تبليغاتX
نسيم تحول

دستهايم گر غريبانه تهي شدند قلبم سرشار شد

 

آروزهايم گر بر باد رفتند روياها تعبير شدند

 

روزهايم گر فنا شدند ليالي ام آباد شدند

 

يادم گر رفت شكايتي ندارم زيرا خاطرام هنوز باقي است

 

وجودم گر تهي شد از عصاره زندگي ملالي نيست

 

شهر آشوب كردي دلم را ملالي نيست ولي اي وفادار تا به كي اين دل حزين را بايد در

 

زير سحاب آسماني پنهان كنم تا به كي دست به دامان نسيم شوم تا مبادا ابرها را به خود

 

ديار ديگري بردو راز دلم از پرده برون افتد  تا به كي اين دستان ناتوانم بايد قيام كنند

 

در برابر آسمان تا كي بايد غمخورك وارانه به سيلاب خاطره ها خيره شوم تا مبادا آنها

 

نيز تطاول شوند آه يه اي روزگار تطاولگر امان از دست ناپاكت اي روزگار چگونه

 

توانستي اين كليد گنج را از لبانم دور كني كاش مي توانستم سياووش وارانه از آتش

 

بگذرم تا بداني چقدر طالبت هستم گرچه اكنون نيز در ميان دوزخ هستم

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:3 |

مي دوني امروز با چه صدايي بيدار شدم اولش كلافه بودم صداي قيل و قال گنجيشكا . تا پنجره رو

 

باز كردم و منو ديدن يواشكي حرف زدن تا من نشوم ناراحت شدم رفتم طرف غنچه اونم امروز انقدر

 

خوشحال يه لبخند قشنگ روي لبش نشسته . بازم چيزي به من نگفت . نشستم توي حياط به آُسمون

 

خيره شدم يه دفعه ديدم خورشيدم مي خنده خسته شدم داد زدم بابا يكي به من بگه چه خبر شده

 

امروز؟ نسيم جواب منو داد گفت مي گن امروز يه فرشته امده به زمين . كه خيلي مهربونه . تازه يادم

 

امد چي شده

 

مهربونم سرو قشنگم  گيلاس باغم اين روز را به يادت فرخنده مي دارم روز شكفتن من روز پيدا

 

شدن هم صدايي براي من امروز .روزي است كه پرودگارم بر من منت گذاشت و فرشته اي را برايم

 

نازل كرد پروردگارا كرامتت را شكر كه صله اي زرين بر اين گداي حقير بخشيدي پروردگارا آن

 

روز را به ياد دارم كه در ميان گريه هاي نيايشم لبخندي را بر لبانم ارمغان دادي او آمد

 

 اويي كه در گرگ ميش روزگار شمسي شد براي راهم اويي كه در صدف كوچك تنهايي ام چون

 

لولويي درخشيد . و امروز بعد از 19 سال آن روز را به ياد دارم كه در وادي آروزها گام برمي

 

داشتم و آروز مي كردم كه كاش بالهايش را مي گرفتي تا هميشه نزدم بماند انگار فرياد دلم به

 

گوشت رسيد اي سميع

 

هر لحظه برايم طنين صدايش همچون تيشه اي بود بر تنهايي ام و امروز اين ملائكه نوزدهين بهار خود

 

را در كنار من مي گذراند امروز شاخسار وجودش نوزده شكوفه دارد امروز گلستان دلش نوزده

 

بوته گل سرخ دارد ساحل يادش ميزبان نوزده زورق زيباي خاطره است

 

محبوبا طلب آب حيات و عمر خضر برايش ندارم طلب اكسير كيميا برايش ندارم طلب ندارم كه به

 

سان افراسياب رويين تن باشد در برابر ديده هاي شياطين .

 

گر بتو بخواهي تمام برگه هاي دفتر عمرم را به سان كاغذي و از ترنم چشمانم به سان قلم براي كتابت

 

گفته هايت مي گذارم . ليكن  خواستارم خورشيد ايام  ظلماني مرا  زندگي اي به سان  سياووش

 

پاك سيرت دهي  عمري به سان نوح نيكو پي

 

كاش تحفه اي داشتم كه لايق تو بود هرچه در دنيا گشتم چيزي نيافتم . اين حقير درويش چه دارد جز

 

دستاني روبه آسمان تا برايت تحفه اي درخور وجودت آورم وآن را در لابلاي شب بوهاي

 

صداقت مي پيچم به دستان مهربانت مي سپارم

داداشي گلم تولدت مبارك معذرت مي خوام واقعا شرمندتم انشالله كادوت هم باشه براي بعد خودت

 

مي دوني كه جيب مجرد مثل چيه ؟ مهربونم برات از خدا يه چيزايي خواستم كه اگر يشه خوب ميشه

          

 

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:31 |

 گفتمش نوح من كشتي طوفان زده دلم را كي به ساحل نجات خواهي رساند؟

 

موسي من ! دست بر گيربانت فرو بر كه بر آسمان دلم ظلماني است .

 

عيسي من ! آرزوها زياد است ديده نابينا. كي خواب اين چشمان تار را

 

در هم مي شكني و نور را از آسمان بر ديدگانم نويد مي دهي ؟

 

 

يوسفم تو نمي انديشي خلوت كنعان قلب يعقوب در نبودت بس جان

 

 

فزاست . عطر پيراهنت را به دستان باد بسپار تا شايد باشد از براي

 

يعقوب نويدي بر ديدار تو

 

ابراهيمم سنگ سنگ كعبه دلم عطش دستان بت شكن تو را دارد تا

 

يكتايي عشق را در گوشم زمزمه كني .

