تبليغاتX
نسيم تحول
سلام به همه دوستان که منو شرمنده کردن دعاهای شما همشیه بدرقه من بود

حذف نکردم تا همیشه يادم باشه و ناسپاسی نکنم

آمدم تولد یکی از عزیزانو تبریک بگم و یه معذرت خواهی چون بنا به دلایلی

نتونستم بهش تبریک بگم

عزیزم روزگاری آنچنان خیره به آسمان بودم که مگر دیدن خورشید  تنهایی

مرا بشکند ولی ناگاه روزی

قطره ای امد بر مژگانم نشست آن روز نا سپاسی کردم که این قطره

چیست پرودگارا من طالب همنشینی هستمو تو بر من خسته قطره نازل

می کنی ؟

همان دم سر به زانو گذاردم لحظه ای تورا بر مژگانم حس نکردم هراسیدم از

این ناسپاسی که باز تنهایی اما در قلبم شور وجودت را چشیدم

نمک زندگی من لوسی من می دونم تاخیر منو می بخشی

 

از همه دوستان خواهش می کنم با تمام وجود برای عزیز من دعا کنید با

اینکه رتبه یکه کنکور سراسری میشه ولی خواهش می کنم یه تبریک بهش

بگید .

راستی اون مار بوآ هم نشد برات بفرستم

۲۶ خرداد تولد مهربونم مبارك باشه

ببخشيد نتونستم كادوي خوبي تهيه كنم

اين تنها چيزي كه مي تونم بهت بدم  مي دونم واسه چشماي تو خيلي كمم

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 21:9 |
سلام من داداش نازي هستم ازم زياد نوشته شايد با

من آشنا باشيد به هرحال از همه دوستاي نازي مي

خوام فقط براش دعا كنن همين

التماس دعا

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 20:38 |

به نام پرودرگاري كه داد  قلبي تا باشد براي تو لبي تا سخن

 

گويد با تو و داد چشماني كه نبيند جز تو

 

با نام او شروع كردم و سوگندش دادم تا بمانم فقط براي تو

 

با نام او مي نويسم تا بگويم هرلحظه ياد توام

 

اورا مي پرستم و تورا ستايش مي كنم به ياد او

 

اورا نيايش و تورا نوازش مي كنم

 

اور بر قلب خود صاحب ديدمو تورا جزئي از آن اورا

 

بوسيدم و بوسه بر قدمگاهش زدم ازيرا كه او در تممام تنهايي

 

هايم مرا ياري داد و فرشته اي چون تو را براي همدمي من

 

برگزيد دست به دامانش زدم تا مارا در پناهش حفظ كند فرياد

 

كشيدم تا دل سكوت كند

 

دلي كه ساحلش هميشه آفتابي بود دلبر طوفاني اش كرد

 

ارگ من آباد بود اما تو محبوب ويرانش كرد

 

وقتي شاهد بودم كه چگونه كاخم به كوخي تبديل شد دگر از

 

پاي نشستم اما باز  آفريدگار فرشته اي را بر ويراني نازل

 

كرد كه برايم كاخي همانند كاخ هارون بناكرد .

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 14:7 |

 

گويند كه در مكتب درويشان گنجه اي سرشار

 

از زر است

 

كه جمشيد نداشت

 

در سراچه دل عاشق تحفه اي است كه در

 

هيچ دياري يافت نخواهد شد

 

 

در چشمان ليلي گوهري است كه كوه نور در

 

 

حسرت داشتن آن ، تمنا مي كند .

 

 

و حال مي گويم با دستان تو بهشتي ساختم

 

 

كه مومن و ترسا نتوانند در هفت آسمان آن را

 

بيابند

 

عمارتي ساختم از روياها كه فرعون در طلب

 

داشتن آن است .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 13:14 |

چه کسی می داند علی چه گفت در لحظه های بی کسی خود با

 

چاهش بعد از تو

 

کدام ستاره اشک علی را دید در زمان وداع با تو

 

ماه چگونه توانست بدرخشد بعد از بی فروغ شدن تو

 

و تو چگونه ترک گفتی آشیانه ات را

 

 

ای یاس باغ دل علی کدامین دست تطاول بی رحمانه تو را چید

 

 

ننگ بر این دست باد جامشان خوار باد

 

 

خانه شان ویران باد زقوم دوزخ در جامشان باد گوارای وجودشان

 

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت 20:45 |
سلام ببخشید منی يه تحلیل خیلی بد ارائه دادم اما وقتی الان فکر می کنم

می بینم که دید من به این مسئله بد بوده همه چیز توی دنیا مامورند

شاهین منم یه مامور بود که به من یاد بده و حتی با رفتنش به من خیلی

چیزا رو یاد داد و رفت اینکه : در عین نیاز در برابر مخلوقات مغرور باش تا

لحظه ای که نفس می کشم زندگی کنم و از تلاش نایستم روی پای خودم

بایستم مدت ماموریتش تموم شد و رفت .

