تبليغاتX
نسيم تحول
سلام ببخشید واقعا شرمنده ام مسائلی پیش امد که نتونستم بیام از مجی

 تشکر می کنم که هرروز منو شرمنده کرده بهش می گم که یه هیچ وقت

خداحافظی نمیشنوه از آقا سعید و لیلا جون معذرت می خوام که توی

جشنشون نبودم از داداش گلم می خوام منو ببخشه می بخشی دیگه ؟

از نسرین عزیزم می خوام کوتاهی منو ببخشه . بقیه دوستان گل هم تازه

امدن ازشون تشکر می کنم و قول می دم از شرمندگیشون در بیام طاعات

و عبادات همه قبول باشه

 

راستی جاتون خالی رفته بودم مشهد تا جایی که یادم بود و تونستم دعا

کردم به کنکوری های عزیز تبریک می گم که قبول شدن اگر هم نشدن

فدای سرشون

لوسی من شیرینی ندادیا . داداشی هم که دمش گرم اصلا نمیگه خواهر

داری خیلی بدی

منو ببخشید تمام تلاشمو می کنم که جبران کنم اگر بتونم فردا ساعت ۱ یا

دو عصر آن میشم عزیزانی که آی دی منو دارن ازشون حضوری معذرت

خواهی می کنم

سر افطار منو فراموش نکنید هم دعا  و هم خوراکی

راستی از ارتباطات سیار شبکه های مختلف از تهیه کننده محترم و از

کارگردان عزیز تشکر می کنم دستشونو می بوسم ( همشون خودم بودما )

                                

               

 

+ نوشته شده توسط nazi در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 20:4 |

 

هر كسي از زندگي يه برداشتي داره منم ميگم زندگي  شبيه به جاده

 

چالوسه تا حالا رفتين جاده چالوس ؟

 

تا حالا پرسيدين كه اين  تابلوهاي ازطراف جاده براي چيه يا اصلا چرا

 

گذاشتنش ؟

 

بيايد تصور كنيم كه اولين باره داريم وارد اين جاده قشنگ و خطرناك ميشيم .

 

تابلوها شامل سرعت مجاز خطر سقوط سنگ و .. هستن . اگه يه ذره تامل

 

 مي كنيم به اين نتيجه مي رسيم كه حتما قبلا سوانحي اينجا رخ داده مثلا

 

تصادف كه تصميم گرفتن ديگه تكرار نشه به همين خاطر به بقيه مسافرا

 

اخطار مي دن . كيلومترايي كه در پيش داريم پشت پيچهاي تند و يا صخره

 

ها پنهان شدن مي تونه زيباتر يا خطرناكتر باشن

 

 

ما هم بي اطلاع هستيم كه پشت پيچا چي مي تونه باشه .راننده ترسو

 

همونجا مي زنه كنار و ادامه نمي ده اما راننده جسور ادامه ميده با هدف

 

پيدا كردن يه منظره قشنگتر .

 

  

  

 

زندگي براي من همينه يه جاده : گدشتم تابلوهاي اخطار دهنده حالم

 

كيلومتري كه طي مي كنم و آيندم كيلومتراي پشت پيچ . از گذشته همين

 

تابلوها رو نگه داشتم نه حسرتي و نه خاطره بد .

 

              

                             

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 0:32 |
سلام پاينده و پر انرژي باشيد مي ريم روي گامهاي بعدي

گام سه : توي دادن هرچيزي خسيس هستي توي بيان احساست نسبت

به همسرت نباش .

تبصره : گاهي اوقات به اشتباه اين حس بوجود مياد كه بيان احساس يعني

 خورد شدن غرور ولي اين اشتباهه همسر شما نزديكترين آدم به

شماست . يه دوستي مي گفت زندگي مشترك يعني داد وستد محبت و

احساس همينه دقت كن بعضي تاجرا خوب سود مي كنن نگو شانس دارن

چون اونا راه تجارتو بلدن تو هم اگه مي خواي تاجر خوبي باشي قوانين

تجارتو ياد بگير !

گام چهارم : سعي كن وقتايي كه همسرت سرحالتره رو بشناسي . اگه يه

 زماني خواستي در مورد بچه ها يا قبوض يا هر مسئله اي هرچقدر هم مهم

صحبت كني نذار وقتي كه از سركار مياد چون اين زمان منتظر يه آرامش نه

يه بهم زننده آرامش . براي اين كار مي توني به مدت يه هفته وقتايي كه

همسرت خوشحاله رو بنويسي . ميترا ميگه داريوش وقت صبحانه عاليه .

نازي ميگه علي وقتي كه در مورد كارش يه ذره حرف بزنه آروم ميشه . الهه

ميگه شوهرش شبا آرومتره . علي ميگه نازي وقتي خوشحاله كه از زيارت

مياد . داريوش ميگه ميترا بعد از آمدن از عروسي خوشحالتره . به اين ترتيب

شما مي تونيد تاكتيك نفوذو پيدا كنيد .

نكته طلايي : سعي كنيد براي بيان خواستتون يا حرفتون زمانو مشخص

كنيد مثال : علي من مي خوام ۱۵ دقيقه در مورد كارت باهم حرف بزنيم .

مسئله بعدي انقدري افراط نكنيد كه مدام زير لب بگه پس مي خوايد

تمومش كنه .

ببخشيد اگه طولاني شد در ضمن دوست دارم شما هم بگيد كي

همسرتون آرومتره تا شايد بقيه هم بتونن استفاده كنن

                                              

+ نوشته شده توسط nazi در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 13:34 |
سلام دوستان خوبيد امروز مي خوام يه ذره در مورد چيزي حرف بزنم كه

شايد بزرگتر از دهنم باشه ولي جالبه گفتم  من از هرچيزي حرف مي زنم .

اينم بذاريد پاي كنجكاويم .

مجردا نخونن  دوست دارين بخونيد

زوج رويايي و هميشگي از اين به بعد يه سري تاكتيك نظامي مي نويسم

كه موفقيت صد در صد داره البته منظور از تاكتيكو به حساب ميدون جنگ

نذاريد چون همسر شما نه رقيب شماست و نه دشمن شما اينجا بيشتر

شجاعت و صبر و استقامت يك سرباز چريك مد نظره .

 

اولين گام برگردين به روزاي خوش ماه عسل ببينيد چرا اون موقع حس

خوشبختي داشتين و الان كمتر نگيد كه اون موقع داشتيم همديگه رو فريب

مي داديم نه و نگيد كه شايد علاقمون به هم كم نشده اينم درست نيست

فقط برگردين و يه مرور كنيد .

گام دوم سعي كنيد با همسرتون صادق باشيد . همسر شما كف بين و

آينده نگر نيست كه بخواد خواسته شمارو (در حالي كه هنوز چيزي

نگفتين ) بفهمه پس صادقانه بگيد ازش چه انتظاري داريد ولي نه با قهر

خشم و غضب  مثال : علي دوست دارم بيشتر كنارم باشي . ميترا مي

خوام كه بيشتر به من توجه كني . داريوش مي خوام يه وقتايي توي كاراي

خونه كمكم كني تا بتونم وقت بيشتري با تو صرف كنم و انرژي بيشتري

براي با تو بودن داشته باشم . و يا امثال اين مسائل كه هرزوجي دوست

دارن باشه

يادتون نره من منتظر كمك فكري شما هستم من شروع كردم شما ادامه

بديد تا بقيه هم بتونن استفاده كنن

+ نوشته شده توسط nazi در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 15:57 |

سلام ما امدیم

امروز می خوام بعد از اون همه تنبلی یه داستان بگم براتون و با عرض

معذرت از دوستانی که به من لطف  کردن ولی من شرمندشون شدم

حالا یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون کسی نبود اون  موقعه ای که

جد ماهم نبود یه پادشاه مهربون بود یه پسر کوچولوی بدجنس داشت آخه

زنگ مردمو می زد فرار میکرد  زمان گذشت بابا پیر شد نوبت رسيد كه به

پادشاه پسر . باباهه براي اين پسر علاوه بر همه چيز يه چيز خيلي خوب به

ارث گذاشت يه وزير باهوش و دانا (مثل من)  گذشت آقا بالاخره آدماي

خوب هم هميشه دشمن دارن زيراب اين وزيرو زدن اينجوري شد كه

آقاي وزير ما از كار بركنار شد  ولي دم آخري يه چيزي داد به اين شاه

جوان ما يه انگشتر ساده با يه نگين كم ارزش بهش گفت هروقت تو

شرايطي گير كردي كه به كمك نياز داشتي اين نگينو باز كن .آقا گذشت تا

اينكه يه روز يه جنگي شد بين اين شاه و شاه همجوار بعدش داشتن عقب

نشيني مي كردن كه يه دفعه شاه حس كرد به كمك نياز داره نگينو باز كرد

مي دوني توي چي بود

اين نوشته حكاكي شده بود ْ اين نيز مي گذرد ّ  خوندو قوت گرفت

دوباره رفتن طرف ميدون اما اين بار موفق شدن .

خب خوابتون كه نبرد واقعا يه وقتايي ميشه كه حس مي كني توي يه زندون

بي در و پيكر اسيري هيچ راهي نداري مشكلا دارن خفت مي كنن كسي

نيست حرفتو بفهمه بيا اين جمله رو توهم بنويس توي چند تا كاغذ كوچولو و

براي خودت چن جا بزار . و هروقت توهم داشتي از كلي حرف توي دلت يا

مشكل توي زندگيت حس خفگي مي كردي بخونش با ايمان بخونش و به

ساعتت هم نگاه كن یادت باشه شب هیچ وقت موندگار نیست .