 

آيا گمانت بر اين است كه عمرم به سان خضر است يا صبرم چون ايوب

 

است !  كه بس پندار باطلي است

 

 

چشم به راهي بيش نيستم كه ره در كوچه هاي انتظار كم كردم . در

 

اين وانفساي ظلماني دستانم را درياب نجات بخش  نوراني كن شفا

 

بخش نويد ده بر پا ساز و رها كن مرا از يوغ انتظار !

 

 

  

+ نوشته شده توسط nazi در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:7 |
با دستان تو دنياي مجازي را كشيدم .

خورشيد را با آتيش نگاهت رنگ كردم

ُآسمان را با آرامش دلت آبي كردم

درختان را با حضور سبزت رنگ كردم

موج را با طنين صدايت كشيدم

و انتظار را با يادت كشيدم

با چشمان منتظرم كه به پيچ جاده دل بسته اند

     

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:4 |
مي دوني چرا عاشقا شبو دوس دارن ؟ چون محبوبشون بهشون گفته كه

به اندازه ستاره ها دوسش داره حالا مي خواد ستاره هارو بشماره ببينه

چقدر دوسش داره . مي دوني چرا  غروبا به  ساحل خيره ميشه . چون مي

خواد بي قراري يه عاشقو (دريا) نسبت به عشقش (مهتاب) ببينه .

حالا مي دوني من چرا بهارو دوس دارم ؟ آخه گلارو دوس دارم

مي دوني چرا گلارو دوس دارم ؟ آخه صاحب گلارو دوس دارم .

مي دوني چرا صاحب گلارو دوس دارم ؟ خودم هم نمي دونم اگر متوجه

شدي با من تماس بگير

ولي يه چيزي من بهارو دوس دارم چون مي خوام گلاشو تقديم به تو كنم .

    

 

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:2 |
می گن آسمون شب به مهتابش می نازه می دونی چون ترو ندیده به

مهتابش می نازه اگه نرو ببینه ماه از خجالت دیگه در نمی یاد . ساحل به

مواج بودن دریاش می نازه آخه صدای تورو نشنیده اگر می شنيدی دیگه دریا

هم خاموش می شد . ماه به حرارت خورشیدش می نازه . آخه حرارت

تورو درک نکرده اگر درک کنن خورشید دگه طلوع نمی کرد .  شمع هم به

پروانه می نازه اخه منو ندیده ولی اگر منو می دید شاید برای همیشه

پروانشو ترک می کرد . 

 

من به تو می نازم چون توی شبهای تاریک دلم از هر مهتابی نوربخشتر

هستی . به تو می نازم چون توی ساحل کج روی هام از هر موج و طوفانی

بیدار کننده تر هستی و در روزهای سرد تنهایی به تو می نازم چون

گرمابخشتر از خورشید هستی و برف تنهایی منو آب می کنی . توهم یه

ذره به من بناز چون عاشقتر از هر پروانه ای حاضرم بالمو تنمو و عشقمو و

جونمو فدات کنم

                    

 

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:28 |
TinyPic image

                                   

آسمان همچو صفحه دل             روشن از جلوهاي مهتاب است                                                                         

امشب از خواب خوش گريزانم        كه خيال تو خوشتر از خواب است                                                                      

                                 

 

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:8 |
سلام

موارد استفاده باج خواهی :

ببنید زندگی خودش یه باج . اگر مجرد هستید می تونید به بابا و مامان باج

بدید ببینید چطور شما برنده تمام میدونای خونه می شید .

اگر متاهل هستید به همسرتون باج بدید . مگه غریبست . تازه براتون النگو

هم می خره ها شوخی بودا . رئیسو که دیگه نگید . شما میشید نور

چشمیش . معلما که دیگه واقعا احترام (که یکی از موارد باجه رو خیلی

دوست دارن ) اون وقت میشید سوگلی معلم . خوب تقریبا ما توی این چن

دسته هستیم . می خوام یه چیزی بگم که همیشه برنده باشیم توی هر

میدونی . می خوام همیشه پرچم تسلیم زندگی رو ببینید و لبخندو رو

لبهای شما ببینم .

با مثال پیش می ریم . مثلا شما می خواید یه لباس بخرید ولی چوب خط

وام گرفتن از بابا پر شده جیب ما مجردها که همیشه مثل کوزه شکسته

است دیگه .  بیاید یه کاری کنیم باج اول ببین بابا چی دوست داره بابای

من عاشق چایی . مسئله رو با چندتا چایی دبش دیشلمه حل می کنم .

باچندتا حرف دخترونه که دخترا می فهمن چی می گم . ولی هرچی مبلغ

بیشتر باشه باج هم باید بزرگتر باشه . حالا باید یه ذره مطیع بشید . باج

بدید تا زندگی بزرگترین باجشو یعنی موفقیت رو به شما نشون بده . ببینید

رضایتشون توی چیه ؟ مثلا اینکه بیشتر توی کارا کمک کنید یا بیشتر توی

جمع خانواده باشید یا هر مسئله دیگه .

