دقت كن بعضي تاجرا خوب سود مي كنن نگو شانس دارن

چون اونا راه تجارتو بلدن تو هم اگه مي خواي تاجر خوبي باشي قوانين

تجارتو ياد بگير !

گام چهارم : سعي كن وقتايي كه همسرت سرحالتره رو بشناسي . اگه يه

 زماني خواستي در مورد بچه ها يا قبوض يا هر مسئله اي هرچقدر هم مهم

صحبت كني نذار وقتي كه از سركار مياد چون اين زمان منتظر يه آرامش نه

يه بهم زننده آرامش . براي اين كار مي توني به مدت يه هفته وقتايي كه

همسرت خوشحاله رو بنويسي . ميترا ميگه داريوش وقت صبحانه عاليه .

نازي ميگه علي وقتي كه در مورد كارش يه ذره حرف بزنه آروم ميشه . الهه

ميگه شوهرش شبا آرومتره . علي ميگه نازي وقتي خوشحاله كه از زيارت

مياد . داريوش ميگه ميترا بعد از آمدن از عروسي خوشحالتره . به اين ترتيب

شما مي تونيد تاكتيك نفوذو پيدا كنيد .

نكته طلايي : سعي كنيد براي بيان خواستتون يا حرفتون زمانو مشخص

كنيد مثال : علي من مي خوام ۱۵ دقيقه در مورد كارت باهم حرف بزنيم .

مسئله بعدي انقدري افراط نكنيد كه مدام زير لب بگه پس مي خوايد

تمومش كنه .

ببخشيد اگه طولاني شد در ضمن دوست دارم شما هم بگيد كي

همسرتون آرومتره تا شايد بقيه هم بتونن استفاده كنن

                                              

+ نوشته شده توسط nazi در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 13:34 |
سلام دوستان خوبيد امروز مي خوام يه ذره در مورد چيزي حرف بزنم كه

شايد بزرگتر از دهنم باشه ولي جالبه گفتم  من از هرچيزي حرف مي زنم .

اينم بذاريد پاي كنجكاويم .

مجردا نخونن  دوست دارين بخونيد

زوج رويايي و هميشگي از اين به بعد يه سري تاكتيك نظامي مي نويسم

كه موفقيت صد در صد داره البته منظور از تاكتيكو به حساب ميدون جنگ

نذاريد چون همسر شما نه رقيب شماست و نه دشمن شما اينجا بيشتر

شجاعت و صبر و استقامت يك سرباز چريك مد نظره .

 

اولين گام برگردين به روزاي خوش ماه عسل ببينيد چرا اون موقع حس

خوشبختي داشتين و الان كمتر نگيد كه اون موقع داشتيم همديگه رو فريب

مي داديم نه و نگيد كه شايد علاقمون به هم كم نشده اينم درست نيست

فقط برگردين و يه مرور كنيد .

گام دوم سعي كنيد با همسرتون صادق باشيد . همسر شما كف بين و

آينده نگر نيست كه بخواد خواسته شمارو (در حالي كه هنوز چيزي

نگفتين ) بفهمه پس صادقانه بگيد ازش چه انتظاري داريد ولي نه با قهر

خشم و غضب  مثال : علي دوست دارم بيشتر كنارم باشي . ميترا مي

خوام كه بيشتر به من توجه كني . داريوش مي خوام يه وقتايي توي كاراي

خونه كمكم كني تا بتونم وقت بيشتري با تو صرف كنم و انرژي بيشتري

براي با تو بودن داشته باشم . و يا امثال اين مسائل كه هرزوجي دوست

دارن باشه

يادتون نره من منتظر كمك فكري شما هستم من شروع كردم شما ادامه

بديد تا بقيه هم بتونن استفاده كنن

+ نوشته شده توسط nazi در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 15:57 |

سلام ما امدیم

امروز می خوام بعد از اون همه تنبلی یه داستان بگم براتون و با عرض

معذرت از دوستانی که به من لطف  کردن ولی من شرمندشون شدم

حالا یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون کسی نبود اون  موقعه ای که

جد ماهم نبود یه پادشاه مهربون بود یه پسر کوچولوی بدجنس داشت آخه

زنگ مردمو می زد فرار میکرد  زمان گذشت بابا پیر شد نوبت رسيد كه به

پادشاه پسر . باباهه براي اين پسر علاوه بر همه چيز يه چيز خيلي خوب به

ارث گذاشت يه وزير باهوش و دانا (مثل من)  گذشت آقا بالاخره آدماي

خوب هم هميشه دشمن دارن زيراب اين وزيرو زدن اينجوري شد كه

آقاي وزير ما از كار بركنار شد  ولي دم آخري يه چيزي داد به اين شاه

جوان ما يه انگشتر ساده با يه نگين كم ارزش بهش گفت هروقت تو

شرايطي گير كردي كه به كمك نياز داشتي اين نگينو باز كن .آقا گذشت تا

اينكه يه روز يه جنگي شد بين اين شاه و شاه همجوار بعدش داشتن عقب

نشيني مي كردن كه يه دفعه شاه حس كرد به كمك نياز داره نگينو باز كرد

مي دوني توي چي بود

اين نوشته حكاكي شده بود ْ اين نيز مي گذرد ّ  خوندو قوت گرفت

دوباره رفتن طرف ميدون اما اين بار موفق شدن .

