تبليغاتX
نسيم تحول
یکی از عزیزانم به من پیشنهاد کرد که داستان زندگی خودمو براتون بنویسم تا شاید عبرتی بشه 

من نازی ۱۷ ساله از کرج هستم که پدرم دارای شغل آزاد

۵ سال پیش وقتی به طور اتفاقی به مغازه پدرم رفتم

چشمم افتاد به یه پسر ۱۸ یا ۱۹ ساله با  قد بلند و

سبزه به اسم احسان که زل زده بود توی چشمام  اون

روز بهش هیچ حسی نداشتم

 

تا اینکه چند روز بعد وقتی توی یکی دیگه از مغازه های

بابام تنها بودم اومد با سلامی اینجوری عنوان کرد که

دنبال جنس مشخصی می گرده تا به بهترین کسی که

دوستش داره هدیه کنه

 

منم یه ادکلنی که خیلی خوش بو بود بهش معرفی

کردم بعد هم براش کادو پیچ کردم همون موقع یکی از

دوستاش اومد توی مغازه و درگوشش یه چیزی گفت اون

لحظه نفهمیدم چی گفت که یهو  کادو از دستش به

زمین افتاد و همون جا رو زمین گرفت نشست . من که

نگران شده بودم یکی از همسایه رو صدا کردم تا کمکش

کنه اما همسایه چون سرش شلوغ بود نیومد .

اما احسان از همه جا بی خبر زل زده بود به دیوار

و  گریه می کرد . خلاصه داداشم سر رسید و خیلی

متعجب به اون نگاه می کرد گفت آقای فرانی حالتون

خوبه چی  شده؟  مغازه رو بوی ادکلن برداشته بود .

نادر (داداشم ) از من پرسید چی شده منم بهش گفتم .

نادر صداش کرد اما انگار اون صدایی رو نمی شنید .آخر

هم ازدوستش پرسیدیم گفت که : نگار خودکشی کرده .

نگار کسیه که احسان دوستش داره و یه ساله که با هم

رفیقن و قرار بود فرداشب برن خواستگاری نگار که ....

 

من که خیلی ساده بودم پا به پای احسان گریه کردم تا

اینکه نادر منو به زور به خونه برد .

 

توی خونه هم داشتم به این فکر می کردم که من هرگز

عاشق نمی شم تا اینجوری یه دفعه بشکنم اما

افسوس که همیشه دنیا مطابق میل ما پیش نمی ره

وقتی یاد چشمای اشک آلود احسان می افتادم خوابم

نمی برد و براش گریه می کردم .

 

فردا با بی حوصلگی تمام رفتم مغازه . نشسته بودم که

یه خانمی وارد مغازه شد . داشت ادکلن مردونه انتخاب

می کرد که نادر اومد تو مغازه . و از سلام و علیکی که

بااون زن داشت فهمیدم که مشتری همیشگیه مائه و

وقتی که گفت خانم فرانی . اونجا بود که فهمیدم باید

مادر احسان باشه . یه دفعه پریدم وسط حرف نادر گفتم

خانم فرانی آقا پسرتون خوب شدن . برگشت طرف من و

گفت حالش خوب بود اما یکی این خوشی رو ازش گرفت

و امشب تولدش من هم می خوام از اون حال درش

بیارم .

 

وقتی فرانی رفت از نادر پرسیدم چه قدر بدبخت بود این

پسر نه ؟ نادر گفت بدبخته آره بدبخت کدوم بد بخت

باباش کارخونه داره ؟ آخه کدوم بد بختی لب تر کنه

باباش اینا براش یه دختر مایه داره دیگه جور می کنن .

 

یک هفته بعد احسان گرفته اومد و سلام کردو گفت

ببخشید من اون شب انقدر حالم بد شده بود که یادم

رفت پول ادکلنو حساب کنم گفتم نه شما ازش استفاده

نکردین نادر گفته حساب نکنم . اما هی اصرار کرد و یه

دفعه گفت ببین چرا نمی فهمی که نمی خوام بدهکار

برم .

با شنیدن حرفش متعجب شدم و گفتم آهان خوب بگید

می خواید برید به یه سفر باشه اشکالی نداره بعرا با

نادر حساب کنید اما احسان یه دفعه داد زد و گفت : آره

می خوام برم جهنم

تازه فهمیدم منظورش چی بود گفتم چه قدر قشنگه که

می خوای خودتو فدای عشقی کنی که حتی جرئت

زندگی کردنو نداشت حتی لیاقت در کنار تو بودن رو

نداشت ؟ یه دفعه صداشو برد بالاتر و داد زد خفه شو

توحق نداری در مورد نگار اینجوری صحبت کنی تو که از

اون چیزی نمی دونی . با وارد شدن مشتری ساکت و

خاموش شد رفت منم که دیگه تحمل موندن رو نداشتم

زنگ زدم به نادر که بیا من خسته ام . وقتی رسیدم

خونه به اون دختر غبطه خوردم گفتم چه قدر دوستش

داشت اما  فکر اینم که احسان داشت خودش رو می

کشت ولم نمی کرد فقط دعا کردم که منصرف بشه

می خواستم مغازه رو ببندم که یه دفعه یکی صدام کرد:

ببخشید . برگشتم احسان بود از این که می دیدم

خودکشی نکرده خوش حال بودم اما از رفتار دیروزش

خیلی ناراحت بودم به همین خاطر با اخم نگاش کردم و

گفتم ببخشید دارم مغازه رو می بندم اگه چیزی می

خواین غروب بیاین . گفت اما خیلی ضروریه

 

حرفشو بریدم و گفتم من باید برم مدرسه .