 

در مورد همسر من تجربه آزمایش شده ندارم اما می تونم بگم . بهشون

بگید که چقدر خواهرشوهرتونو دوست دارید می دونم بعدش باید برید جهنم

ولی می ارزه  مذاح بود . مثلا خانما خودشون می دونن که آراستگی اونا

به خصوص توی خونه چقدر برای همسرشون ارزش داره و اینکه محیط خونه

آروم تمیز باشه و بچه ها در نهایت آراستگی و آرامش باشن . و بوی خوش

غذا یه چایی دبش تازه دم اکسیری که خستگی آقا رو بدر می کنه هیچی

اگر + زعفرون بشه آقارو خوش خنده می کنه . آقایون هم که باید هوای

مادر زن رو داشته باشن . در کل همه ما تشنه توجه و محبت هستیم .

خانم عزیز من به عنوان یه دونه نی نی کوچولو به شما توصیه می کنم برای

همسر خستت نامه بنویس می دونم شاید وقته نداشته باشه حرفای

عاشقانه دل شمارو بشنوه . اما شما بهشون ثابت کنید که چقدر دوسش

دارید و قدر دان تمام دوندگی و زحماتش هستید . دختر خانم گل شما هم

واسه بابا بنویس مطمئن باش هرکاری می کنه داره برای شما می کنه .

چقدر خوبه که وقتی همسرتون داره می ره سفر چمدونشو شما ببندین و

توی جیب لباسش . توی جورابش . بین حولش یه دونه نامه بذارید و تاهروز

هرکاری می کنه شمارو یاد کنه اونم از ته دل و باحسرت از دوریتون .  آقا

پسر گل شما هم یکی اگر مامانی بابای بگی به هیچ جای برنمی خوره .

گاهی اوقات لوس شدن لازمه . در ضمن آقایون ببخشن که اینو می گم اما

مطمئن باشید در پس ظواهر سرد و خشن آقایون یه قلب هست که تشنه

محبته پس براشون بنوسید آقای من با تمام وجودم دوست دارم . یه چیزی

هم از خانما بگم . نفریناشون همیشه زبونی و فقط کافیه شما آقایون بگید

سرم درد می کنه ببینید همونی که تا چند دقیقه پیش داشت شمارو نفرین

می کرد خودشو هزار جور به در و دیوار می زنه تا شما خط برندارید . خانما

عاشق این هستن که همسرشون بگه دوسشون داره و یه وقتایی اگر می

خواید برید خونه مامانتون کافیه از دوران نامزدی یاد کنید . بعد از این مقدمه

حرفتونو بزنید .

ببخشید اگر خوب نبود و شما منو راهنمایی کنید البته این بحث باج طولانی

اما می دونم از حوصله شما خارج میشه پس انشالله با نظرای عالی شما

توی قسمت بعدی ادامه می دم .

                             

 

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:25 |
سلام به اونایی که دوست دارن یه عالمه دوست داشته باشن امروز می خوام در مورد اجتماعی بودن بنویسم . و چندتا راز کوچولو ساده برای اجتماعی شدن .

مردم خیلی دوست دارن که اسمشون صدا بشه پس سعی کنیم . اسم همه رو درست به باد داشته باشیم مخصوصا افرادی که توی یه برهه زمانی با شما هستن . مثلا یه همسفر .

تاریخ تولد نزدیکاتونو همیشه به یاد داشته باشید اگر هم مثل من بی حواس هستید بهتره توی تقویم علامت بزنید یا توی برنامه Microsoft Office Outlook  یادداشت کنید .

حتی یه تبریک خشک و خالی هم باعث میشه شما توی دل مردم جا پیدا کنید .

یادبگیریم در برابر هر خدمت کوچولویی که برامون انجام می دن تشکر کنیم .

سعی کنیم بفهمیم دیگران از چه چیزی خوششون میاد . در دو موقعیت میشه

استفاده کرد : ۱ زمانی که فرد ناراحته و دوست نداره حرف بزنه سعی کنید از

علایقش صحبت کنید تا به حرف بیاد مثلا از ماشین حتی اگر تمام مطالبو که داره می

گه می دونید سعی کنید خودتونو مشتاق نشون بدید . ۲ زمانی که یم خواید برای

تولدش کادو بخرید و یاتشکر کنید .

سعی کنیم همیشه با لبخند با مردم مواجه شیم حتی اگر در اوج ناراحتی هستیم .

کسی از آدم عبوس خوشش نمی یاد . بذارید مردم هم بدونن شما وقتی می خندین

چقدر قشنگ می شید .

ادب چیزی که اکثرا دوسش دارن پس سعی کنیم با مردم مودبانه صحبت کنیم البته

نه کتابی و خشک منظور رعایت احترام .

اگر می خواید نظر پیرمرد و پیرزنارو جلب کنید بهتره جلوشون زیاد بلند نخندین  اگر

اینجوری بخندین یه چیزی می گن .

سعی کنیم در برابر زندگی باج بدید و زندگی  هم به شما باج میده .

درباره مبحث باج گیری و باج خواهی بعدا به طور مفصل حرف می زنم ببخشید که

خیلی ناقص بود .

                         

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:41 |
يه سلام قشنگ و بهاري تقديم به شما .

امروز در مورد خاصيت رنگها صحبت مي كنيم . تا حالا به اين فكر كرديد كه

 چرا توي اين آپارتمانها زندگي انقدر بي روح شده  .؟

۱) ديوارهاي سفيد البته منكر اينن نمي شم كه سفيد رنگ خوبيه اما بعد از

يه مدتي خستگي و تكرار به همراه مياره و انسان هم كه تنوع طلب اين

باعث ميشه كه محيط خونه زياد شاد نباشه . پس حداقل يه مقدار رنگ

روشن كه مورد علاقتون است رو با رنگ سفيد قاطي كنيد . يا رنگ اتاق

خواب حتي حموم رو هر رنگي بزنيد مثلا من حموم خونه رو نارنجي زدم .