 

یادگرفتم که همه چیز رو خدابرای من آفرید تا من یاد بگیرم اما من حواسم

پرت میشه به اسباب بازیام و چیزی نمی بینم جز یه ظاهر ساده .

 

+ نوشته شده توسط nazi در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت 18:22 |

هنوز بياد دارم سكوتي را كه تو چون تيشه اي برريشه اش كوفتي هنوز

 

 بياد دارم خوشبختي و شادكامي كه با قدمهايت بر كلبه مان آوردي

 

افسوس از دست زمان كه امروز تو را براي هميشه از من گرفت واين

 

صداي شب شكن تنهايي مرا براي هميشه خاموش كرد چه روزها كه

 

صداي تو مرا شاد كردو چه لحظه هاي كه با چشمانت سخن گفتم

 

اما امروز اين گنجينه اصرار را بايد به خاك بسپارم امروز اين روزنه

 

اميدم براي هميشه بي فروغ شد غريبانه آمدي مهربانم من وفا نكردم

 

به عهد خود چه بي صدا ترك گفتي مرا . من وفا نكردم به عهدم .

 

غريب آشناي من درد نبودت بس جانم ، قلبم ، روحم را فشرد روح

 

خسته من چه بگويد جز اينكه نبودت دشنه اي است بر روحم چنان بر

 

نبودت زار گريم كه رستم  سرشكسته شود . تو رخش نبودي سيمرغ

 

بودي اگر رستم هم باشم باز نخواهم توانست آرام گيرم

 

محزون باد اين سارق ناجوانمرد كه تورا ربود چشمه اشكش تا قيامت

 

جاري باد سمع دردهاي من كاش راز دل با تو نمي گفتم كه اين

 

چنين براي وفاي به عهدت ، تن به خاكر بسپاري . امروز تو را به

 

آسمان مي سپارم

 

حرامم باد آرامشم گر بي تولحظه اي به آسمان نگاه كنم  حرامم باد

 

گر لحظه اي به لانه تهي از سرشار يادت نگاه نكنم ولي كاش اين

 

تطاولگر به اندازه شنيدن صداي چشمه به اندازه لمس ابرها و به اندازه

 

چشيدن گرماي خورشيد به تو مهلت مي داد اولين باري كه طعمه به

 

دهان كشيدي چون شير سلطان وارنه مي بلعيدي آن روز چون مادري

 

خوشحال شدم از تكامل تو و امروز بايد كودك بي پرو بالم را به

 

دست آسمان بسپارم اما با تني سرد و بالي خسته و كوچك . تو را من

 

سپردم به دامان پاك آسمان باشد كه پناهي ابدي برايت بماند

 

 

درآسايش باشي شاهينم .

 

 

   

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 15:50 |
سلام

یه تشکر گنده + یه معذرت خواهی بزرگتر برای همه

دوستانی که امدن نظر دادن و من نتونستم این

لطفشونو جبران کنم

 

شنیدین می گن سلام گرگ بی طمع نیست شایدم

طمع گرگ بی سلام نیست البته من گرگ نیستما

 

ولی خب فردا قراره کارنامه بدن خواهش می کنم دعا

 

کنید وگرنه بابا برام دوچرخه نمی خره مامان هم

 

جهاز نمی خره اون وقت من باید بشینم توی خونه

 

یادتون نره ها دعا کنیدا خسیس نباشید گناه دارم باشه

 

به دعاهای همه شما نیاز دارم پس ازم دریغ نکنیدا

   

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 13:27 |

هنوز به ياد دارم آخرين بوسه اي كه برگونه ام زدي هنوز عطر تنت طنين خنده ات در

 

سرسراي گوشم سير مي كند هنوزهم به ياد دارم

 

آخرين باري كه دست در دستت گذاردم گرمايش را به جان دل خريدم آخرين باري

 

كه دست نوزاشت بر گيسوان پريشانم چرخيد . ياددارم روزي كه ملتمسانه خواستم تركم

 

نكني اما گويي معشوق جديدت هوش از دلت برده بود آن روز كه با شرم به چشمانت

 