و اومدم بیرون تا اونم بیاد اونم با ناراحتی سرشو انداخت

پایین و اومد بیرون و اثری از اون لبخند چند دقیقه پیش رو

صورتش نبود و فقط یه نگاه به چشمای غضب آلود من

انداختو رفت .

فردای اون روز از اون جایی که نادر باید می رفت مسابقه

و جمعه هم بود من باید از صبح می اومدم تاشب . رفتم

مغازه روبازکردم که احسان باز اومد . گفت خواهش می

کنم یه چند لحظه به حرفام گوش کنید . منم بی تفاوت

به کارهای خودم میرسیدم مغازه رو مرتب می کردم که

یه دفعه گفت : نازی خانم دارید گوش می کنین . با

شنیدن اسمم برگشتم وبا اخم نگاش کردم . گفت

اسمتونو درست گفتم . چیزی نگفتم . نازی خانم اومدم

بابت دیشب معذرت بخوام من اونروز عصبانی شدم اما

بعد از فکر کردن به حرفای شما فهمیدم که شما راست

می گید به همین خاطر هم منصرف شدم حالااومدم...

حرفشو بریدم گفتم خوبه فکر عاقلانه کردید . گفت

اومدم ... اومدم و یه دفعهه پشیمون شد و رفت دم

غروب همون روز دوستش اومد و گفت ببخشیداین نامه

رو لطفا  بخونید اینو احسان داده

با عصبانیت گفتم به اون آقا احسان بگید بذاره کفن نگار

خشک بشه و بعد این کار را کنه منو اشتباه گرفته .

گفت باور کنید منظوری نداره از این کارش ؟این فقط 

شرح عشق اونوونگاره گفت بخونید و بعد در مورد نگار

حرف بزنید . نامه رو نپذیرفتم و با اومدن چند تا مشتری

سرم شلوغ شد . دیگه نفهمیدم چی شد شب که بابا

اومد دنبالم داشتم مغازه رو جمع می کردم که اون نامه

رو دیدم  . و برش داشتم توی خونه وسوسه شدم و اون

خوندم و دلم به حالش سوخت

 

فردابعد از مدرسه رفتم مغازه احسان اومدگفت نظرتون

در مورد نامه چی بود نازی خانوم گفتم  من اشتباه کردم

اما لطفا دیگه منو به اسم کوچیک صدا نکنید .چون شما

از نظر من یه غریبه و نامحرم هستید

 

از اون به بعد هر وقت هر جا منو می دید سلام می کرد

یه چیزی آروم زمزمه می کرد منم بی تفاوت از کنارش

عبور می کردم

 

تا اینکه یه روز وقتی داشتم از مدرسه می اومدم به

دوستش گفت :این نازی خانومو می بینی این عشقه

منه نذار کسی بهش چپ نگاه کنه تا من از سربازی

برگردم . دیگه مغازه نرفتم فصل امتحانا بود

 

یه دفعه مزاحم تلفنی پیدا کردیم و وقتی دقت کردم

متوجه شدم هر وقت میاد مرخصی ما مزاحم داریم .

یه دفعهه قفل لبشو باز کرد.و گفت نازی خیلی دلم برات

تنگ شده ... گوشیو گذاشتم ...

دست و پام می لرزید از شنیدن حرفش گوشهام داشت

آتیش می گرفت مامان که صدای زنگ تلفنو شنید از

آشپزخونه اومد توی حال منم به خاطر اینکه متوجه حالم

نشه به اتاقم پناه بردم دراز کشیدم و همش در فکر این

بودم که چرا اون که از من ۶ /۷ سال بزرگتره حتما

خواسته سرکار بگذاره با این فکرا و خستگی ناشی از

امتحانا خوابم برد . تا اینکه به زور دادهای نادر از خواب

بیدار شدم . گفتم چه خبره یه کمی خوابیدم دیگه هی

داد می زنی گفت بلندشو چه خبره ساعت ۱۲ ظهره .

گفتم خوب شبا بیدارم درس می خونم از این طرف جبران

می کنم دیگه فقط اومدی ساعتو بگی برو ۱۱۹ برو بذار

بخوابم . گفت : بلند شو یه دختر خانم با شخصیت زنگ

زده می گه با تو کار داره . با بی حوصلگی به طرف تلفن

رفتم گوشی رو برداشتم الو ... بفرمایید (صدای دخترانه

ای به فرد اونطرف گوشی می گفت فکر کنم خودشه ) و

الو بفرمایید ... سلام نازی جان ببخشید از خواب بیدارت

کردم (این صدای احسان بود ) نادر وایستاده بود منو نگاه

می کرد به همین خاطر مجبور شدم ادامه بدم گفتم بله

فاطمه . گفت : چرا دیگه نمی یای مغازه . گفتم امتحان

دارم نمی تونم . در ضمن دیگه علاقه ای ندارم تا بیام

داستانهای مزخرف بشنوم . گفت : دلم برات تنگ شده

بیا . گفتم : ببین فاطمه خانم من نمی تونم باور کنم و

گوشی رو گذاشتم و بازم پناه بردم به اتاقم . هر بار که

زنگ می زد توی دلم بلوا می شد یه بار دیگه تلفن زنگ

زد و مامان صدام کرد با ترس و لرز رفتم طرف تلفن گفتم

بفرمایید گفت به زبون خوش بهت می گم پاشو بیا مغازه

کارت دارم گفتم : منم با همین زبون می گم نمی خوام .