مي دونيد هر وقت كسل ميشم وقتي مي رم توي حموم روحم شاد

ميشه . سر حال ميشم .

۲) طي تحقيقات جديد متوجه شدن رنگ سفره هم توي روحيه و خوراك و

برخورد افراد تاثير گذاره .

۳) استفاده از زعفران در غذاهاي خونه در ضمن الان فصل گرماست چقدر

خوبه كه شربتش رو درست كنيد . )اين يه فرمول جادويي باعث ميشه افراد

خانواده بيشتر بخندن و خوشگل تر بشن به كسي نگيدا  

۴) بيايد يه ذره رنگ لباسامونو عوض كنيم . از همه رنگ لباس تهيه كنيد . به

جز مشكي .

۵) الان فصل گله و ايران هم كشور گلها مگه چي ميشه به جاي اين گلاي

بي بو (مصنوعي ) بيايد از گلايي استفاده كنيم كه مي دونيم با هربار

بوئيدنش دوباره نشاط پيدا مي كنيم . در ضمن عطرها نيز خاصيت درماني

دارند .

ببخشيد من هنوز در مرحله تحقيق هستم شما هم اگر نظري داريد از من

كوچولو دريغ نكنيد .

 

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:41 |
سلام

خسته نباشی مهربانم بوسه مرا بر دستت پذیرا باش خدا به بازوهایت قوت دهد .

مهربانم روزت مبارک تبریک خشک و خالی منو بپذیر .

روز کارگر مبارک

 

                                                    

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:17 |
تا حالا شده چندسال برگردید عقب و به گذشته یه نگاهی بندازید . من که

 امروز نگاه کردم . می دونید چی دیدم . دیدم یه رابطه معکوس بین دلها و

خونه هاست . می گید چرا . هرچه خونه ها بزرگتر شده 

دلها کوچکتره شده . می گید نه قبلا چقدر خاله و عمو رو می دید ؟ حالا

چقدر می بینید .  

تا حالا شده تلوزیون خونه خراب بشه ؟ خوب چه کار کردید باور نیم کنید

وقتی خرابه انقدر صمیمیت بیشتر میشه توی ماه رمضان تلوزیون خونه ما

خراب شد . بعد از اذان حال خونه می شد زمین فوتبال منو خواهر و برادرم

+ برادر زادم آقا انقدر می چسبید اینایی که گفتم سنشون کم نیستا اما

نمی دونید وقتی بازی می کردم مامان می گفت انگار بچه هستن . حالا

شما برای اینکه بخواید خونه رو ببندین به توپ ببنديد تلوزیون رو خراب کنید

 ولی این جعبه باعث شده تا یه خانواده خیلی کم بتونن با هم دیگه

حرف بزنن .

 

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:57 |
سلام یه معذرت خواهی بزرگ به یه  عزیز بدهکارم منو ببخشید

اگر می شد تمام گلا رو می دادم تا منو ببخشین

حاضرم تمام پرنده های دنیارو جمع کنم تا پیام معذرت خواهی منو به شما

برسونن بشن پیک من .

 حاضرم منت تمام جویبارا رو بکشم تا پیغام منو بهت برسونن منو ببخش

حاضرم دیه تمام درختا رو بدم ازشون کاغذ درست کنم برات بنویسم که منو

ببخش می دونم برات خیلی کمم منو ببخش

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:9 |
سلام

من می شناسمت ؟ نه شما رو به جا نمی یارم .

تعجب نکنید می دونید یه وقتایی اگر پای حرفا مادر پدرا بشینیم وقتی از

بچگی ما تعریف می کنن . تازه می فهمیم چقدر دور شدیم . جالبه اکثر

ماها  اون موقع یا می خواستیم دکتر بشیم یا می خواستیم خلبان بشیم .

بعضی ها هم بلند پروازتر بودن می خواستن رئیس جمهور شن . جالبتر

اینکه وقتی بزرگ شدیم آروزهامون کوچیک شدن . وقتی بازم رشد کردیم

گفتیم نه بابا کی می تونه خلبان بشه . ا مگه همین شما نبودی که می

خواسیتی خلبان بشی ؟ می بینید . انگار بالهامون چیده میشه که دیگه

نمی تونیم بپریم . آخه اون کوچولوی بلند پرواز شجاع تبدیل شد به یه آدم

بزرگ خیلی واقع بین و شایدم ببخشید ترسو . می دونید توی پرنده ها اگر

به شاهین و عقاب دقت کرده باشید همیشه توی اوج هستن بیاید ماهم

اوج باشیم آرزو بر جوانان عیب نیست ولی کی اینو قبول داره ؟ خداروشکر

می کنم چون امروز یکی رو به من برگردوند عزیزی که خیلی از خودش

فاصله گرفته بود . امیدوارم همه ما قبل از انکه که خیلی دیر بشه برگردیم به

کالبد خودمون . جاپیتر تولدت مبارک

+ نوشته شده توسط nazi در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:15 |
سلام

میگی شکایت داری؟

شکایت . کاش تو هم طعم تلخش را می چشیدی . کاش تونیز مثل همیشه

 بودی . من چه ساده لوحانه دلم را به تو دادم و توچه صبوارنه ذره ذره وجود

مرا آب کردی . هرلحظه خیره به دنبالت گشتم . دست به دامان عقربه ها

شدم اما افسوس . دست به دامان رویاهای شبانه بردم اما آنها نیز مرا رها

کردن شکستم بی صدا شکستم . و تونیز در آنسوی ناباوریم ایستاده و به

من خیره می نگری . افسون نگاهت باز هم مرا رها نمی کند بارها خواستم

از یوغی بر گردن دلم زنم اما افسوس او سرکش است . با نگاهت سرکش

می شود با یادت آرام می گیرد کاش . اشکهایم را می دیدی اما

انگار ......................