 

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 20:36 |
سلام نزدیک کنکور هستیم یه لطفی کنید و برای تمام

بچه کنکوریا من جمله من دعا کنید

 

همرزمای عزیز به همتون خشته نباشید می گم و

 

امیدوارم موفق باشید دعا برای منم یادتون نره ها

 

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 16:45 |
سلام به همه دوستان که منو شرمنده کردن دعاهای شما همشیه بدرقه من بود

حذف نکردم تا همیشه يادم باشه و ناسپاسی نکنم

آمدم تولد یکی از عزیزانو تبریک بگم و یه معذرت خواهی چون بنا به دلایلی

نتونستم بهش تبریک بگم

عزیزم روزگاری آنچنان خیره به آسمان بودم که مگر دیدن خورشید  تنهایی

مرا بشکند ولی ناگاه روزی

قطره ای امد بر مژگانم نشست آن روز نا سپاسی کردم که این قطره

چیست پرودگارا من طالب همنشینی هستمو تو بر من خسته قطره نازل

می کنی ؟

همان دم سر به زانو گذاردم لحظه ای تورا بر مژگانم حس نکردم هراسیدم از

این ناسپاسی که باز تنهایی اما در قلبم شور وجودت را چشیدم

نمک زندگی من لوسی من می دونم تاخیر منو می بخشی

 

از همه دوستان خواهش می کنم با تمام وجود برای عزیز من دعا کنید با

اینکه رتبه یکه کنکور سراسری میشه ولی خواهش می کنم یه تبریک بهش

بگید .

راستی اون مار بوآ هم نشد برات بفرستم

۲۶ خرداد تولد مهربونم مبارك باشه

ببخشيد نتونستم كادوي خوبي تهيه كنم

اين تنها چيزي كه مي تونم بهت بدم  مي دونم واسه چشماي تو خيلي كمم

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 21:9 |
سلام من داداش نازي هستم ازم زياد نوشته شايد با

من آشنا باشيد به هرحال از همه دوستاي نازي مي

خوام فقط براش دعا كنن همين

التماس دعا

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 20:38 |

به نام پرودرگاري كه داد  قلبي تا باشد براي تو لبي تا سخن

 

گويد با تو و داد چشماني كه نبيند جز تو

 

با نام او شروع كردم و سوگندش دادم تا بمانم فقط براي تو

 

با نام او مي نويسم تا بگويم هرلحظه ياد توام

 

اورا مي پرستم و تورا ستايش مي كنم به ياد او

 

اورا نيايش و تورا نوازش مي كنم

 

اور بر قلب خود صاحب ديدمو تورا جزئي از آن اورا

 

بوسيدم و بوسه بر قدمگاهش زدم ازيرا كه او در تممام تنهايي

 

هايم مرا ياري داد و فرشته اي چون تو را براي همدمي من

 

برگزيد دست به دامانش زدم تا مارا در پناهش حفظ كند فرياد

 

كشيدم تا دل سكوت كند

 

دلي كه ساحلش هميشه آفتابي بود دلبر طوفاني اش كرد

 

ارگ من آباد بود اما تو محبوب ويرانش كرد

 

وقتي شاهد بودم كه چگونه كاخم به كوخي تبديل شد دگر از

 

پاي نشستم اما باز  آفريدگار فرشته اي را بر ويراني نازل

 

كرد كه برايم كاخي همانند كاخ هارون بناكرد .

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 14:7 |

 

گويند كه در مكتب درويشان گنجه اي سرشار

 

از زر است

 

كه جمشيد نداشت

 

در سراچه دل عاشق تحفه اي است كه در

 

هيچ دياري يافت نخواهد شد

 

 

در چشمان ليلي گوهري است كه كوه نور در

 

 

حسرت داشتن آن ، تمنا مي كند .

 

 

و حال مي گويم با دستان تو بهشتي ساختم

 

 

كه مومن و ترسا نتوانند در هفت آسمان آن را

 

بيابند

 

عمارتي ساختم از روياها كه فرعون در طلب

 

داشتن آن است .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 و ساعت 13:14 |

چه کسی می داند علی چه گفت در لحظه های بی کسی خود با

 

چاهش بعد از تو

 

کدام ستاره اشک علی را دید در زمان وداع با تو

 

ماه چگونه توانست بدرخشد بعد از بی فروغ شدن تو

 

و تو چگونه ترک گفتی آشیانه ات را

 

 

ای یاس باغ دل علی کدامین دست تطاول بی رحمانه تو را چید

 

 

ننگ بر این دست باد جامشان خوار باد

 

 

خانه شان ویران باد زقوم دوزخ در جامشان باد گوارای وجودشان

 

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت 20:45 |
سلام ببخشید منی يه تحلیل خیلی بد ارائه دادم اما وقتی الان فکر می کنم

می بینم که دید من به این مسئله بد بوده همه چیز توی دنیا مامورند

شاهین منم یه مامور بود که به من یاد بده و حتی با رفتنش به من خیلی

چیزا رو یاد داد و رفت اینکه : در عین نیاز در برابر مخلوقات مغرور باش تا

لحظه ای که نفس می کشم زندگی کنم و از تلاش نایستم روی پای خودم

بایستم مدت ماموریتش تموم شد و رفت .

 

یادگرفتم که همه چیز رو خدابرای من آفرید تا من یاد بگیرم اما من حواسم

پرت میشه به اسباب بازیام و چیزی نمی بینم جز یه ظاهر ساده .

 

+ نوشته شده توسط nazi در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت 18:22 |

هنوز بياد دارم سكوتي را كه تو چون تيشه اي برريشه اش كوفتي هنوز

 

 بياد دارم خوشبختي و شادكامي كه با قدمهايت بر كلبه مان آوردي

 

افسوس از دست زمان كه امروز تو را براي هميشه از من گرفت واين

 

صداي شب شكن تنهايي مرا براي هميشه خاموش كرد چه روزها كه

 

صداي تو مرا شاد كردو چه لحظه هاي كه با چشمانت سخن گفتم

 

اما امروز اين گنجينه اصرار را بايد به خاك بسپارم امروز اين روزنه

 

اميدم براي هميشه بي فروغ شد غريبانه آمدي مهربانم من وفا نكردم

 

به عهد خود چه بي صدا ترك گفتي مرا . من وفا نكردم به عهدم .

 

غريب آشناي من درد نبودت بس جانم ، قلبم ، روحم را فشرد روح

 

خسته من چه بگويد جز اينكه نبودت دشنه اي است بر روحم چنان بر

 

نبودت زار گريم كه رستم  سرشكسته شود . تو رخش نبودي سيمرغ

 

بودي اگر رستم هم باشم باز نخواهم توانست آرام گيرم

 

محزون باد اين سارق ناجوانمرد كه تورا ربود چشمه اشكش تا قيامت

 

جاري باد سمع دردهاي من كاش راز دل با تو نمي گفتم كه اين

 

چنين براي وفاي به عهدت ، تن به خاكر بسپاري . امروز تو را به

 

آسمان مي سپارم

 

حرامم باد آرامشم گر بي تولحظه اي به آسمان نگاه كنم  حرامم باد

 

گر لحظه اي به لانه تهي از سرشار يادت نگاه نكنم ولي كاش اين

 

تطاولگر به اندازه شنيدن صداي چشمه به اندازه لمس ابرها و به اندازه

 

چشيدن گرماي خورشيد به تو مهلت مي داد اولين باري كه طعمه به

 

دهان كشيدي چون شير سلطان وارنه مي بلعيدي آن روز چون مادري

 

خوشحال شدم از تكامل تو و امروز بايد كودك بي پرو بالم را به

 

دست آسمان بسپارم اما با تني سرد و بالي خسته و كوچك . تو را من

 

سپردم به دامان پاك آسمان باشد كه پناهي ابدي برايت بماند

 

 

درآسايش باشي شاهينم .

 

 

   

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 15:50 |
سلام

یه تشکر گنده + یه معذرت خواهی بزرگتر برای همه

دوستانی که امدن نظر دادن و من نتونستم این

لطفشونو جبران کنم

 

شنیدین می گن سلام گرگ بی طمع نیست شایدم

طمع گرگ بی سلام نیست البته من گرگ نیستما

 

ولی خب فردا قراره کارنامه بدن خواهش می کنم دعا

 

کنید وگرنه بابا برام دوچرخه نمی خره مامان هم

 

جهاز نمی خره اون وقت من باید بشینم توی خونه

 

یادتون نره ها دعا کنیدا خسیس نباشید گناه دارم باشه

 

به دعاهای همه شما نیاز دارم پس ازم دریغ نکنیدا

   

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 13:27 |

هنوز به ياد دارم آخرين بوسه اي كه برگونه ام زدي هنوز عطر تنت طنين خنده ات در

 

سرسراي گوشم سير مي كند هنوزهم به ياد دارم

 

آخرين باري كه دست در دستت گذاردم گرمايش را به جان دل خريدم آخرين باري

 

كه دست نوزاشت بر گيسوان پريشانم چرخيد . ياددارم روزي كه ملتمسانه خواستم تركم

 

نكني اما گويي معشوق جديدت هوش از دلت برده بود آن روز كه با شرم به چشمانت

 

خيره شدم فرياد كشيدي كه وقت تنگ است آن روز من كودكي بودم كه بر ارابه

 

 

كوچك روياها سوار بودم و تو بزرگمردي كه رستم گونه بر رخش زمان سوار شدي و

 

به جنگ تورانيان رفتي آه اي رستم من با كه بگويم اين درد خود آن روز خبر آوردند

 

 كه گرگ اجنبي يوسفم را دريده باور نكردم گريستم اما باور نكردم تا اينكه نسيم عطر

 

پيراهنت را به كنعان دلم آورد آن روز از شادماني پر كشيدم اما يوسفم تو را در قالب

 

لاله اي ديدم كه خندان بودي و امروز عطر وجودت در تمام دالان هاي زمان پيچيده گر

 

تو نبودي اين شهر خونين چه مي شد . آري تو كوله بار سفر جمع كردي و عزم پرواز

 

داشتي پرستوي من امروز به خاطر خويشاوندي به تو مي بالم . پرستوي من لاله عطر

 

آگين من  اين شهر خونين خود را مديون خون قرمز تو مي داند من نيز وجودم  حضورم

 

آرامشم را مديون تو مي دانم .