خيره شدم فرياد كشيدي كه وقت تنگ است آن روز من كودكي بودم كه بر ارابه

 

 

كوچك روياها سوار بودم و تو بزرگمردي كه رستم گونه بر رخش زمان سوار شدي و

 

به جنگ تورانيان رفتي آه اي رستم من با كه بگويم اين درد خود آن روز خبر آوردند

 

 كه گرگ اجنبي يوسفم را دريده باور نكردم گريستم اما باور نكردم تا اينكه نسيم عطر

 

پيراهنت را به كنعان دلم آورد آن روز از شادماني پر كشيدم اما يوسفم تو را در قالب

 

لاله اي ديدم كه خندان بودي و امروز عطر وجودت در تمام دالان هاي زمان پيچيده گر

 

تو نبودي اين شهر خونين چه مي شد . آري تو كوله بار سفر جمع كردي و عزم پرواز

 

داشتي پرستوي من امروز به خاطر خويشاوندي به تو مي بالم . پرستوي من لاله عطر

 

آگين من  اين شهر خونين خود را مديون خون قرمز تو مي داند من نيز وجودم  حضورم

 

آرامشم را مديون تو مي دانم .

   

+ نوشته شده توسط nazi در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 12:50 |

سلام يادمه به يكي ازعزيزان گفتم من از حيوونا ايده مي گيرم پرسيدن چطور؟با مثال

 

ميگم

 

مي دونيد شاهين اگر از اندازه لقمش آگاه نباشه اون لقمه رو نميخوره يعني اگر گوشت

 

نصفش حتي يك چهارمش توي دست شما پنهان باشه اون لقمه رو از دست شما نمي

 

گيره اما گاهي اوقات ما دقت نمي كنيم فكر مي كنيم هرچيزي رو ميتونيم هضم كنيم

 

ولي يه ذره اشتباهه من شعور انسانو رد نمي كنم اما حييوونا هم يه چيزايي براي

 

يادگيري ما دارن پس يه ذره بيشتر دقت كنيم . هميشه بلند پرواز يعني اگر روي دست

 

شما باشه و يه جايي بلندتر ببينه ديگه رودست شما نميشينه فوق العاده محافظه كار

 

هميشه مراقب هميشه ثابت . يعني اگرچه توي حياط خونه يا كريم هست گنجشك هست

 

و كبوترا + فنچا اون هميشه خودشه تغييري نمي كنه ولي ما سعي راه رفتن كبك يه

 

وقتايي ياد بگيريم . بماند يه وقتايي يه گار كوچولو هم مي گيره ها ولي خيلي با وفا .

 

اگرمن ننونشته بودم شاهين يا يه جوري مي نوشتم كه متوجه  نشيد پرندست فكر مي

 

كردين چيه ؟

 

لطفا برام بدون رودربايستي نظر بديد

 

 خب من فكر كنم تقريبا توضيخ داده باشم كه چطور از حيوونا ايده مي گيرم اگر بازم  

 

گنگه بگيد توضيح بدم        

 

+ نوشته شده توسط nazi در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 12:45 |

سلام و خسته نباشيد به همه همرزماي خوب مي دونم الان فصل امتحانه و منم يه ذره از

 

 قافله عقب موندم و يه ذره دير اقدام كردم ولي به هرحال چندتا چيز جالب مي گم

 

براتون مي خوايد حافظتون خب عمل كنه ؟ خب هركي مي خواد دستش بالا ولي بگم

 

خرج داره ها

 

1) با آب سرد نه وضو بگيريد نه صورتتونو بشوريد 2) خوردن چايي دارچيني براي

 

مواقع استرس عاليه 3) خوردن غذاهاي چرب و چيل تعطيل 4) بعداز هر وعده غذايي يه

 

 

ربع دراز بكشيد 5 ) خوندن دعاي مطالعه (اول كتاب گاج هست تبليغ نكردما اگر بتونم

 

براتون مي نويسم البته مي دونم همه استاديد ) 6)خوردن خوراكي هاي ترش ممنوع

 

يه چيز ديگه هيچ وقت به حجم كتاب نگاه نكنيد چون هميشه استرس مياره درضمن به

 

قول مامان كارو دست انجام مي ده ولي چشم مي ترسه البته اينجا كارو ذهن انجام مي

 

ده اگر استرس زياد دارين حتما از عرقيات شاهتره استفاده كنيد كه معجزه مي كند از گل

 

گاوزبون هم استفاده كنيد بد نيست

اين كنكور ياد بگير چه جوري باهاش تا كني

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 13:45 |


Powered By
BLOGFA.COM