دوباره سلام می کنم اما بازهم سکوت . انتظار دستی خالی . خدایا حاضرم

برای هرمجازاتی اما فقط یک بار بگذار فقط یک بار به او بگویم دوسش دارم

آنگاه تسلیم مشیتت می شوم . کاش این مرگ کوتاه هم فقط لحظه ای به

چشمان من می آمد اما نمی دانم چه خصومتی بین چشمها و اوست که

حتی اوهم به خانه چشمانم نمی آید .

 

+ نوشته شده توسط nazi در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:44 |
وقتی کنارش نشستم صدای فریادش تنم را لرزاند از بس سنگدل بود که با

دستانش منتظرین را پس می زد و با صدایش دل عاشق را می شکست

فریادش از خشم مملو از خشم شولای مرا با با دستانش بازی می دهد تنم

از بی رحمی اش به لرزه درآمد .

کنارتم نشستم چون تو شوق زندگی را فریاد می زنی شوق بودن و زیستن

و من نیز دل آتشینم را به تو نزدیک کردم تا عطشش را بگیری . چه ساده

می روی به سوی معشوق و چه شتابان . ترنم اشک شوقت بر گونه ام

نشست .

خوب راهنمایی می کنم این شاید به نظر شما زیاد شبیه به توصیف یه

آبشار نباشه اما توصیف آبشار بود بار اول آبشار رو غاضب دیدم و دفعه بعد

اونو عاشق دیدم . من یه نفرم با دوتاچشم اما تفاوت نگاه رو ببینید . همه

چی همینجوری . همه می گیم زندگی سخته چون مثل نگاه اول من به

زندگی نگاه می کنیم . می دونید یه دوستی پرسید چرا نمی تونم الان مثل

بچگی بخندم الان جوابشو می دم روانشناسا می گن هر فرد از چندنفر

تشکیل شده یه کودک (۵ساله )* یه  جوان و یه فرد بالغ . می دونید اشکال

کار ماچیه ؟

 

اینه که وقتی سیبیل در می یاریم یا وقتی یه ذره قد می کشیم این بچو دک

می شه  در صورتی که این بچه تمام شادی زندگی مارو تامین می کنه

بیاید دوباره باهاش آشتی کنیم تا بتونیم بازم بخندیم بی بهونه اگر زندگی

همیشه جدی گرفته شه زشته . پس بیاید یه ذره بچه گونه نگاه کنیم .

خواهش می کنم امشب با اون کوچولوی نازنازی آشتی کنید . دلش خیلی

کوچیکه . بهش بگید عزیز من دوست دارم بذارید مطمئن شه که هنوزم اونو

می خواید . بهش بگید اونم بر می گرده . ادامه باشه به کمک شما

+ نوشته شده توسط nazi در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:5 |
سلام سلامی از جنس نور به لطافت حریر شب به بلندای سرو پاکی ها سلام به تویی که دوستت

دارم تویی که در پناهت می خندم در آغوشت جان گرفتم و با هر لبخندت عمری نو می یابم

بگذار بوسه زنم بر دستانت بگذار تا بدانند لب های ناسپاس بگذار بدانند که چگونه شغادوارانه به

تو یورش بردند بگذار تا بدانند و از شرم سکوت اختیار کنند .

نازنینم با تمام وجودم خودم سزاوار دوزخ ناسپاسان می دانم .

می خواهم از بلند قامتت برای خود کعبه سازم و هر دم برگردش چرخم بگذار تا مسلمان و

مسیحی بدانند .

از نگاهت برای خود خورشیدی ساختم تا مغرب تاریک مرا روشن  کند . از دستانت برای خود

پناهگاهی می سازم  تا باشد پناهی برای من زمانی در طوفان روزگار خود را گم کردم . بگذار

در گیرودار عاشقای مجنون نما در پناه عشقت بیاسایم بگذار تا همیشه با یادت بخوابم . بگذار تا

چشمانم فقط تو را ببیند بگذار به تو تکیه کنم بار دیگر گرچه می دانم ناسپاسی من قلبت را رنجاند

اما ای  غزال تیزپای من بگذار بار دیگر خودم را در کمند نگاهت احساس کنم بگذاربار دیگر نام

مقدست را بر لبم جاری کنم

می دانم ناسپاسم . آخر مهربانم دل من به اندازه غچه اقاقی است بگذار باردیگر گرمای دستت را

حس کنم بگذار نوازشت باشد مرهم تنم .