   

+ نوشته شده توسط nazi در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 12:50 |

سلام يادمه به يكي ازعزيزان گفتم من از حيوونا ايده مي گيرم پرسيدن چطور؟با مثال

 

ميگم

 

مي دونيد شاهين اگر از اندازه لقمش آگاه نباشه اون لقمه رو نميخوره يعني اگر گوشت

 

نصفش حتي يك چهارمش توي دست شما پنهان باشه اون لقمه رو از دست شما نمي

 

گيره اما گاهي اوقات ما دقت نمي كنيم فكر مي كنيم هرچيزي رو ميتونيم هضم كنيم

 

ولي يه ذره اشتباهه من شعور انسانو رد نمي كنم اما حييوونا هم يه چيزايي براي

 

يادگيري ما دارن پس يه ذره بيشتر دقت كنيم . هميشه بلند پرواز يعني اگر روي دست

 

شما باشه و يه جايي بلندتر ببينه ديگه رودست شما نميشينه فوق العاده محافظه كار

 

هميشه مراقب هميشه ثابت . يعني اگرچه توي حياط خونه يا كريم هست گنجشك هست

 

و كبوترا + فنچا اون هميشه خودشه تغييري نمي كنه ولي ما سعي راه رفتن كبك يه

 

وقتايي ياد بگيريم . بماند يه وقتايي يه گار كوچولو هم مي گيره ها ولي خيلي با وفا .

 

اگرمن ننونشته بودم شاهين يا يه جوري مي نوشتم كه متوجه  نشيد پرندست فكر مي

 

كردين چيه ؟

 

لطفا برام بدون رودربايستي نظر بديد

 

 خب من فكر كنم تقريبا توضيخ داده باشم كه چطور از حيوونا ايده مي گيرم اگر بازم  

 

گنگه بگيد توضيح بدم        

 

+ نوشته شده توسط nazi در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 12:45 |

سلام و خسته نباشيد به همه همرزماي خوب مي دونم الان فصل امتحانه و منم يه ذره از

 

 قافله عقب موندم و يه ذره دير اقدام كردم ولي به هرحال چندتا چيز جالب مي گم

 

براتون مي خوايد حافظتون خب عمل كنه ؟ خب هركي مي خواد دستش بالا ولي بگم

 

خرج داره ها

 

1) با آب سرد نه وضو بگيريد نه صورتتونو بشوريد 2) خوردن چايي دارچيني براي

 

مواقع استرس عاليه 3) خوردن غذاهاي چرب و چيل تعطيل 4) بعداز هر وعده غذايي يه

 

 

ربع دراز بكشيد 5 ) خوندن دعاي مطالعه (اول كتاب گاج هست تبليغ نكردما اگر بتونم

 

براتون مي نويسم البته مي دونم همه استاديد ) 6)خوردن خوراكي هاي ترش ممنوع

 

يه چيز ديگه هيچ وقت به حجم كتاب نگاه نكنيد چون هميشه استرس مياره درضمن به

 

قول مامان كارو دست انجام مي ده ولي چشم مي ترسه البته اينجا كارو ذهن انجام مي

 

ده اگر استرس زياد دارين حتما از عرقيات شاهتره استفاده كنيد كه معجزه مي كند از گل

 

گاوزبون هم استفاده كنيد بد نيست

اين كنكور ياد بگير چه جوري باهاش تا كني

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 13:45 |

دستهايم گر غريبانه تهي شدند قلبم سرشار شد

 

آروزهايم گر بر باد رفتند روياها تعبير شدند

 

روزهايم گر فنا شدند ليالي ام آباد شدند

 

يادم گر رفت شكايتي ندارم زيرا خاطرام هنوز باقي است

 

وجودم گر تهي شد از عصاره زندگي ملالي نيست

 

شهر آشوب كردي دلم را ملالي نيست ولي اي وفادار تا به كي اين دل حزين را بايد در

 

زير سحاب آسماني پنهان كنم تا به كي دست به دامان نسيم شوم تا مبادا ابرها را به خود

 

ديار ديگري بردو راز دلم از پرده برون افتد  تا به كي اين دستان ناتوانم بايد قيام كنند

 

در برابر آسمان تا كي بايد غمخورك وارانه به سيلاب خاطره ها خيره شوم تا مبادا آنها

 

نيز تطاول شوند آه يه اي روزگار تطاولگر امان از دست ناپاكت اي روزگار چگونه

 

توانستي اين كليد گنج را از لبانم دور كني كاش مي توانستم سياووش وارانه از آتش

 

بگذرم تا بداني چقدر طالبت هستم گرچه اكنون نيز در ميان دوزخ هستم

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:3 |

مي دوني امروز با چه صدايي بيدار شدم اولش كلافه بودم صداي قيل و قال گنجيشكا . تا پنجره رو

 

باز كردم و منو ديدن يواشكي حرف زدن تا من نشوم ناراحت شدم رفتم طرف غنچه اونم امروز انقدر

 

خوشحال يه لبخند قشنگ روي لبش نشسته . بازم چيزي به من نگفت . نشستم توي حياط به آُسمون

 

خيره شدم يه دفعه ديدم خورشيدم مي خنده خسته شدم داد زدم بابا يكي به من بگه چه خبر شده

 

امروز؟ نسيم جواب منو داد گفت مي گن امروز يه فرشته امده به زمين . كه خيلي مهربونه . تازه يادم

 

امد چي شده

 

مهربونم سرو قشنگم  گيلاس باغم اين روز را به يادت فرخنده مي دارم روز شكفتن من روز پيدا

 

شدن هم صدايي براي من امروز .روزي است كه پرودگارم بر من منت گذاشت و فرشته اي را برايم

 

نازل كرد پروردگارا كرامتت را شكر كه صله اي زرين بر اين گداي حقير بخشيدي پروردگارا آن

 

روز را به ياد دارم كه در ميان گريه هاي نيايشم لبخندي را بر لبانم ارمغان دادي او آمد

 

 اويي كه در گرگ ميش روزگار شمسي شد براي راهم اويي كه در صدف كوچك تنهايي ام چون

 

لولويي درخشيد . و امروز بعد از 19 سال آن روز را به ياد دارم كه در وادي آروزها گام برمي

 

داشتم و آروز مي كردم كه كاش بالهايش را مي گرفتي تا هميشه نزدم بماند انگار فرياد دلم به

 

گوشت رسيد اي سميع

 

هر لحظه برايم طنين صدايش همچون تيشه اي بود بر تنهايي ام و امروز اين ملائكه نوزدهين بهار خود

 

را در كنار من مي گذراند امروز شاخسار وجودش نوزده شكوفه دارد امروز گلستان دلش نوزده

 

بوته گل سرخ دارد ساحل يادش ميزبان نوزده زورق زيباي خاطره است

 

محبوبا طلب آب حيات و عمر خضر برايش ندارم طلب اكسير كيميا برايش ندارم طلب ندارم كه به

 

سان افراسياب رويين تن باشد در برابر ديده هاي شياطين .

 

گر بتو بخواهي تمام برگه هاي دفتر عمرم را به سان كاغذي و از ترنم چشمانم به سان قلم براي كتابت

 

گفته هايت مي گذارم . ليكن  خواستارم خورشيد ايام  ظلماني مرا  زندگي اي به سان  سياووش

 

پاك سيرت دهي  عمري به سان نوح نيكو پي

 

كاش تحفه اي داشتم كه لايق تو بود هرچه در دنيا گشتم چيزي نيافتم . اين حقير درويش چه دارد جز

 

دستاني روبه آسمان تا برايت تحفه اي درخور وجودت آورم وآن را در لابلاي شب بوهاي

 

صداقت مي پيچم به دستان مهربانت مي سپارم

داداشي گلم تولدت مبارك معذرت مي خوام واقعا شرمندتم انشالله كادوت هم باشه براي بعد خودت

 

مي دوني كه جيب مجرد مثل چيه ؟ مهربونم برات از خدا يه چيزايي خواستم كه اگر يشه خوب ميشه

          

 

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:31 |

 گفتمش نوح من كشتي طوفان زده دلم را كي به ساحل نجات خواهي رساند؟

 

موسي من ! دست بر گيربانت فرو بر كه بر آسمان دلم ظلماني است .

 

عيسي من ! آرزوها زياد است ديده نابينا. كي خواب اين چشمان تار را

 

در هم مي شكني و نور را از آسمان بر ديدگانم نويد مي دهي ؟

 

 

يوسفم تو نمي انديشي خلوت كنعان قلب يعقوب در نبودت بس جان

 

 

فزاست . عطر پيراهنت را به دستان باد بسپار تا شايد باشد از براي

 

يعقوب نويدي بر ديدار تو

 

ابراهيمم سنگ سنگ كعبه دلم عطش دستان بت شكن تو را دارد تا

 

يكتايي عشق را در گوشم زمزمه كني .

 

آيا گمانت بر اين است كه عمرم به سان خضر است يا صبرم چون ايوب

 

است !  كه بس پندار باطلي است

 

 

چشم به راهي بيش نيستم كه ره در كوچه هاي انتظار كم كردم . در

 

اين وانفساي ظلماني دستانم را درياب نجات بخش  نوراني كن شفا

 

بخش نويد ده بر پا ساز و رها كن مرا از يوغ انتظار !

 

 

  

+ نوشته شده توسط nazi در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:7 |
با دستان تو دنياي مجازي را كشيدم .