گفت خوب باشه چقدر شرط می بندی که من این

شرطو ببرم و تو بیای مغازه تو فردا حتما مغازه خواهی

بود . منم داد زدم و گفتم برای من هیچ بایدی وجود نداره

فهمیدی هیچ کس هم نمی تونه منو مجبور به کاری

کنه . اصلا می دونی نظرمن در مورد تو چیه حالم ازت

بهم می خوره (در حالی که داد می زدم و می لرزیدم

این حرفا رو بهش می زدم ) نگار خوب تو رو شناخته چرا

دوست داری همش قربانی بگیری (نادرو مامان که تا

حالا ناظر بودن ) نادر یه دفعه اومد گوشیواز دستم گرفت

و گفت بله شما کی هستید ؟ می شه بگید چه خبره .

اما افسوس که اون زرنگتر از این حرفا بود و گوشی داد

دست اون دختره . دختره هم گفت هیچی فقط می خوام

ازش یه دفتر بگیرم و اون نمی یاد مغازه تا به من دفتر

بده . نادر گفت نگران نباشید من خودم میارمش .و بعد

گوشیو گذاشت و گفت تو حالت خوبه خیلی بچه ای فکر

کردم چی شده دادو بیداد می کنی .

شب بابا صدام کرد : نازی (بابا رو خیلی دوست داشتم

اون تنها تکیه گاهمه ) سریع رفتم پیشش . گفت نازی تو

فردا امتحان داری گفتم نه . گفت فردا یه سر برو مغازه

قرار برامون قفل بیارن و دزدگیر وصل کنن . گفتم خوب

نادر بره بابا . نادر گفت من فردا تمرین دارم . در ضمن

مگه تو نمی خوای فردا به دوستت دفتر بدی برو دیگه .

نمی خواستم برم اما انگار دست تقدیر داشت یه چیزه

دیگه برای تن نحیف من می بافت . اگه بابا اینو ازم نمی

خواست نمی رفتم . شب تا صبح به این فکر می کردم

که این پسره چطور می دونست و بالاخره اون صبح

مسخره اومد . منم رفتم مغازه فقط دعا می کردم که نیاد

تو همین افکار بودم که اومد توی مفازه نگاهم کردو با یه

لبخند بهم فهموند که شرطو باختم بهش گفتم برو

بیرون . گفت نمی تونم . گفتم من تمایلی به دیدن شما

ندارم برو بیرون . گفت نمی تونم . گفتم آخه چرا ؟ گفت

اومدم دزدگیر رو وصل کنم . من که متعجب شده بودم

گفتم باشه من می رم بیرون . گفت برو اما نمی ترسی

اگه بدزدن گفتم چیو ؟ گفت قلبتو . اومدم بیرون رفتم

مقابل مغازه کناری ایستادم یه اسباب بازی فروشی

لوکس بود بین عروسکا یکی بود که همیشه نظر منو

جلب می کرد تقریبا هر روز ۲ یا سه دقیقه به اون

عروسک خیره می شدم و نگاش می کردم اما اون روز

نمی دونم چرا آنروز انقدر حریصانه به اون نگاه می کردم

دقیقا نمی دونم چه مدت داشتم نگاش می کردم که یه

دفعه یکی گفت ببخشید خانم برگشتم . گفت شما

صاحب مغازه هستید ؟ گفتم بله . گفت این آقا کارتون

داره . رفتم توی مغازه گفتم بله بفرمایید احسان گفت :

نازی بیا کار با دزدگیر رو بهت یاد بدم . گفتم ببخشید آقا

من دیگه مغازه نمی یام بهتره به بابام یاد بدی . گفت :

من که مغازه رو نمی گم من قلبتو می گم . گفتم اگه

کارتون تمام شده می تونید برید و با بابا بعدا حساب

کنید . گفت نازی خیلی سرسختی از همین سرسختی

تو خوشم اومده وگرنه دختر خالم از شما قشنگتره . منم

با یه پوزخند بهش گفتم می تونید برید دنباله دختر

خالتون منکه دعوت نامه ندادم دادم ؟ اونکه اصلا 

انتظارشنیدن این حرفو نداشت با چشمای گرد شده و

لبخندی که داشت رو به خشکی می رفت گفت : نازی

خیلی سرسختی منم از چیزایی که سخت بدست میان

خوشم میاد مطمئن باش تو هم یه روزی بدست میارم

مطمئن باش من هرچیزی رو که خواستم بدست آوردم تو

هم بدست میارم  . منم که از این لحنش ترسیدم گفتم :