بگذار فریاد بزنم فرهادم بدون تو دیگر شیرینی نیست . پس بگذار بگویم دوستت دارم پدر

تقدیم به مهربانترین زندگیم . بابا نازی کوچولو خیلی دوست داره

+ نوشته شده توسط nazi در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:39 |
وقتي ما يه ذره افسره ميشيم همه مي گن عينك بد بيني رو بردار اما

كسي نمي گه چطور ؟اگر بپرسي چطور انقدر آسمون ريسمون به هم مي

بافن كه خودت پشيمون بشي . ولي بيايد با كمك همديگه فرمولشو يا مواد

اوليشو بنويسيم . من مي گم شما هم كمكم كنيد .

شبا قبل از خواب به چي فكر مي كنيد ؟ طبعا اگر دانش آموز باشيد به

امتحان اگر پشت كنكوري باشيد به كنكور اگر متاهل باشيد به اين فكر مي

كنيد كه چطور بايد دخل و خرجو سازگار كنيد . معمولا يا در غصه ديروزي

هستيم كه گذاشته يا در حسرت فردايي هستيم كه هنوز نيومده . در هر

صورت بيايد فقط براي چند شب اينو امتحان كنيد .

شبا خدارو شكر كنيد و از كاينات سپاسگذاري كنيد چون در طول روز در

خدمت شما بودن و لحظه اي شمارو رها نكردن .

صبح بعد از بيدارشدن اول هرچيزي رو مي خوايد از خدا بخوايد قبل از هر

حرفي اول با خدا صحبت كن بعد روزتو با يه لبخند از ته دل شروع كن من

خودم ۲ دقيقه زير پتو مي خندم . شايد بگين دلش خوشه چرا خوش

نباشم . وقتي تمام كايناتت پشت سر من هستن . به دنيا مي خندم كه

انقدر در برابر من پست و كوچيكه وليل همش مي خواد براي من مشكل

سازي كنه غافل از اينكه من تمام كاينات رو دارم .

لطف كنيد شما هم ادامه بديد نظر ياتون نره

+ نوشته شده توسط nazi در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:50 |

 

کاش مي شد عشق را تفسير کرد خواب چشمان تو را تعبير کرد کاش مي شد همچو گلها ساده بود

  سادگي را با تو عالم گير کرد کاش مي شد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد کاش مي شد در

   حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد
+ نوشته شده توسط nazi در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:10 |
می گن چشما دریچه قلبن ولی من زیاد قبول ندارم

چرا من ندیدخ دوست دارم چرا شبا همش به یادت بیدارم چرا حس میکنم

عزیزمی با اینکه هنوز از دریچه

 چشمام عبور نکردی پس چطور رسیدی به قلبم چطور اونجا ساکن شدی

می دونی قلبم باعث حتی

اسممو فراموش کنم . می دونی شدی تمام زندگیم

هربار که سحر صدام میکنی بلند میشم تا ببینمت اما بازم نیستی . وقتی

شبا می خوابم آرزو می کنم ببینمت اما نمی بینمت

روزا حست می کنم عطر تنتو صدای وجودتو . اما بازم نمی بینمت .

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:9 |
سلام مي خوام يه چيز جالب بگم

هرگاه قاضي عقلت در كشاكش روزگار گمراه شد و تو به اشتباه فردي را محكوم كردي كه

چيزي كه هرگز نبوده .....

هرگاه دستت مشت شده به سمت كسي رفت هرگاه انگشت اشاره ات را به سمت كسي گرفتي و

به او تهمت زدي بدان كه

درست است كه انگشت اشاره ات به سوي اوست اما

چهار انشگت ديگرت به سوي خودت است پس

مراقب باش به مردم چه مي گويي كه بازتاب آن به

خودت باز مي گردد

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:14 |
سلام به تمام هموطنان همساده ها . هم کلاسی ها . هم سنها

اینجانب نازی ۱۸ ساله کوچولو متولد کرج دیپلمه از مدرسه زندگی و دانش

آموز کلاس معرفت و رشته محبت بچه کوچه صداقت پلاک نهایت . خونشو

گم کرده . آدرس شمارو دادن به من گفتن خونه دارید .

میشه ازتون خواهش کنم توی اون خونه قشنگتون یه جایی به من بدید .

همونی که میگن به هر کسی نمی دید ولی میگن قشنگ و بزرگه . نمی

دونید کدومو می گم ؟ اونی که بین یه عالمه دنده قایمش کردید اسمش

چی بود ؟ آهان فکر کنم قلب بود . اینجانب حاضرم ماهیانه ۱۰۰ تا آروزی

سلامتی و خوشبختی به عنوان اجاره پرداخت کنم البته به تومن به ریال

نیستا !  در ضمن من زیاد اهل رفت و آمد نیستم صاحب خونه عزیز

در انتظار پاسخ شما نازی

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:50 |

من عاشقم آره عاشقم اعتراف مي كنم كه عاشقم تعجب نكن . اين دروغه كه ما بگيم عاشق نيستيم

آره تعجب نكن هركي مي گه دروغ مي گه . همه ما عاشقيم . من عاشقم . چون هر روز با صداش از

خواب بلند ميشم هر شب با نوازشش مي خوابم هر بار كه به صورتش نگاه مي كنم چشمام خجالت

مي كشن . موهام هميشه بازيچه دستاشه و دستام هميشه توي دستاشه . هربار كه از كنارش رد

ميشم فقط سكوت مي كنم تا صداي قشنگشو بشنوم از كدوم عشقم بگم ؟

از اوني بگم كه وقتي كنارش هستم فقط به صداي دلنشينش گوش مي كنم هموني كه هميشه منو

آروم مي كنه هموني كه هميشه مرهم اين  تن ميشه

يا از اوني بگم كه وقتي بهش نگاه مي كنم از عظمت نگاهش تمام تنم آتيش مي گيره

 

از اوني بگم كه شبا بهش نگاه مي كنم تا خوابم ببره

يا اوني كه مدام موهام توي دستاي قشنگشه

يا اوني كه هميشه تكيه گاهمه .