خورشيد را با آتيش نگاهت رنگ كردم

ُآسمان را با آرامش دلت آبي كردم

درختان را با حضور سبزت رنگ كردم

موج را با طنين صدايت كشيدم

و انتظار را با يادت كشيدم

با چشمان منتظرم كه به پيچ جاده دل بسته اند

     

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:4 |
مي دوني چرا عاشقا شبو دوس دارن ؟ چون محبوبشون بهشون گفته كه

به اندازه ستاره ها دوسش داره حالا مي خواد ستاره هارو بشماره ببينه

چقدر دوسش داره . مي دوني چرا  غروبا به  ساحل خيره ميشه . چون مي

خواد بي قراري يه عاشقو (دريا) نسبت به عشقش (مهتاب) ببينه .

حالا مي دوني من چرا بهارو دوس دارم ؟ آخه گلارو دوس دارم

مي دوني چرا گلارو دوس دارم ؟ آخه صاحب گلارو دوس دارم .

مي دوني چرا صاحب گلارو دوس دارم ؟ خودم هم نمي دونم اگر متوجه

شدي با من تماس بگير

ولي يه چيزي من بهارو دوس دارم چون مي خوام گلاشو تقديم به تو كنم .

    

 

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:2 |
می گن آسمون شب به مهتابش می نازه می دونی چون ترو ندیده به

مهتابش می نازه اگه نرو ببینه ماه از خجالت دیگه در نمی یاد . ساحل به

مواج بودن دریاش می نازه آخه صدای تورو نشنیده اگر می شنيدی دیگه دریا

هم خاموش می شد . ماه به حرارت خورشیدش می نازه . آخه حرارت

تورو درک نکرده اگر درک کنن خورشید دگه طلوع نمی کرد .  شمع هم به

پروانه می نازه اخه منو ندیده ولی اگر منو می دید شاید برای همیشه

پروانشو ترک می کرد . 

 

من به تو می نازم چون توی شبهای تاریک دلم از هر مهتابی نوربخشتر

هستی . به تو می نازم چون توی ساحل کج روی هام از هر موج و طوفانی

بیدار کننده تر هستی و در روزهای سرد تنهایی به تو می نازم چون

گرمابخشتر از خورشید هستی و برف تنهایی منو آب می کنی . توهم یه

ذره به من بناز چون عاشقتر از هر پروانه ای حاضرم بالمو تنمو و عشقمو و

جونمو فدات کنم

                    

 

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:28 |
TinyPic image

                                   

آسمان همچو صفحه دل             روشن از جلوهاي مهتاب است                                                                         

امشب از خواب خوش گريزانم        كه خيال تو خوشتر از خواب است                                                                      

                                 

 

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:8 |
سلام

موارد استفاده باج خواهی :

ببنید زندگی خودش یه باج . اگر مجرد هستید می تونید به بابا و مامان باج

بدید ببینید چطور شما برنده تمام میدونای خونه می شید .

اگر متاهل هستید به همسرتون باج بدید . مگه غریبست . تازه براتون النگو

هم می خره ها شوخی بودا . رئیسو که دیگه نگید . شما میشید نور

چشمیش . معلما که دیگه واقعا احترام (که یکی از موارد باجه رو خیلی

دوست دارن ) اون وقت میشید سوگلی معلم . خوب تقریبا ما توی این چن

دسته هستیم . می خوام یه چیزی بگم که همیشه برنده باشیم توی هر

میدونی . می خوام همیشه پرچم تسلیم زندگی رو ببینید و لبخندو رو

لبهای شما ببینم .

با مثال پیش می ریم . مثلا شما می خواید یه لباس بخرید ولی چوب خط

وام گرفتن از بابا پر شده جیب ما مجردها که همیشه مثل کوزه شکسته

است دیگه .  بیاید یه کاری کنیم باج اول ببین بابا چی دوست داره بابای

من عاشق چایی . مسئله رو با چندتا چایی دبش دیشلمه حل می کنم .

باچندتا حرف دخترونه که دخترا می فهمن چی می گم . ولی هرچی مبلغ

بیشتر باشه باج هم باید بزرگتر باشه . حالا باید یه ذره مطیع بشید . باج

بدید تا زندگی بزرگترین باجشو یعنی موفقیت رو به شما نشون بده . ببینید

رضایتشون توی چیه ؟ مثلا اینکه بیشتر توی کارا کمک کنید یا بیشتر توی

جمع خانواده باشید یا هر مسئله دیگه .

 

در مورد همسر من تجربه آزمایش شده ندارم اما می تونم بگم . بهشون

بگید که چقدر خواهرشوهرتونو دوست دارید می دونم بعدش باید برید جهنم

ولی می ارزه  مذاح بود . مثلا خانما خودشون می دونن که آراستگی اونا

به خصوص توی خونه چقدر برای همسرشون ارزش داره و اینکه محیط خونه

آروم تمیز باشه و بچه ها در نهایت آراستگی و آرامش باشن . و بوی خوش

غذا یه چایی دبش تازه دم اکسیری که خستگی آقا رو بدر می کنه هیچی

اگر + زعفرون بشه آقارو خوش خنده می کنه . آقایون هم که باید هوای

مادر زن رو داشته باشن . در کل همه ما تشنه توجه و محبت هستیم .

خانم عزیز من به عنوان یه دونه نی نی کوچولو به شما توصیه می کنم برای

همسر خستت نامه بنویس می دونم شاید وقته نداشته باشه حرفای

عاشقانه دل شمارو بشنوه . اما شما بهشون ثابت کنید که چقدر دوسش

دارید و قدر دان تمام دوندگی و زحماتش هستید . دختر خانم گل شما هم

واسه بابا بنویس مطمئن باش هرکاری می کنه داره برای شما می کنه .

چقدر خوبه که وقتی همسرتون داره می ره سفر چمدونشو شما ببندین و

توی جیب لباسش . توی جورابش . بین حولش یه دونه نامه بذارید و تاهروز

هرکاری می کنه شمارو یاد کنه اونم از ته دل و باحسرت از دوریتون .  آقا

پسر گل شما هم یکی اگر مامانی بابای بگی به هیچ جای برنمی خوره .

گاهی اوقات لوس شدن لازمه . در ضمن آقایون ببخشن که اینو می گم اما

مطمئن باشید در پس ظواهر سرد و خشن آقایون یه قلب هست که تشنه

محبته پس براشون بنوسید آقای من با تمام وجودم دوست دارم . یه چیزی

هم از خانما بگم . نفریناشون همیشه زبونی و فقط کافیه شما آقایون بگید

سرم درد می کنه ببینید همونی که تا چند دقیقه پیش داشت شمارو نفرین

می کرد خودشو هزار جور به در و دیوار می زنه تا شما خط برندارید . خانما

عاشق این هستن که همسرشون بگه دوسشون داره و یه وقتایی اگر می

خواید برید خونه مامانتون کافیه از دوران نامزدی یاد کنید . بعد از این مقدمه

حرفتونو بزنید .

ببخشید اگر خوب نبود و شما منو راهنمایی کنید البته این بحث باج طولانی

اما می دونم از حوصله شما خارج میشه پس انشالله با نظرای عالی شما

توی قسمت بعدی ادامه می دم .

                             

 

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:25 |
سلام به اونایی که دوست دارن یه عالمه دوست داشته باشن امروز می خوام در مورد اجتماعی بودن بنویسم . و چندتا راز کوچولو ساده برای اجتماعی شدن .

مردم خیلی دوست دارن که اسمشون صدا بشه پس سعی کنیم . اسم همه رو درست به باد داشته باشیم مخصوصا افرادی که توی یه برهه زمانی با شما هستن . مثلا یه همسفر .

تاریخ تولد نزدیکاتونو همیشه به یاد داشته باشید اگر هم مثل من بی حواس هستید بهتره توی تقویم علامت بزنید یا توی برنامه Microsoft Office Outlook  یادداشت کنید .

حتی یه تبریک خشک و خالی هم باعث میشه شما توی دل مردم جا پیدا کنید .

یادبگیریم در برابر هر خدمت کوچولویی که برامون انجام می دن تشکر کنیم .

سعی کنیم بفهمیم دیگران از چه چیزی خوششون میاد . در دو موقعیت میشه

استفاده کرد : ۱ زمانی که فرد ناراحته و دوست نداره حرف بزنه سعی کنید از

علایقش صحبت کنید تا به حرف بیاد مثلا از ماشین حتی اگر تمام مطالبو که داره می

گه می دونید سعی کنید خودتونو مشتاق نشون بدید . ۲ زمانی که یم خواید برای

تولدش کادو بخرید و یاتشکر کنید .

سعی کنیم همیشه با لبخند با مردم مواجه شیم حتی اگر در اوج ناراحتی هستیم .

کسی از آدم عبوس خوشش نمی یاد . بذارید مردم هم بدونن شما وقتی می خندین

چقدر قشنگ می شید .

ادب چیزی که اکثرا دوسش دارن پس سعی کنیم با مردم مودبانه صحبت کنیم البته

نه کتابی و خشک منظور رعایت احترام .

اگر می خواید نظر پیرمرد و پیرزنارو جلب کنید بهتره جلوشون زیاد بلند نخندین  اگر

اینجوری بخندین یه چیزی می گن .

سعی کنیم در برابر زندگی باج بدید و زندگی  هم به شما باج میده .

درباره مبحث باج گیری و باج خواهی بعدا به طور مفصل حرف می زنم ببخشید که

خیلی ناقص بود .

                         

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:41 |
يه سلام قشنگ و بهاري تقديم به شما .

امروز در مورد خاصيت رنگها صحبت مي كنيم . تا حالا به اين فكر كرديد كه

 چرا توي اين آپارتمانها زندگي انقدر بي روح شده  .؟

۱) ديوارهاي سفيد البته منكر اينن نمي شم كه سفيد رنگ خوبيه اما بعد از

يه مدتي خستگي و تكرار به همراه مياره و انسان هم كه تنوع طلب اين

باعث ميشه كه محيط خونه زياد شاد نباشه . پس حداقل يه مقدار رنگ

روشن كه مورد علاقتون است رو با رنگ سفيد قاطي كنيد . يا رنگ اتاق

خواب حتي حموم رو هر رنگي بزنيد مثلا من حموم خونه رو نارنجي زدم .