 میدونی تو یه بچه مایه داری که فکر میکنی همه چیو

می تونی بدست بیاری اصلا نگار هم به خاطر همین

خودکشی کرد . اما نگار من اگه جای تو بودم این آدمو

می کشتم حماقت کردی دختر ...(باصدای داد احسان

آروم شدم) بسه دیگه وقتی سرمو بلند کردم دیدم

دستش بلند شد و وقتی توی چشمای اشک آلودش

نگاه کردم دستش پائین اومد و بی هیچ حرفی از مغازه

رفت بیرون حتی وسالیشو هم نبرد . بعد از اون خدارو

 شکر دیگه ندیدمش فکر کنم مرخصی اش تموم شده

بود  و مزاحم تلفنی هم نداشتیم یه روز توی حیاط

مدرسه می چرخیدیم که یه دختر غریبه به ما نزدیک شد

ظاهرا اون سوم بود خودش رو ساناز معرفی کرد و

گفت : شما باید نازی باشید درسته گفتم بله و شما

گفت من همسایه و خواهر صمیمی ترین دوست احسان

یعنی خواهر نیما هستم و براتون از احسان یه پیغامی

دارم من هم تا اسم احسانو شنیدم گفتم ببخشید

اشتباه گرفتید . و داشتم می رفتم سمت کلاس که

ساناز گفت احسان می گفت خیلی سرسختی اما من

باور نمی کردم . وای تازه داشتم آرامشو بدست میاوردم

حاضر نبودم به همین زودی از دستش بدم داشتم از

مدرسه میومدم بیرون که یه چهره آشنا رو دیدم بله نیما

بود (همونی که اون روز به احسان خبر داد) فکر کردم

شاید اومده باشه دنباله ساناز و به راهم ادامه دادم که

میانه راه یادم افتاد که ای دادو بیداد یادم رفت به زهرا

بگم چه ساعتی بیاد تا بریم طالقانی و بد شانسی تلفن

هم نداشتن . پس با اکراه برگشتم اما یه دفعه نیما رو

دیدم از کنارش خیلی خونسرد گذشتم 

من که تا اون لحظه فکر می کردم نیما امده دنبال ساناز

وقتی یادم افتاد که ساناز با سرویس می ره یه ذره فکرم

مشغول شد . رسیدم دم در دوستم باهم صحبت کردیم

وقتی بدون مقدمه سرم رو چرخوندم متوجه شدم که

نیما هنوزم تکیه داده به دیوار و به قول خودش استتار

کرده خلاصه فکر کنم گزارش کامل حرفای منو داره . تا

دم در خونه سنگینی سایشو حس کردم . ساعت مقرر

رسید و من به طرف ایستگاه اتوبوس که محل قرار منو

دوستم بود به راه افتادم . چند دقیقه ای ایستادم تا

دوستم امد و جالبتر اینکه وقتی سوار اتوبوس شدیم

دیدم انگار همه دوستای احسان امروز قصد داشتم برن

طالقانی . زهرا انقدر خوش صحبت بود که محو حرفاش

شدم تا اینکه رسیدم به جایی از اون به بعد رو پیاده می

رفتیم بزرگترین تفریح من پیاده روی خلاصه از اون روز به

بعد چندتا بادیگارد داشتم . و خودم هم الان خندم می

گیره خیلی جالب بود مثل لوتی های قدیم هوای عشق

همیدگه رو داشتن  نزدیک بهار شدیم و تولد من نزدیک

شد وای دل توی دلم نبود که آیا کسی تولد منو یادش

هست یا نه ؟

این مدت مثل یه دختر ۴ ساله تمام فکرم به تولدم بود

روز ۹ فروردین بود که احساس کردم کسی یادش نمونده

یازدهم غصم گرفت که فراموش شدم همون روز وقتی از

مغازه امدم بابا بهم گفت فردا هم باید بری دوست

نداشتم برم ولی روی حرف بابا نمی خواستم حرف بزنم

بی رمق گفتم چشم رفتم توی اتاق گفتم بی معرفتا

تولد منو که یادشون نیست هیچی حالا روز تولدم هم

باید برم مغازه سرمو گشذاتم روی بالش و به سقف

خیره شدم تلفن زنگ زد گوشیو برداشتم راه دور بود و

کسی جواب نمی داد چون مادربزرگم راه دور بود

چندباری گفتم الو بعد گوشیو گذاشتم دوباره گوشی

زنگ خورد گوشیو برداشتم : بله (سلام نازی جان سال

نو مبارک ) باز هم احسان اگر همون موقع نادر نمی امد

توی اتاق گوشیو می ذاشتم نادر امد گفت کیه ؟ گفتم

فاطمه است . سال نو شما هم مبارک ولی من که توی

مدرسه به شما گفتم که دیگه هیچی بین منو تو نیست

خندید و گفت :پس من فاطمه هستم این نظر توئه نظر

من نیست من تا هر وقتی که بخوام زنگ می زنم گفتم

بسه دیگه گوشیو گذاشتم . و تلفن رو از برق کشیدم که

دیگه صدای نحشو نشنوم .