نه اشتباه نكن . اسمشو نمي گم . همه اينارو شما مي شناسيد . با يكيشون ظهرا صحبت مي كنم

بهش مي گم چقدر گرمي نمي دونم چرا اسمشو گذاشتن شمس . ولي دوسش دارم

عصر كه ميشه وقتي توي حياط هستم بهش تكيه مي دم بهش مي گن سرو .

نزديك شب كه شدم موهام ميشه بازيچه نسيم بهش مي گم دوسش دارم . شبا هم انقدر به صورتش

خيره مي شم تا ببينم كه شمس امد و اون رفت . حالا فهميديدن من چقدر عاشقم به نظر شما كدوم

بايد بيشتر دوست داشته باشم ؟

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:1 |
نمي دونم ولي عقيده يكي از دوستام اينه كه هروقت دل كسي رو مي شكونه خدابهش يه پس گردني

مي زنه باور نداشتم اما بهش ايمان اوردم حالا هم وقتي دل كسي رو بشكونم همچين مي خورم كه تا

حالا نخوردم اينجوري كه سعي مي كنم دل هر كسي رو شكوندم همون روز خودم با چسب

بچسبونمش اما يه چيزي يادمون باشه اينكه معلوم نيست ما چقدر زنده ايم من نمي دونم آيا زنده

مي مونم كه بخوام دلشو بخرم يا نه . مي خندين مي گين اين چسب چيه ؟ نمي دونين . واي واي

اين چسب بهترين مرهمه براي درد . اگر خواستين بدونين چيه به من سر بزنيد و بگيد تا دستورالعملشو

بهتون بدم

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:49 |
می دونید هیچ وقت معنی انتظار رو نفهمیدم تا اینکه امروز دیدم یعنی چی ؟

وقتی به چشماش نگاه کردم انگار داشتن شکایت می کردن وقتی دستای

لرزونشو دیدم حس کردم تمام

جهان لرزید وقتی دیدم که اون چقدر منتظره ولی معشوقش بی خیاله

وقتی دیدم اشکاش دیگه طاقت ندارن که بمونن وقتی دیدم که صداش پر از

خواهشه و و قلبش در تمنای

خواهش وقتی دیدم یه شیشه شده تمام آروزش که چشماش به اون

خیرست و تنها آرامش قلبش شده

گوشه این صفحه وقتی دیدم انگشتای بی جونش دارن دنبال واژه ها می

گردن که از دلش بگه 

وقتی دیدم چشماش انقدر ساکت چسبیدن به این صفحه که یادشون رفته

باید بخندن وقتی دیدم دلش

ابری شد و چشماش بارونی وقتی دیدم چشماشو بست تا فقط تصور کنه

که عشقش کنارشه وقتی دیدم خواهش می کنه زیر لب که فقط یه لحظه ....

 

وقتی دیدم تمام کاینات رو با تمام وجود صدا می کنه تا فقط یه

لحظه ..........................

وقتی دیدم که زمانی که از گذر زمان آگاه شد چه ساده شکست

برای .......................

شکست و منم شکستم دستاشو گرفتم اما دیگه نمی شد بهش بگی

دست چون فواره خواهش بود .

به چشماش خیره شدم اما کدوم چشم ؟ اونی که دیروز توش یه دنیا خنده

بود حالا شده چشمه .

وقتی به لب های همیشه خندونش خیره شدم . وقتی به صدای قلبش

گوش دادم .

وقتی به پیراهنش نگاه کردم . چیزی ندیدم که قشنگ باشه .

چیزی ندیدم جز یه بازی . وقتی بهش نزدیک شدم و روحشو در آغوش

کشیدم اون وقت بود که حس کردم

انتظار و عشق چیه .

وقتی صداش کردم دیدم گوشش هم دیگه پیش من نیست . وقتی

کلماتشو خوندم وقتی از بین اشکاش

حرف دلشو خوندم بیزار شدم .

به چه قیمت آخه به چه قیمتی حاضر میشید اینجوری با آدما بازی کنید ؟

 

می دونید ما فکر می کنیم جرم فقط یعنی قتل اما انگار یادمون رفته که ما

آدم هستیم و آدمیت ما هم به

این دل و قلبمونه

انگار فراموش کردیم و کسی که دلش بمیره خودش مرده . با تمام وجود

سرش فریاد کشیدم بسه دیگه

انتظار بسه . اما حیف . افسوس که دیگر روحی نبود که جوابم رو بده . و من

امروز با اویی که بخشی از

زندگیم بود خداحافظی کردم  با کسی که با او خندیم . کسی که با من

گریست اما افسوس که

من .............. کسی که زمانی جایی داشت در قلبم هرچند کوچکم حال

باید فراموش کنم اما چگونه

دوسش دارم نمی توانم دستانم را از دستانش جدا کنم اما افسوس که دیگر

او رفت و من ماندم با کالبد

خاطرات کاش من هم می توانستم مانند معشوقت فراموشت کنم کاش من

هم می توانستم همچنان

که او به ریشه ات تیشه زد منم به او وجودش تیشه زنم

کاش فرهاد لحظه ای تیشه اش را به من می داد تا بدانم .