مي دونيد هر وقت كسل ميشم وقتي مي رم توي حموم روحم شاد

ميشه . سر حال ميشم .

۲) طي تحقيقات جديد متوجه شدن رنگ سفره هم توي روحيه و خوراك و

برخورد افراد تاثير گذاره .

۳) استفاده از زعفران در غذاهاي خونه در ضمن الان فصل گرماست چقدر

خوبه كه شربتش رو درست كنيد . )اين يه فرمول جادويي باعث ميشه افراد

خانواده بيشتر بخندن و خوشگل تر بشن به كسي نگيدا  

۴) بيايد يه ذره رنگ لباسامونو عوض كنيم . از همه رنگ لباس تهيه كنيد . به

جز مشكي .

۵) الان فصل گله و ايران هم كشور گلها مگه چي ميشه به جاي اين گلاي

بي بو (مصنوعي ) بيايد از گلايي استفاده كنيم كه مي دونيم با هربار

بوئيدنش دوباره نشاط پيدا مي كنيم . در ضمن عطرها نيز خاصيت درماني

دارند .

ببخشيد من هنوز در مرحله تحقيق هستم شما هم اگر نظري داريد از من

كوچولو دريغ نكنيد .

 

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:41 |
سلام

خسته نباشی مهربانم بوسه مرا بر دستت پذیرا باش خدا به بازوهایت قوت دهد .

مهربانم روزت مبارک تبریک خشک و خالی منو بپذیر .

روز کارگر مبارک

 

                                                    

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:17 |
تا حالا شده چندسال برگردید عقب و به گذشته یه نگاهی بندازید . من که

 امروز نگاه کردم . می دونید چی دیدم . دیدم یه رابطه معکوس بین دلها و

خونه هاست . می گید چرا . هرچه خونه ها بزرگتر شده 

دلها کوچکتره شده . می گید نه قبلا چقدر خاله و عمو رو می دید ؟ حالا

چقدر می بینید .  

تا حالا شده تلوزیون خونه خراب بشه ؟ خوب چه کار کردید باور نیم کنید

وقتی خرابه انقدر صمیمیت بیشتر میشه توی ماه رمضان تلوزیون خونه ما

خراب شد . بعد از اذان حال خونه می شد زمین فوتبال منو خواهر و برادرم

+ برادر زادم آقا انقدر می چسبید اینایی که گفتم سنشون کم نیستا اما

نمی دونید وقتی بازی می کردم مامان می گفت انگار بچه هستن . حالا

شما برای اینکه بخواید خونه رو ببندین به توپ ببنديد تلوزیون رو خراب کنید

 ولی این جعبه باعث شده تا یه خانواده خیلی کم بتونن با هم دیگه

حرف بزنن .

 

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:57 |
سلام یه معذرت خواهی بزرگ به یه  عزیز بدهکارم منو ببخشید

اگر می شد تمام گلا رو می دادم تا منو ببخشین

حاضرم تمام پرنده های دنیارو جمع کنم تا پیام معذرت خواهی منو به شما

برسونن بشن پیک من .

 حاضرم منت تمام جویبارا رو بکشم تا پیغام منو بهت برسونن منو ببخش

حاضرم دیه تمام درختا رو بدم ازشون کاغذ درست کنم برات بنویسم که منو

ببخش می دونم برات خیلی کمم منو ببخش

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:9 |
سلام

من می شناسمت ؟ نه شما رو به جا نمی یارم .

تعجب نکنید می دونید یه وقتایی اگر پای حرفا مادر پدرا بشینیم وقتی از

بچگی ما تعریف می کنن . تازه می فهمیم چقدر دور شدیم . جالبه اکثر

ماها  اون موقع یا می خواستیم دکتر بشیم یا می خواستیم خلبان بشیم .

بعضی ها هم بلند پروازتر بودن می خواستن رئیس جمهور شن . جالبتر

اینکه وقتی بزرگ شدیم آروزهامون کوچیک شدن . وقتی بازم رشد کردیم

گفتیم نه بابا کی می تونه خلبان بشه . ا مگه همین شما نبودی که می

خواسیتی خلبان بشی ؟ می بینید . انگار بالهامون چیده میشه که دیگه

نمی تونیم بپریم . آخه اون کوچولوی بلند پرواز شجاع تبدیل شد به یه آدم

بزرگ خیلی واقع بین و شایدم ببخشید ترسو . می دونید توی پرنده ها اگر

به شاهین و عقاب دقت کرده باشید همیشه توی اوج هستن بیاید ماهم

اوج باشیم آرزو بر جوانان عیب نیست ولی کی اینو قبول داره ؟ خداروشکر

می کنم چون امروز یکی رو به من برگردوند عزیزی که خیلی از خودش

فاصله گرفته بود . امیدوارم همه ما قبل از انکه که خیلی دیر بشه برگردیم به

کالبد خودمون . جاپیتر تولدت مبارک

+ نوشته شده توسط nazi در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:15 |
سلام

میگی شکایت داری؟

شکایت . کاش تو هم طعم تلخش را می چشیدی . کاش تونیز مثل همیشه

 بودی . من چه ساده لوحانه دلم را به تو دادم و توچه صبوارنه ذره ذره وجود

مرا آب کردی . هرلحظه خیره به دنبالت گشتم . دست به دامان عقربه ها

شدم اما افسوس . دست به دامان رویاهای شبانه بردم اما آنها نیز مرا رها

کردن شکستم بی صدا شکستم . و تونیز در آنسوی ناباوریم ایستاده و به

من خیره می نگری . افسون نگاهت باز هم مرا رها نمی کند بارها خواستم

از یوغی بر گردن دلم زنم اما افسوس او سرکش است . با نگاهت سرکش

می شود با یادت آرام می گیرد کاش . اشکهایم را می دیدی اما

انگار ......................

دوباره سلام می کنم اما بازهم سکوت . انتظار دستی خالی . خدایا حاضرم

برای هرمجازاتی اما فقط یک بار بگذار فقط یک بار به او بگویم دوسش دارم

آنگاه تسلیم مشیتت می شوم . کاش این مرگ کوتاه هم فقط لحظه ای به

چشمان من می آمد اما نمی دانم چه خصومتی بین چشمها و اوست که

حتی اوهم به خانه چشمانم نمی آید .

 

+ نوشته شده توسط nazi در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:44 |
وقتی کنارش نشستم صدای فریادش تنم را لرزاند از بس سنگدل بود که با

دستانش منتظرین را پس می زد و با صدایش دل عاشق را می شکست

فریادش از خشم مملو از خشم شولای مرا با با دستانش بازی می دهد تنم

از بی رحمی اش به لرزه درآمد .

کنارتم نشستم چون تو شوق زندگی را فریاد می زنی شوق بودن و زیستن

و من نیز دل آتشینم را به تو نزدیک کردم تا عطشش را بگیری . چه ساده

می روی به سوی معشوق و چه شتابان . ترنم اشک شوقت بر گونه ام

نشست .

خوب راهنمایی می کنم این شاید به نظر شما زیاد شبیه به توصیف یه

آبشار نباشه اما توصیف آبشار بود بار اول آبشار رو غاضب دیدم و دفعه بعد

اونو عاشق دیدم . من یه نفرم با دوتاچشم اما تفاوت نگاه رو ببینید . همه

چی همینجوری . همه می گیم زندگی سخته چون مثل نگاه اول من به

زندگی نگاه می کنیم . می دونید یه دوستی پرسید چرا نمی تونم الان مثل

بچگی بخندم الان جوابشو می دم روانشناسا می گن هر فرد از چندنفر

تشکیل شده یه کودک (۵ساله )* یه  جوان و یه فرد بالغ . می دونید اشکال

کار ماچیه ؟

 

اینه که وقتی سیبیل در می یاریم یا وقتی یه ذره قد می کشیم این بچو دک

می شه  در صورتی که این بچه تمام شادی زندگی مارو تامین می کنه

بیاید دوباره باهاش آشتی کنیم تا بتونیم بازم بخندیم بی بهونه اگر زندگی

همیشه جدی گرفته شه زشته . پس بیاید یه ذره بچه گونه نگاه کنیم .

خواهش می کنم امشب با اون کوچولوی نازنازی آشتی کنید . دلش خیلی

کوچیکه . بهش بگید عزیز من دوست دارم بذارید مطمئن شه که هنوزم اونو

می خواید . بهش بگید اونم بر می گرده . ادامه باشه به کمک شما

+ نوشته شده توسط nazi در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:5 |
سلام سلامی از جنس نور به لطافت حریر شب به بلندای سرو پاکی ها سلام به تویی که دوستت

دارم تویی که در پناهت می خندم در آغوشت جان گرفتم و با هر لبخندت عمری نو می یابم

بگذار بوسه زنم بر دستانت بگذار تا بدانند لب های ناسپاس بگذار بدانند که چگونه شغادوارانه به

تو یورش بردند بگذار تا بدانند و از شرم سکوت اختیار کنند .

نازنینم با تمام وجودم خودم سزاوار دوزخ ناسپاسان می دانم .

می خواهم از بلند قامتت برای خود کعبه سازم و هر دم برگردش چرخم بگذار تا مسلمان و

مسیحی بدانند .