 صبح با بی میلی و اکراه از جا پریدم تا برم مغازه رفتم توی آشپزخونه

خبری نبود یه تیکه نون گذاشتم توی دهنم لباسامو پوشیدم و از خونه

بیرون رفتم دقت کردید که وقتی توی فکر هستید گذر زمانو متوجه نمی

 

شین منم متوجه نشدم کی رسیدم به مغازه . قبل از اینکه مغازه رو باز

کنم کنار ویترین مغاه کناری وایستادم . ای وای عزیز دوست داشتنیم

نبود . ای بابا اینم دلخوشی اول صبح ما . تا ظهر خودمو مشغول تمیز

کردن مغازه کردم ظهر بد که تازه نشستم . که با صدایی دخترونه ای به

خودم امدم ببخشید خانم خیابون بامداد کجاست ؟ وقتی برگشتم گفت :

وای نازی (ساناز بود ) همون موقع بود که چندتا مشتری وارد مغازه

شدند و سرم حسابی شلوغ شد بالاخره بعد از اینکه رفتن آدرسو به

ساناز نشون دادم تا بیرون مغازه همراهیش کردم . انقدر فکر اینکه

فراموش شدم توی ذهنم می چرخید که انگار همین موضوع سرعت

عقربه های ساعتو هم زیاد می کرد . عصر بود ساعت ۷یا ۸ که دیگه

باید بابا می امد . بلند شدم تا مغازه رو جمع کنم . که یه دفعه دیدم یه یه

مشمای صورتی روی ویترین . گفتم حتما برای مشتری هاست برش

داشتم تا ببینم برای کیه نشونی چیزی داره . بازش کردم توش جعبه

کادو بود . و یه کارت پستال روش بود : نازی تولدت مبارک چون واقعا

نمی دونستم کی فرستادش و نمی خواستم اگر از طرف احسان باشه

قبولش کنم این بود که بازنکرده گذاشتمش کنار . رفتم بیرون تا یه

هوایی بخورم که دیدم یه دسته گل کنار در برش داشتم من در برابر گل

ضعف دارم یعنی اگر گل ببینم باید بوش کنم . اونم گلا چی بودن رز و

مریم . بوشون کردم انقدر تازه بودن که تازه فهمیدم الان بهاره . اوردم

توی مغازه ببینم روش چی نوشته شده نمی دونم چرا همه وسالشون جا

می ذارن اونم توی مغازه ما . نوشته روی گل باعث شد همه چی رو

فراموش کنم حتی تازگی اونارو نوشته بود : تقدیم به دختر آهنی قلبم

نازی . از جلوی در مغازه وایستادم پرتش کردم اون طرف خیابون توی

توری زباله . تمام فکرم رفته طرف این قضیه که چطور احسان به

خودش اجازه داده این کارو کنه از این کاراش دیگه کلافه شدم می

خواستم خفش کنم . انقدر توی فکر بودم که حضور بابا رو متوجه نشدم

تا اینکه گفت نازی کجایی ؟ گفتم جانم گفت پاشو بریم . اون بسته رو هم

برداشتم تا بدم ساناز بده به صاحبش . توی راه وقتی از بابا پرسیدم بابا

؟ وقتی کسی وارد زندگی آدم میشه اونم کسی که تو نخوای باید چی کار

کنی ؟ بابا یه ذره فکر کردو خندید : باید شوهرش بدی . منم دیگه

ساکت شدم و گذر آدمارو توی خیابون نگاه می کردم . تااینکه بالاخره

رسیدیم خونه . سوت و کور نه بوی غذایی نه چیزی تازه برقا هم

خاموش بود . بابا گفت نازی برو سریع لباس بپوش چون حال ثریا

(دخترخالم *) بد شده و بردنش بیمارستان مامان و نادر هم رفتن اونجا

ما هم می ریم . توی دلم گفتم اینم وقت پیدا کرده برای  مریض شدن .

رفتم طرف اتاقم بغض گلومو گرفته بود گفتم الان توی اتاق یه دل سیر

گریه می کنم . در اتاقو که باز کردم دیدم تمام اتاق شد ریسه رنگی نادر

هم یه کلاه مسخره گذاشته روی سرش مامان و نادرو بوسیدم و نشستم

پشت میز انگار غمم یادم رفت . کادوهارو باز کردم همه قشنگ بودن و

عالی اما اونی که می خواستم نبود . تازه از جمع کردن اتاق فارغ شدم

که یادم به اون کادوی مرموز افتاد رفتم بیارمش ببینم کی فرستاده

کنجکاو شدم . به همین خاطر زمانی که تقریبا همه خواب بودن رفتم از

توی ماشین بیرونش آوردم یهو نادر مثل جن جلوم حاضر شد گفت اون

دیگه چیه ؟ گفتم چه می دونم اگر قول میدی دهن قرص باشی بیا بریم یه

مسئله مهمو بهت بگم . گفت باشه بریم قیافش فکورانه شد رفتیم توی

اتاق . نشستیم در جعبه رو که برداشتم دیدم آخی همون عروسک

مامانیست که چشم من دنبالش بود نادر گفت خوب . گفتم روی کارت

نوشته تولدت مبارک  اما معلوم نیست از طرف کیه ؟ من که عروسکو

برداشتم نادر از جعبه یه پاکت پیدا کرد بازش کردیم نوشته بود . نازی

دخترم تولدت مبارک انشالله همیشه تندرست و سالم باشی . از طرف

خانواده فرانی . نادر خندید و گفت ای بابا بگو چرا خانم فرانی دیروز

داشت اینو می خرید من گفتم اینا که دختر ندارن . گفتم آخه اون از کجا

می دونست . بابا به آقای فرانی گفته بود که امشب به خاطر تولد خانم

باید زودتر بیاد خونه از اینجا . نادر خیالش راحت شدو رفت . منم به

خیال خودم که احسان وجود کرده باشه این کارو کرده باشه خندیدم .