خب خوابتون كه نبرد واقعا يه وقتايي ميشه كه حس مي كني توي يه زندون

بي در و پيكر اسيري هيچ راهي نداري مشكلا دارن خفت مي كنن كسي

نيست حرفتو بفهمه بيا اين جمله رو توهم بنويس توي چند تا كاغذ كوچولو و

براي خودت چن جا بزار . و هروقت توهم داشتي از كلي حرف توي دلت يا

مشكل توي زندگيت حس خفگي مي كردي بخونش با ايمان بخونش و به

ساعتت هم نگاه كن یادت باشه شب هیچ وقت موندگار نیست .

 

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 20:36 |
سلام نزدیک کنکور هستیم یه لطفی کنید و برای تمام

بچه کنکوریا من جمله من دعا کنید

 

همرزمای عزیز به همتون خشته نباشید می گم و

 

امیدوارم موفق باشید دعا برای منم یادتون نره ها

 

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 16:45 |
سلام به همه دوستان که منو شرمنده کردن دعاهای شما همشیه بدرقه من بود

حذف نکردم تا همیشه يادم باشه و ناسپاسی نکنم

آمدم تولد یکی از عزیزانو تبریک بگم و یه معذرت خواهی چون بنا به دلایلی

نتونستم بهش تبریک بگم

عزیزم روزگاری آنچنان خیره به آسمان بودم که مگر دیدن خورشید  تنهایی

مرا بشکند ولی ناگاه روزی

قطره ای امد بر مژگانم نشست آن روز نا سپاسی کردم که این قطره

چیست پرودگارا من طالب همنشینی هستمو تو بر من خسته قطره نازل

می کنی ؟

همان دم سر به زانو گذاردم لحظه ای تورا بر مژگانم حس نکردم هراسیدم از

این ناسپاسی که باز تنهایی اما در قلبم شور وجودت را چشیدم

نمک زندگی من لوسی من می دونم تاخیر منو می بخشی

 

از همه دوستان خواهش می کنم با تمام وجود برای عزیز من دعا کنید با

اینکه رتبه یکه کنکور سراسری میشه ولی خواهش می کنم یه تبریک بهش

بگید .

راستی اون مار بوآ هم نشد برات بفرستم

۲۶ خرداد تولد مهربونم مبارك باشه

ببخشيد نتونستم كادوي خوبي تهيه كنم

اين تنها چيزي كه مي تونم بهت بدم  مي دونم واسه چشماي تو خيلي كمم

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 21:9 |
سلام من داداش نازي هستم ازم زياد نوشته شايد با

من آشنا باشيد به هرحال از همه دوستاي نازي مي

خوام فقط براش دعا كنن همين

التماس دعا

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 20:38 |

به نام پرودرگاري كه داد  قلبي تا باشد براي تو لبي تا سخن

 

گويد با تو و داد چشماني كه نبيند جز تو

 

با نام او شروع كردم و سوگندش دادم تا بمانم فقط براي تو

 

با نام او مي نويسم تا بگويم هرلحظه ياد توام

 

اورا مي پرستم و تورا ستايش مي كنم به ياد او

 

اورا نيايش و تورا نوازش مي كنم

 

اور بر قلب خود صاحب ديدمو تورا جزئي از آن اورا

 

بوسيدم و بوسه بر قدمگاهش زدم ازيرا كه او در تممام تنهايي

 

هايم مرا ياري داد و فرشته اي چون تو را براي همدمي من

 

برگزيد دست به دامانش زدم تا مارا در پناهش حفظ كند فرياد

 

كشيدم تا دل سكوت كند

 

دلي كه ساحلش هميشه آفتابي بود دلبر طوفاني اش كرد

 

ارگ من آباد بود اما تو محبوب ويرانش كرد

 

وقتي شاهد بودم كه چگونه كاخم به كوخي تبديل شد دگر از

 

پاي نشستم اما باز  آفريدگار فرشته اي را بر ويراني نازل

 

كرد كه برايم كاخي همانند كاخ هارون بناكرد .

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 14:7 |

 

گويند كه در مكتب درويشان گنجه اي سرشار

 

از زر است

 

كه جمشيد نداشت

 

در سراچه دل عاشق تحفه اي است كه در

 

هيچ دياري يافت نخواهد شد

 

 

در چشمان ليلي گوهري است كه كوه نور در

 

 

حسرت داشتن آن ، تمنا مي كند .

 

 

و حال مي گويم با دستان تو بهشتي ساختم

 

 

كه مومن و ترسا نتوانند در هفت آسمان آن را

 

بيابند

 

عمارتي ساختم از روياها كه فرعون در طلب

 

داشتن آن است .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 13:14 |


Powered By
BLOGFA.COM