از نگاهت برای خود خورشیدی ساختم تا مغرب تاریک مرا روشن  کند . از دستانت برای خود

پناهگاهی می سازم  تا باشد پناهی برای من زمانی در طوفان روزگار خود را گم کردم . بگذار

در گیرودار عاشقای مجنون نما در پناه عشقت بیاسایم بگذار تا همیشه با یادت بخوابم . بگذار تا

چشمانم فقط تو را ببیند بگذار به تو تکیه کنم بار دیگر گرچه می دانم ناسپاسی من قلبت را رنجاند

اما ای  غزال تیزپای من بگذار بار دیگر خودم را در کمند نگاهت احساس کنم بگذاربار دیگر نام

مقدست را بر لبم جاری کنم

می دانم ناسپاسم . آخر مهربانم دل من به اندازه غچه اقاقی است بگذار باردیگر گرمای دستت را

حس کنم بگذار نوازشت باشد مرهم تنم .

بگذار فریاد بزنم فرهادم بدون تو دیگر شیرینی نیست . پس بگذار بگویم دوستت دارم پدر

تقدیم به مهربانترین زندگیم . بابا نازی کوچولو خیلی دوست داره

+ نوشته شده توسط nazi در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:39 |
وقتي ما يه ذره افسره ميشيم همه مي گن عينك بد بيني رو بردار اما

كسي نمي گه چطور ؟اگر بپرسي چطور انقدر آسمون ريسمون به هم مي

بافن كه خودت پشيمون بشي . ولي بيايد با كمك همديگه فرمولشو يا مواد

اوليشو بنويسيم . من مي گم شما هم كمكم كنيد .

شبا قبل از خواب به چي فكر مي كنيد ؟ طبعا اگر دانش آموز باشيد به

امتحان اگر پشت كنكوري باشيد به كنكور اگر متاهل باشيد به اين فكر مي

كنيد كه چطور بايد دخل و خرجو سازگار كنيد . معمولا يا در غصه ديروزي

هستيم كه گذاشته يا در حسرت فردايي هستيم كه هنوز نيومده . در هر

صورت بيايد فقط براي چند شب اينو امتحان كنيد .

شبا خدارو شكر كنيد و از كاينات سپاسگذاري كنيد چون در طول روز در

خدمت شما بودن و لحظه اي شمارو رها نكردن .

صبح بعد از بيدارشدن اول هرچيزي رو مي خوايد از خدا بخوايد قبل از هر

حرفي اول با خدا صحبت كن بعد روزتو با يه لبخند از ته دل شروع كن من

خودم ۲ دقيقه زير پتو مي خندم . شايد بگين دلش خوشه چرا خوش

نباشم . وقتي تمام كايناتت پشت سر من هستن . به دنيا مي خندم كه

انقدر در برابر من پست و كوچيكه وليل همش مي خواد براي من مشكل

سازي كنه غافل از اينكه من تمام كاينات رو دارم .

لطف كنيد شما هم ادامه بديد نظر ياتون نره

+ نوشته شده توسط nazi در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:50 |

 

کاش مي شد عشق را تفسير کرد خواب چشمان تو را تعبير کرد کاش مي شد همچو گلها ساده بود

  سادگي را با تو عالم گير کرد کاش مي شد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد کاش مي شد در

   حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد
+ نوشته شده توسط nazi در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:10 |
می گن چشما دریچه قلبن ولی من زیاد قبول ندارم

چرا من ندیدخ دوست دارم چرا شبا همش به یادت بیدارم چرا حس میکنم

عزیزمی با اینکه هنوز از دریچه

 چشمام عبور نکردی پس چطور رسیدی به قلبم چطور اونجا ساکن شدی

می دونی قلبم باعث حتی

اسممو فراموش کنم . می دونی شدی تمام زندگیم

هربار که سحر صدام میکنی بلند میشم تا ببینمت اما بازم نیستی . وقتی

شبا می خوابم آرزو می کنم ببینمت اما نمی بینمت

روزا حست می کنم عطر تنتو صدای وجودتو . اما بازم نمی بینمت .

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:9 |
سلام مي خوام يه چيز جالب بگم

هرگاه قاضي عقلت در كشاكش روزگار گمراه شد و تو به اشتباه فردي را محكوم كردي كه

چيزي كه هرگز نبوده .....

هرگاه دستت مشت شده به سمت كسي رفت هرگاه انگشت اشاره ات را به سمت كسي گرفتي و

به او تهمت زدي بدان كه

درست است كه انگشت اشاره ات به سوي اوست اما

چهار انشگت ديگرت به سوي خودت است پس

مراقب باش به مردم چه مي گويي كه بازتاب آن به

خودت باز مي گردد

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:14 |
سلام به تمام هموطنان همساده ها . هم کلاسی ها . هم سنها

اینجانب نازی ۱۸ ساله کوچولو متولد کرج دیپلمه از مدرسه زندگی و دانش

آموز کلاس معرفت و رشته محبت بچه کوچه صداقت پلاک نهایت . خونشو

گم کرده . آدرس شمارو دادن به من گفتن خونه دارید .

میشه ازتون خواهش کنم توی اون خونه قشنگتون یه جایی به من بدید .

همونی که میگن به هر کسی نمی دید ولی میگن قشنگ و بزرگه . نمی

دونید کدومو می گم ؟ اونی که بین یه عالمه دنده قایمش کردید اسمش

چی بود ؟ آهان فکر کنم قلب بود . اینجانب حاضرم ماهیانه ۱۰۰ تا آروزی

سلامتی و خوشبختی به عنوان اجاره پرداخت کنم البته به تومن به ریال

نیستا !  در ضمن من زیاد اهل رفت و آمد نیستم صاحب خونه عزیز

در انتظار پاسخ شما نازی

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:50 |

من عاشقم آره عاشقم اعتراف مي كنم كه عاشقم تعجب نكن . اين دروغه كه ما بگيم عاشق نيستيم

آره تعجب نكن هركي مي گه دروغ مي گه . همه ما عاشقيم . من عاشقم . چون هر روز با صداش از

خواب بلند ميشم هر شب با نوازشش مي خوابم هر بار كه به صورتش نگاه مي كنم چشمام خجالت

مي كشن . موهام هميشه بازيچه دستاشه و دستام هميشه توي دستاشه . هربار كه از كنارش رد

ميشم فقط سكوت مي كنم تا صداي قشنگشو بشنوم از كدوم عشقم بگم ؟

از اوني بگم كه وقتي كنارش هستم فقط به صداي دلنشينش گوش مي كنم هموني كه هميشه منو

آروم مي كنه هموني كه هميشه مرهم اين  تن ميشه

يا از اوني بگم كه وقتي بهش نگاه مي كنم از عظمت نگاهش تمام تنم آتيش مي گيره

 

از اوني بگم كه شبا بهش نگاه مي كنم تا خوابم ببره

يا اوني كه مدام موهام توي دستاي قشنگشه

يا اوني كه هميشه تكيه گاهمه .

نه اشتباه نكن . اسمشو نمي گم . همه اينارو شما مي شناسيد . با يكيشون ظهرا صحبت مي كنم

بهش مي گم چقدر گرمي نمي دونم چرا اسمشو گذاشتن شمس . ولي دوسش دارم

عصر كه ميشه وقتي توي حياط هستم بهش تكيه مي دم بهش مي گن سرو .

نزديك شب كه شدم موهام ميشه بازيچه نسيم بهش مي گم دوسش دارم . شبا هم انقدر به صورتش

خيره مي شم تا ببينم كه شمس امد و اون رفت . حالا فهميديدن من چقدر عاشقم به نظر شما كدوم

بايد بيشتر دوست داشته باشم ؟

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:1 |
نمي دونم ولي عقيده يكي از دوستام اينه كه هروقت دل كسي رو مي شكونه خدابهش يه پس گردني

مي زنه باور نداشتم اما بهش ايمان اوردم حالا هم وقتي دل كسي رو بشكونم همچين مي خورم كه تا

حالا نخوردم اينجوري كه سعي مي كنم دل هر كسي رو شكوندم همون روز خودم با چسب

بچسبونمش اما يه چيزي يادمون باشه اينكه معلوم نيست ما چقدر زنده ايم من نمي دونم آيا زنده

مي مونم كه بخوام دلشو بخرم يا نه . مي خندين مي گين اين چسب چيه ؟ نمي دونين . واي واي

اين چسب بهترين مرهمه براي درد . اگر خواستين بدونين چيه به من سر بزنيد و بگيد تا دستورالعملشو

بهتون بدم

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:49 |
می دونید هیچ وقت معنی انتظار رو نفهمیدم تا اینکه امروز دیدم یعنی چی ؟

وقتی به چشماش نگاه کردم انگار داشتن شکایت می کردن وقتی دستای

لرزونشو دیدم حس کردم تمام

جهان لرزید وقتی دیدم که اون چقدر منتظره ولی معشوقش بی خیاله

وقتی دیدم اشکاش دیگه طاقت ندارن که بمونن وقتی دیدم که صداش پر از

خواهشه و و قلبش در تمنای

خواهش وقتی دیدم یه شیشه شده تمام آروزش که چشماش به اون

خیرست و تنها آرامش قلبش شده

گوشه این صفحه وقتی دیدم انگشتای بی جونش دارن دنبال واژه ها می

گردن که از دلش بگه 

وقتی دیدم چشماش انقدر ساکت چسبیدن به این صفحه که یادشون رفته

باید بخندن وقتی دیدم دلش

ابری شد و چشماش بارونی وقتی دیدم چشماشو بست تا فقط تصور کنه

که عشقش کنارشه وقتی دیدم خواهش می کنه زیر لب که فقط یه لحظه ....

 

وقتی دیدم تمام کاینات رو با تمام وجود صدا می کنه تا فقط یه

لحظه ..........................

وقتی دیدم که زمانی که از گذر زمان آگاه شد چه ساده شکست

برای .......................

شکست و منم شکستم دستاشو گرفتم اما دیگه نمی شد بهش بگی

دست چون فواره خواهش بود .

به چشماش خیره شدم اما کدوم چشم ؟ اونی که دیروز توش یه دنیا خنده

بود حالا شده چشمه .