وقتی کلاه عروسکو برداشتم تا موهاشو باز کنم دیدم یه کاغذ زیر کلاشه

باز کردم : نازی جان تولدت مبارک دوست ندارم ببینم همیشه بازنده ای

اینو فرستادم تا از دلت در بیارم انشالله کادوی تولدت باشه برای بعد بهم

زنگ بزن بگو خوشت امد یا نه ؟ شماره هم گذاشته بود . کاغذ مچاله

رفت توی سطل . و عروسک بیچاره هم همچین پرت شد .

 

 

چی کار کنم . صبح بازم با صدای ۱۱۹ خونمون (نادر ) از

خواب بیدار شدم . گفت :نگا مثل این بچه ها عروسکه یه

روزه دلشو زد . بعد عروسکو به مامان و بابا نشون داد و

گفت که فرانی خریده اونا هم تشکر کردن بنده های خدا

مثل اینکه از همه جا بی خبر بودن امدم توی

آشپزخونه . بابا قراره بریم کجا ؟ قرار بریم باغ یکی از

دستام . چقدر جالب این دوستتون کیه ؟ آقای فرانی .

وارفتم گفتم منو ببخشید رفتم توی اتاق . بعد برگشتم و

وانمود کردم که تحقیق دارم و نمی تونم برم از مامان

اصرار از من انکار بالاخره راضی شدن که من نرم . اونا

رفتن منم با خیال راحت نشستم تا آهنگ گوش کنم تلفن

زنگ زد می خواستم جواب ندم اما مامان کلی سفارش

کرد و اگر جواب نمی دادم نگران می شد . بله

بفرمایید ....... سلام نازی جان . تولدت مبارک بازم .

گفتم ببخشید به جا نیاوردم ؟ خندید و گفت : احسان

فرانی . گفتم بازم به جا نیوردم . گفت نازی جان بازم

خشن شدی ؟! ببین نازی تو نیومدی روی من کم شه

ولی اینو بدون بازم میای و این دفعه هم تو شرطو می

بازی . منم دیگه متوجه نشدم چی می گم فقط داد می

زدم . گفتم ببین آقای نسبتا محترم برو این کارا رو برای

دختر خالت کن اولا . دوما این شما نیستی که تعیین

می کنی من بازنده ام ثالثا من علاقه ندارم بیام . خندیدو

گفت می بینیم ؟! گوشیو گذاشتم . ۵ دقیقه بعد تلفن

زنگ خورد . برداشتم با عصبانیت گفتم الو ببین ..... نازی

سلام (نادر بود ) نازی وقت کردی منو بخور این چه وضع

الو گفتنه . نازی بابا کارت داره هیچی بابا گفت که می

خواد منم برم تا بابت کادو تشکر کنم . و هم اینکه برای

من هم تهیه دیده بودن و خانم فرانی به بابا گفته بود که

به من زنگ بزنه . هیچ وقت نتونستم به بابا بگم نه .

گفتم آخه تحقیقم . بابا گفت بیا اینجا علی آقا (داداش

بزرگ احسان ) کمکت می کنه  . بااکراه پذیرفتم . بابا

گفت حاضر شو ۵ دقیقه دیگه میان دنبالت . حاضر شدم

زنگ زدن رفتم توی کوچه هرچی دنبال ماشین بابا گشتم

نبود . برگشتم ماشین فرانی بود احسان پیاده شد با یه

لبخندی که بیشتر شبیه به پوزخند بود به من نگاه کرد .

حرصم گرفته بود از اینکه بازم جلوی این پسر کم بیارم .

می خواستم برگردم ولی باید به بابا چی جواب می دادم

توی دلم گفتم برای یک بار باهاش صحبت می کنم تا

همه چیز تموم بشه . سوار شدم سرمو تکیه دادم به

صندلی و به بیرون خیره شدم . نازی خانم سلام عرض

شد . جواب ندادم گفت جواب سلام واجبه ها . گفتم :

علیک سلام . با سرعت ۱۰ تا می رفت و از کوچه هایی

می رفت که فقط میخواست راهش طولانی شه حس

کردم می خواد چیزی بگه . پس چشمامو بستم تا

ساکت باشه اونم صدای ضبطو بلند کرد . بعد یه دفعه

صدارو کم کرد و گفت نازی خانم از کادوی من خوشت

نیومده ؟ چیزی نگفتم . بازم پرسید و جوابش فقط

سکوت بود عصبی شد و گفت : نازی می دونم فقط می

خوای تظاهر کنی ولی اینو بدون من توی زندگی هرچی

دوست داشتم بهش رسیدم . می دونم فقط داری ناز

می کنی . گفتم ببین آقا احسان . من یه نفرو به اندازه

تمام دنیام دوسش دارم . نمی تونم مثل شما عاشق ده

نفر باشم . گفت : دروغ می گی . گفتم نه دلیلی نداره .