کاش مجنون لحظه ای زخم هایش را به من می داد تا من تقدیم جان

معشوقت کنم . کاش خورشید

لحظه ای گرمایش را به من می داد تا نثار تن خسته ات کنم

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:9 |
سالها پیش وقتی بارون میومد همه خوشحال می شدن می رفتن زیر بارون

اما امسال وقتی بارون میاد همه چتر برمی دارن

می ترسن خدا روحشونو تمیز کنه . شایدم انقدر رحمت خدارو دارن که دیگه دوست ندارن بیشتر از این داشته باشن

ولی دوست من اینو از من بپذیر می گن وقتی بارون میاد خدا رحمتشو به زمین نازل می کنه اگر حاجتی

نیازی یا خواسته ای داری بی ریا برو زیر بارون هرچی ازش می خوای بخواه ببین معجزه میشه یا نه اگر

شد خوشحال میشم منم شاهدش باشم

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:21 |
وقتی من عاشق شدم یه مهر گذاشتی روی دهنم:

اماخدایا باز دیدیکه عاشقشم دیدیکه حاضرم به خاطرش جون بدم غرق بشم تو نگاهش...تو که دیدی...خودت خوب می دونستی که چقد دوسش دارم.پس چرا باز بهم شک کردی ازم پرسیدی عشق یعنی مستی و دیوانگی یعنی سوختن و ساختن...انتظاروانتظار...می خوایش گفتم:اره.گفتی:اصلا می تونی عشق روهجیش کنی می تونی بخشش کنی اصلا می دونی چند بخشه.اصلا می دونی چند حرفه اصلا به سنت می خوره.

گفتم آره آره می دونم همه رومی دونم.

گفتی باشه عشق رو بهت می دم اما باید حسش کنی باید قلبت بعضی موقعها واسش بزنه باید چشمات واسش  تر کنه ولی بازم یه چیزی می مونه اونم موقعی که مجبوری ازش جداشی مجبوری تنهاش بزاری اون موقعی که تنهات می زاره اون موقعی که اونقدر ازش بدت می یاد کهدوست داری همیشه محبتش از یادت بره اون موقعی کخ واسه موندنش اونقدر گریه می کنی که دی گه اشکات خوشک می شه...اما مطمئن باش که قشنگه با همه خوبیهاوبدیهاش.          بازم عشق رو می خوای؟

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:38 |
سلام امروز داشتم به این فکر می کردو اگر حافظ و سعدی بیدار شن در مورد شعرای الان چی می گن ؟

فکرشو کنید بنده های خدا می شستن بحر و زون قافیه جور می کردن ولی الان فقط کافیه حس کنن عشقشون

اونا رو رنجونده سر سه ثانیه شعر می گن اونم چه شعرایی البته ببخشید مسخره نمی کنم فقط یه مقایسه است :

زمین گرمم کمته کمته آتیش خدا            لعنت به مرامت لعنتی  نازی با دل من نکن بازی

گوشم به راه تاکه خبر می دهد زدوست                      صاحب خبر نیامدو من بی خبر شدم

خوب جالبه سبک شعری الان شده واسوخت

با این حال هرشعری که دوست دارید بنویسید ممنون می شم

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:43 |
تا حالا شده از خودتو بپرسید چرا عشقای الان بیشتر شبیه به بازی شده شایدم یه فیلم

به نظر شما آیا خدا کیفیت مداد اولیه رو توی ساخت قلب ما اورده پایین ؟ یا عشق فقط یه افسانه است

؟ آیا چشما دیگه صادق نیستن ؟ یا بدهکاری گوشا هنوزم تمو نشده ؟ یا اشکا دیگه پاک نیستن ؟

شایدم ظرفیت قلبا ارتقا پیدا کرده چند گیگ شده ؟

می دونید عشقای الان شبیه به چیه ؟

تا حالاشده برگردید و نقاشی های چهار تا ۸ سالگیتونو از  لابلای وسایل قدیمی دربیارید و یه نگاهی بهش بندازید اکثر ماها توی این سن خورشید می کشیم .

حالا بیاین یه روز این نقاشی رو بردارین بیاید دم پنجره یا توی حیاط با خورشید واقعی مقایسش کنیم

می بینید چقدر شبیه خورشید ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

عشقای الان هم همین قدر شبیه به عشق حقیقی هستن

+ نوشته شده توسط nazi در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:22 |
همیشه از خدا طلب داشتن چیزی را داشتم که پس از سالها آن را درکنار خود یافتم .

همیشه در آرزوی لحظه ای بودم که تمام عمر با من بودند و من از آن بی خبر بودم

همیشه دستانم در طلب لمس کردن چیزی بود که همیشه در آغوشم بود .

اما امروز از او تشکر می کنم چون چشمانم رنگی یافتند که تمام آرزوهایم را دیدم .

پس محبوب من بدان که همیشه هستم حتی اگر نباشم (برروی عالم خاکی ) و بدان همیشه صدایت می کنم حتی اگر نوایی نباشد حتی اگر محکوم شوم به اینکه زبانی نداشته باشم اما زبان دل که بریدنی نیست پس فقط بدان زبان سر را از دست  دادم تا تو را بدست بیاروم

+ نوشته شده توسط nazi در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:32 |


Powered By
BLOGFA.COM