وقتی به لب های همیشه خندونش خیره شدم . وقتی به صدای قلبش

گوش دادم .

وقتی به پیراهنش نگاه کردم . چیزی ندیدم که قشنگ باشه .

چیزی ندیدم جز یه بازی . وقتی بهش نزدیک شدم و روحشو در آغوش

کشیدم اون وقت بود که حس کردم

انتظار و عشق چیه .

وقتی صداش کردم دیدم گوشش هم دیگه پیش من نیست . وقتی

کلماتشو خوندم وقتی از بین اشکاش

حرف دلشو خوندم بیزار شدم .

به چه قیمت آخه به چه قیمتی حاضر میشید اینجوری با آدما بازی کنید ؟

 

می دونید ما فکر می کنیم جرم فقط یعنی قتل اما انگار یادمون رفته که ما

آدم هستیم و آدمیت ما هم به

این دل و قلبمونه

انگار فراموش کردیم و کسی که دلش بمیره خودش مرده . با تمام وجود

سرش فریاد کشیدم بسه دیگه

انتظار بسه . اما حیف . افسوس که دیگر روحی نبود که جوابم رو بده . و من

امروز با اویی که بخشی از

زندگیم بود خداحافظی کردم  با کسی که با او خندیم . کسی که با من

گریست اما افسوس که

من .............. کسی که زمانی جایی داشت در قلبم هرچند کوچکم حال

باید فراموش کنم اما چگونه

دوسش دارم نمی توانم دستانم را از دستانش جدا کنم اما افسوس که دیگر

او رفت و من ماندم با کالبد

خاطرات کاش من هم می توانستم مانند معشوقت فراموشت کنم کاش من

هم می توانستم همچنان

که او به ریشه ات تیشه زد منم به او وجودش تیشه زنم

کاش فرهاد لحظه ای تیشه اش را به من می داد تا بدانم .

کاش مجنون لحظه ای زخم هایش را به من می داد تا من تقدیم جان

معشوقت کنم . کاش خورشید

لحظه ای گرمایش را به من می داد تا نثار تن خسته ات کنم

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:9 |
سالها پیش وقتی بارون میومد همه خوشحال می شدن می رفتن زیر بارون

اما امسال وقتی بارون میاد همه چتر برمی دارن

می ترسن خدا روحشونو تمیز کنه . شایدم انقدر رحمت خدارو دارن که دیگه دوست ندارن بیشتر از این داشته باشن

ولی دوست من اینو از من بپذیر می گن وقتی بارون میاد خدا رحمتشو به زمین نازل می کنه اگر حاجتی

نیازی یا خواسته ای داری بی ریا برو زیر بارون هرچی ازش می خوای بخواه ببین معجزه میشه یا نه اگر

شد خوشحال میشم منم شاهدش باشم

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:21 |
وقتی من عاشق شدم یه مهر گذاشتی روی دهنم:

اماخدایا باز دیدیکه عاشقشم دیدیکه حاضرم به خاطرش جون بدم غرق بشم تو نگاهش...تو که دیدی...خودت خوب می دونستی که چقد دوسش دارم.پس چرا باز بهم شک کردی ازم پرسیدی عشق یعنی مستی و دیوانگی یعنی سوختن و ساختن...انتظاروانتظار...می خوایش گفتم:اره.گفتی:اصلا می تونی عشق روهجیش کنی می تونی بخشش کنی اصلا می دونی چند بخشه.اصلا می دونی چند حرفه اصلا به سنت می خوره.

گفتم آره آره می دونم همه رومی دونم.

گفتی باشه عشق رو بهت می دم اما باید حسش کنی باید قلبت بعضی موقعها واسش بزنه باید چشمات واسش  تر کنه ولی بازم یه چیزی می مونه اونم موقعی که مجبوری ازش جداشی مجبوری تنهاش بزاری اون موقعی که تنهات می زاره اون موقعی که اونقدر ازش بدت می یاد کهدوست داری همیشه محبتش از یادت بره اون موقعی کخ واسه موندنش اونقدر گریه می کنی که دی گه اشکات خوشک می شه...اما مطمئن باش که قشنگه با همه خوبیهاوبدیهاش.          بازم عشق رو می خوای؟

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:38 |
سلام امروز داشتم به این فکر می کردو اگر حافظ و سعدی بیدار شن در مورد شعرای الان چی می گن ؟

فکرشو کنید بنده های خدا می شستن بحر و زون قافیه جور می کردن ولی الان فقط کافیه حس کنن عشقشون

اونا رو رنجونده سر سه ثانیه شعر می گن اونم چه شعرایی البته ببخشید مسخره نمی کنم فقط یه مقایسه است :

زمین گرمم کمته کمته آتیش خدا            لعنت به مرامت لعنتی  نازی با دل من نکن بازی

گوشم به راه تاکه خبر می دهد زدوست                      صاحب خبر نیامدو من بی خبر شدم

خوب جالبه سبک شعری الان شده واسوخت

با این حال هرشعری که دوست دارید بنویسید ممنون می شم

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:43 |
تا حالا شده از خودتو بپرسید چرا عشقای الان بیشتر شبیه به بازی شده شایدم یه فیلم

به نظر شما آیا خدا کیفیت مداد اولیه رو توی ساخت قلب ما اورده پایین ؟ یا عشق فقط یه افسانه است

؟ آیا چشما دیگه صادق نیستن ؟ یا بدهکاری گوشا هنوزم تمو نشده ؟ یا اشکا دیگه پاک نیستن ؟

شایدم ظرفیت قلبا ارتقا پیدا کرده چند گیگ شده ؟

می دونید عشقای الان شبیه به چیه ؟

تا حالاشده برگردید و نقاشی های چهار تا ۸ سالگیتونو از  لابلای وسایل قدیمی دربیارید و یه نگاهی بهش بندازید اکثر ماها توی این سن خورشید می کشیم .

حالا بیاین یه روز این نقاشی رو بردارین بیاید دم پنجره یا توی حیاط با خورشید واقعی مقایسش کنیم

می بینید چقدر شبیه خورشید ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱

عشقای الان هم همین قدر شبیه به عشق حقیقی هستن

+ نوشته شده توسط nazi در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:22 |
همیشه از خدا طلب داشتن چیزی را داشتم که پس از سالها آن را درکنار خود یافتم .

همیشه در آرزوی لحظه ای بودم که تمام عمر با من بودند و من از آن بی خبر بودم

همیشه دستانم در طلب لمس کردن چیزی بود که همیشه در آغوشم بود .

اما امروز از او تشکر می کنم چون چشمانم رنگی یافتند که تمام آرزوهایم را دیدم .

پس محبوب من بدان که همیشه هستم حتی اگر نباشم (برروی عالم خاکی ) و بدان همیشه صدایت می کنم حتی اگر نوایی نباشد حتی اگر محکوم شوم به اینکه زبانی نداشته باشم اما زبان دل که بریدنی نیست پس فقط بدان زبان سر را از دست  دادم تا تو را بدست بیاروم

+ نوشته شده توسط nazi در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:32 |
می گی چندتا دوست دارم می گم دوتا . بهم اخم

میکنی از دستم ناراحت میشی که چرا دوتا ؟

یه دونه به اندازه این دنیا دوست دارم یه دونه به اندازه

اون دنیا کمه ؟!

+ نوشته شده توسط nazi در جمعه سی و یکم فروردین 1386 و ساعت 22:8 |
یکی از عزیزانم به من پیشنهاد کرد که داستان زندگی خودمو براتون بنویسم تا شاید عبرتی بشه 

من نازی ۱۷ ساله از کرج هستم که پدرم دارای شغل آزاد

۵ سال پیش وقتی به طور اتفاقی به مغازه پدرم رفتم

چشمم افتاد به یه پسر ۱۸ یا ۱۹ ساله با  قد بلند و

سبزه به اسم احسان که زل زده بود توی چشمام  اون

روز بهش هیچ حسی نداشتم

 

تا اینکه چند روز بعد وقتی توی یکی دیگه از مغازه های

بابام تنها بودم اومد با سلامی اینجوری عنوان کرد که

دنبال جنس مشخصی می گرده تا به بهترین کسی که

دوستش داره هدیه کنه

 

منم یه ادکلنی که خیلی خوش بو بود بهش معرفی

کردم بعد هم براش کادو پیچ کردم همون موقع یکی از

دوستاش اومد توی مغازه و درگوشش یه چیزی گفت اون

لحظه نفهمیدم چی گفت که یهو  کادو از دستش به

زمین افتاد و همون جا رو زمین گرفت نشست . من که

نگران شده بودم یکی از همسایه رو صدا کردم تا کمکش

کنه اما همسایه چون سرش شلوغ بود نیومد .

اما احسان از همه جا بی خبر زل زده بود به دیوار

و  گریه می کرد . خلاصه داداشم سر رسید و خیلی

متعجب به اون نگاه می کرد گفت آقای فرانی حالتون

خوبه چی  شده؟  مغازه رو بوی ادکلن برداشته بود .

نادر (داداشم ) از من پرسید چی شده منم بهش گفتم .

نادر صداش کرد اما انگار اون صدایی رو نمی شنید .آخر

هم ازدوستش پرسیدیم گفت که : نگار خودکشی کرده .

نگار کسیه که احسان دوستش داره و یه ساله که با هم

رفیقن و قرار بود فرداشب برن خواستگاری نگار که ....

 

من که خیلی ساده بودم پا به پای احسان گریه کردم تا

اینکه نادر منو به زور به خونه برد .

 

توی خونه هم داشتم به این فکر می کردم که من هرگز

عاشق نمی شم تا اینجوری یه دفعه بشکنم اما

افسوس که همیشه دنیا مطابق میل ما پیش نمی ره

وقتی یاد چشمای اشک آلود احسان می افتادم خوابم

نمی برد و براش گریه می کردم .