گفت : کیه و چطور باهاش دوس شدی . گفتم همون

موقع که جنابعالی سربازی بودید اسمش امیر . و اونم

منو خیلی دوست داره توی راه مدرسه باهم آشنا

شدیم . دیگه ساکت شد . صدای پخش زیاد شد و این

دفعه پاشو گذاشت روی گاز گفتم این منو به کشتن می

ده . بالاخره رسیدیم . وقتی پیاده شدم سرش روی

فرمون بود . خوشحال بودم از اینکه پیروز شدم . اما

عجب دروغی اگر به گوش نادر برسه چی ؟ ترسیدم به

همین خاطر گفتم آقا احسان یه خواهش : گفت جانم .

گفتم این مسئله بین من و شما بمونه . پوزخند زدو گفت

باشه . همون موقع در باز شد آقای فرانی بود سلام

احوالپرسی کردم و وارد شدم . خانم فرانی هم امد

تولدمو تبریک گفتن . باغ واقعا قشنگی داشتن آقای

فرانی گفت نازی جان بیا بریم اون طرف باغ کارت دارم

رفتم . کنار استخر پر بوته های رز بود وای خدایا . آقای

 فرانی گفت : بابا تا این گلا رو دید گفت جای نازی

خالیه . کنار استخر یه پسر حدودا ۲۲ یا ۲۳ ساله

نشسته بود داشت کتاب می خوند وقتی صدای آقای

فرانی رو شنید بلند شد عینکشو دراورد و به من سلام

 کرد . سلام کردم آقای فرانی گفت : علی جان این نازی

 خانم . نازی جان علی پسر بزرگ من . کار تحقیقتو

بسپار به علی درست میشه . سال نورو تبریک گفت و

همچنین تولدمو . منم تشکر کردم . تعارف کرد که روی

صندلی کناریش بشینم . اما من دوست نداشتم گفتم

ممنون با من کار دارم باید برم . رفتیم سمت ساختمان

عمارت قشنگی بود . مامانو دیدم گفت خوب برو کارت

بده علی آقا انجام بده . گفتم نه بابا بده . خانم فرانی

شنید گفت این حرفا چیه نازی جان ؟ . بعد از پنجره علی

 رو صدا زد گفت علی جان کارو نازی براش انجام بده .

اونم گفت چشم . گفتم ممنون من کاغذ نیوردم . گفت :

 اشکالی نداره برو از اتاق احسان بردار . گفتم ممنون .

احسانو صداکرد ولی جواب نداد . دست منو گرفت گفت

بیا . رفتیم سمت اتاق احسان . همون موقع تلفن زنگ

زد . خانم فرانی دست منو ول کرد و گفت ببخشید نازی

 الان میام . نزدیک در اتاق بودم که صدای احسانو

شنیدم که داشت با تلفن حرف میزد . داد میزد البته .

ببین نیما تو حتی نتونستی کار به این آسونی رو انجام

بدی برو ................ کی میگه ؟ خودش میگه تازه

اسمش امیره ........................ نیما امیر میشناسی .

این همه من به و سفارش کردم این بود تمام قولات . با

امدن خانم فرانی دیگه حواسم پرت شد . رفتم سمت

 آشپزخونه آخه با خودم گفتم حتما الان لو می رم

میزرو که چیدیم مامان گفت نازی برو نادرو صدا کن بگو

بیاد گفتم کجاست گفت توی اتاق احسانه . رفتم هم

می خواستم ببینم لو رفتم یانه هم یه ذره کنجکاو بودم .

رفتم . در زدم بعد احسان داد زد بله ! گفتم غذا آمادست

بیاید ناهار بعد دیدم در باز شد و گفت ببخشید من فکر

کردم بازم مامانه خرده فرمایش داره چیزی نگفتم کنار

رفت تامنم برم توی اتاق داشتم برمی گشتم که نادر

گفت : نازی بیا عکس نگارو ببین چقدر معصوم بوده نگاه

کردم واقعا دوس داشتنی بود چشمای آبی صورت سفید

چشمای شیطون و لب خندون واقعا ناز بود . به احسان

حق دادم که عاشقش باشه همونجوری که داشتم نگاه

می کردم گفتم ولی من عکس مرده هارو نگه نمی

دارم . نادر لب گاز گرفت گفت نازی توکه نمی دونی

عشق یعنی چی نگار هنوز زندست برای آقا احسان .

امدم بیرون .  اینجوری بود که سعی کردم اصلا جلوی

چشم احسان نباشم حتی سر میز . از نگاهش فراری

بودم . بعد از ناهار جاتون خالی یه دست والیبال واقعا

چسبید و بهتر از همه اینکه احسان توی بازی نبود .

چقدر هم مسخرش کردن . هفته اول مدرسه بود و

شروع سال جدیدو دوباره شیطنتای مدرسه . اوضاع

داشت خوب پیش می رفت و دیگه مزاحمتی نبود . انگار

هرسال داره سرعت گردش زمین بیشتر میشه . گذشت

تا به دبیرستان پا گذاشتم .

جو دبیرستانو خودتون بهتر می دونید . فکرمو گذاشتم

روی اینکه باید بهترین معدلو داشته باشم . اما یه بار

دیگه تقدیر بازیشو شروع کرد واین ددفعه جدیدتر . از

احوالات آقا احسان هم بی خبر نبودیم . چون با یکی از

بهترین دوستای من دوس شدن این ترفند کهنه و بزرگش

بود . روز تولد مینا دوستم بود که دیدم خیلی خوشحاله

احسان بهش کادو داده بود اونم بیچاره داشت پر در می

آورد . همون ادکلنی بود که من بهش پیشنهاد داده

بودم . خوب یه روز که داشتم تنهایی می رفتم کتابخونه

توی فکر بودم معمولا وقتی توی مسیر کتابخونه هستم

به روبرو خیره هستم و به آینده فکر می کنم . که قرار

چی کارا بکنم . طبق عادت داشتم همین جوری می

رفتم که یه پراید پیچید جلوی من ترسیدم کتابام از دستم

افتاد . واقعا موندم چی کار کنم خشکم زد آخه ساعت ۳

عصر بود کوچه خلوت . راننده داشت یه چیزی می گفت

و می خندید . نشستم کتابامو بردارم اما سایه یکی روی

زمین دیدم سرمو بلندکردم نیما بود . نشست کتابارو

جمع کرد و داد به دستم بعد یه نگاه بدی به راننده

انداخت . به من گفت شما برین نازی خانم . هنوزم

متعجب وبدم از این کار نیما و اینکه الان اینجا چی کار

می کنه ؟ خیلی خونسرد رفت طرف ماشین به راننده

گفت پیاده شو راننده خندید چیزی یادمه اینه که یه پسر

بیست بیست یک ساله بود با مدل مو قشنگ و یه

سیستم به قول آقایون بترکون . پیاشده شد گفت امرتون

؟ نیما برگشت به من یه نگاهی کرد داد زد نازی خانم

شما برید . گفتم برید دیگه چرا هنوزم اینجایی . نمی

تونستم اگر می امدم و یه اتفاقی می افتاد چی ؟

 پسره پرسید به شما چه مربوطه من می خواستم

خانومو سوار کنم شما چی کارشون باشید ؟گفت : این

خانم صاحب داره بی صاحب که نیست که وکیلشون

هستم . دیگه دور شدم چون نمی  خواستم هر حرفی

بشنوم یا دعواشونو ببینم اما تا کتابخونه فکرم درگیر بود

خدا می دونه اون روز چقدر نذر کردم اتفاقی نیفته .

بالاخره برگشتم همون جا شیشه خورده دیدم دلم

ریخت . فقط می دومیدم تا برسم خونه چون واقعا حالم

به هم ریخته بود رسیدم خونه به سرم زد زنگ بزنم به

ساناز ببینم نیما چیزیش نشده باشه . زنگ زدم دیدم

ساناز زیاد حالش جالب نیست پرسیدم چی شده ؟ گفت

نازی ... نازی (یه دفعه  بغضش ترکید ) نیماتوی

بازداشته . پرسیدم چرا ؟ گفت با یه یارو دعواکرده زده

شیشه ماشینو شکونده اونم همسایه ها زنگ زدن به

پلیس اونا هم نیمارو بردن تازه  . دلداریش دادم . و

خداحافظی کردم . اما واقعا چی کار می تونستم بکنم .

فقط دعا می کردم که اینم قضیه حل بشه . اون شب بابا

هم دیر امد که بعدش فهمیدم بابا آقای فرانی رفته بودن

پاسگاه نیمارو آزاد کرده بودن . همش تقصیر من بود نمی

دونم شایدم تقصیر احسانن واقعا گیج شده بودم همین

که فهمیدم به قید ضمانت آزاد شده خوشحال شدم

 

ببخشید می دونم خیلی طولانی شده بایدبرم سره

برنامه هام مثل سریالهای ایرانی نمی خوام هزار

قسمته بشه اما شرمنده ام از همه کسائیکه لطف کردن

اومدن تا داستان تنها مونده رو بخونن من بقیه رو بعدا

می نویسم پس بازم سربزنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 13:1 |
لحظه ها رو دوست دارم اما باتو

چشمامو دوست دارم اما به شرطی که

صورت زیبای تو توش افتاده باشه

چشمه رو دوست دارم به شرطی که مثل چشمای تو پاک باشن

یه روز اومدی بی سرو صدا گفتی که تا پایان دنیا دوستم داری اما افسوس که

عمر دنیا کوتاه بود

یه روز گفتی که سحر چشمام تو رو گرفته اما افسوس که چشمام برات بی فروغ شدن

یه روز دیگه گفتی صدام برات مثل ملودی اما افسوس که گذر زمان این ملودی تازه را به دست فرسودگی سپرد

یه روز دیگه گفتی می خوام این دلو بگیرم ازت واسه همیشه

فردا هم گفتی که دیگه دلی برای من وجود نداره چون من دیگه دلبرت نیستم گفتی دلبری داری که دلتو بهش دادی

آخرش هم گفتی توهم بمون دل من برای دو نفر جا داره اما افسوس که

حرفت دیگه برام رنگی نداشت افسوس که ترجیح دادم

برای همیشه تنها بمونم اما حاضر نیستم که برای همیشه یه نامرئی باشم

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 11:46 |


Powered By
BLOGFA.COM