 

فردا با بی حوصلگی تمام رفتم مغازه . نشسته بودم که

یه خانمی وارد مغازه شد . داشت ادکلن مردونه انتخاب

می کرد که نادر اومد تو مغازه . و از سلام و علیکی که

بااون زن داشت فهمیدم که مشتری همیشگیه مائه و

وقتی که گفت خانم فرانی . اونجا بود که فهمیدم باید

مادر احسان باشه . یه دفعه پریدم وسط حرف نادر گفتم

خانم فرانی آقا پسرتون خوب شدن . برگشت طرف من و

گفت حالش خوب بود اما یکی این خوشی رو ازش گرفت

و امشب تولدش من هم می خوام از اون حال درش

بیارم .

 

وقتی فرانی رفت از نادر پرسیدم چه قدر بدبخت بود این

پسر نه ؟ نادر گفت بدبخته آره بدبخت کدوم بد بخت

باباش کارخونه داره ؟ آخه کدوم بد بختی لب تر کنه

باباش اینا براش یه دختر مایه داره دیگه جور می کنن .

 

یک هفته بعد احسان گرفته اومد و سلام کردو گفت

ببخشید من اون شب انقدر حالم بد شده بود که یادم

رفت پول ادکلنو حساب کنم گفتم نه شما ازش استفاده

نکردین نادر گفته حساب نکنم . اما هی اصرار کرد و یه

دفعه گفت ببین چرا نمی فهمی که نمی خوام بدهکار

برم .

با شنیدن حرفش متعجب شدم و گفتم آهان خوب بگید

می خواید برید به یه سفر باشه اشکالی نداره بعرا با

نادر حساب کنید اما احسان یه دفعه داد زد و گفت : آره

می خوام برم جهنم

تازه فهمیدم منظورش چی بود گفتم چه قدر قشنگه که

می خوای خودتو فدای عشقی کنی که حتی جرئت

زندگی کردنو نداشت حتی لیاقت در کنار تو بودن رو

نداشت ؟ یه دفعه صداشو برد بالاتر و داد زد خفه شو

توحق نداری در مورد نگار اینجوری صحبت کنی تو که از

اون چیزی نمی دونی . با وارد شدن مشتری ساکت و

خاموش شد رفت منم که دیگه تحمل موندن رو نداشتم

زنگ زدم به نادر که بیا من خسته ام . وقتی رسیدم

خونه به اون دختر غبطه خوردم گفتم چه قدر دوستش

داشت اما  فکر اینم که احسان داشت خودش رو می

کشت ولم نمی کرد فقط دعا کردم که منصرف بشه

می خواستم مغازه رو ببندم که یه دفعه یکی صدام کرد:

ببخشید . برگشتم احسان بود از این که می دیدم

خودکشی نکرده خوش حال بودم اما از رفتار دیروزش

خیلی ناراحت بودم به همین خاطر با اخم نگاش کردم و

گفتم ببخشید دارم مغازه رو می بندم اگه چیزی می

خواین غروب بیاین . گفت اما خیلی ضروریه

 

حرفشو بریدم و گفتم من باید برم مدرسه .

و اومدم بیرون تا اونم بیاد اونم با ناراحتی سرشو انداخت

پایین و اومد بیرون و اثری از اون لبخند چند دقیقه پیش رو

صورتش نبود و فقط یه نگاه به چشمای غضب آلود من

انداختو رفت .

فردای اون روز از اون جایی که نادر باید می رفت مسابقه

و جمعه هم بود من باید از صبح می اومدم تاشب . رفتم

مغازه روبازکردم که احسان باز اومد . گفت خواهش می

کنم یه چند لحظه به حرفام گوش کنید . منم بی تفاوت

به کارهای خودم میرسیدم مغازه رو مرتب می کردم که

یه دفعه گفت : نازی خانم دارید گوش می کنین . با

شنیدن اسمم برگشتم وبا اخم نگاش کردم . گفت

اسمتونو درست گفتم . چیزی نگفتم . نازی خانم اومدم

بابت دیشب معذرت بخوام من اونروز عصبانی شدم اما

بعد از فکر کردن به حرفای شما فهمیدم که شما راست

می گید به همین خاطر هم منصرف شدم حالااومدم...

حرفشو بریدم گفتم خوبه فکر عاقلانه کردید . گفت

اومدم ... اومدم و یه دفعهه پشیمون شد و رفت دم

غروب همون روز دوستش اومد و گفت ببخشیداین نامه

رو لطفا  بخونید اینو احسان داده

با عصبانیت گفتم به اون آقا احسان بگید بذاره کفن نگار

خشک بشه و بعد این کار را کنه منو اشتباه گرفته .

گفت باور کنید منظوری نداره از این کارش ؟این فقط 

شرح عشق اونوونگاره گفت بخونید و بعد در مورد نگار

حرف بزنید . نامه رو نپذیرفتم و با اومدن چند تا مشتری

سرم شلوغ شد . دیگه نفهمیدم چی شد شب که بابا

اومد دنبالم داشتم مغازه رو جمع می کردم که اون نامه

رو دیدم  . و برش داشتم توی خونه وسوسه شدم و اون

خوندم و دلم به حالش سوخت

 

فردابعد از مدرسه رفتم مغازه احسان اومدگفت نظرتون

در مورد نامه چی بود نازی خانوم گفتم  من اشتباه کردم

اما لطفا دیگه منو به اسم کوچیک صدا نکنید .چون شما

از نظر من یه غریبه و نامحرم هستید

 

از اون به بعد هر وقت هر جا منو می دید سلام می کرد

یه چیزی آروم زمزمه می کرد منم بی تفاوت از کنارش

عبور می کردم

 

تا اینکه یه روز وقتی داشتم از مدرسه می اومدم به

دوستش گفت :این نازی خانومو می بینی این عشقه

منه نذار کسی بهش چپ نگاه کنه تا من از سربازی

برگردم . دیگه مغازه نرفتم فصل امتحانا بود

 

یه دفعه مزاحم تلفنی پیدا کردیم و وقتی دقت کردم

متوجه شدم هر وقت میاد مرخصی ما مزاحم داریم .

یه دفعهه قفل لبشو باز کرد.و گفت نازی خیلی دلم برات

تنگ شده ... گوشیو گذاشتم ...

دست و پام می لرزید از شنیدن حرفش گوشهام داشت

آتیش می گرفت مامان که صدای زنگ تلفنو شنید از

آشپزخونه اومد توی حال منم به خاطر اینکه متوجه حالم

نشه به اتاقم پناه بردم دراز کشیدم و همش در فکر این

بودم که چرا اون که از من ۶ /۷ سال بزرگتره حتما

خواسته سرکار بگذاره با این فکرا و خستگی ناشی از

امتحانا خوابم برد . تا اینکه به زور دادهای نادر از خواب

بیدار شدم . گفتم چه خبره یه کمی خوابیدم دیگه هی

داد می زنی گفت بلندشو چه خبره ساعت ۱۲ ظهره .

گفتم خوب شبا بیدارم درس می خونم از این طرف جبران

می کنم دیگه فقط اومدی ساعتو بگی برو ۱۱۹ برو بذار

بخوابم . گفت : بلند شو یه دختر خانم با شخصیت زنگ

زده می گه با تو کار داره . با بی حوصلگی به طرف تلفن

رفتم گوشی رو برداشتم الو ... بفرمایید (صدای دخترانه

ای به فرد اونطرف گوشی می گفت فکر کنم خودشه ) و

الو بفرمایید ... سلام نازی جان ببخشید از خواب بیدارت

کردم (این صدای احسان بود ) نادر وایستاده بود منو نگاه

می کرد به همین خاطر مجبور شدم ادامه بدم گفتم بله

فاطمه . گفت : چرا دیگه نمی یای مغازه . گفتم امتحان

دارم نمی تونم . در ضمن دیگه علاقه ای ندارم تا بیام

داستانهای مزخرف بشنوم . گفت : دلم برات تنگ شده

بیا . گفتم : ببین فاطمه خانم من نمی تونم باور کنم و

گوشی رو گذاشتم و بازم پناه بردم به اتاقم . هر بار که

زنگ می زد توی دلم بلوا می شد یه بار دیگه تلفن زنگ

زد و مامان صدام کرد با ترس و لرز رفتم طرف تلفن گفتم

بفرمایید گفت به زبون خوش بهت می گم پاشو بیا مغازه

کارت دارم گفتم : منم با همین زبون می گم نمی خوام .

گفت خوب باشه چقدر شرط می بندی که من این

شرطو ببرم و تو بیای مغازه تو فردا حتما مغازه خواهی

بود . منم داد زدم و گفتم برای من هیچ بایدی وجود نداره

فهمیدی هیچ کس هم نمی تونه منو مجبور به کاری

کنه . اصلا می دونی نظرمن در مورد تو چیه حالم ازت

بهم می خوره (در حالی که داد می زدم و می لرزیدم

این حرفا رو بهش می زدم ) نگار خوب تو رو شناخته چرا

دوست داری همش قربانی بگیری (نادرو مامان که تا

حالا ناظر بودن ) نادر یه دفعه اومد گوشیواز دستم گرفت

و گفت بله شما کی هستید ؟ می شه بگید چه خبره .

اما افسوس که اون زرنگتر از این حرفا بود و گوشی داد

دست اون دختره . دختره هم گفت هیچی فقط می خوام

ازش یه دفتر بگیرم و اون نمی یاد مغازه تا به من دفتر

بده . نادر گفت نگران نباشید من خودم میارمش .و بعد

گوشیو گذاشت و گفت تو حالت خوبه خیلی بچه ای فکر

کردم چی شده دادو بیداد می کنی .

شب بابا صدام کرد : نازی (بابا رو خیلی دوست داشتم

اون تنها تکیه گاهمه ) سریع رفتم پیشش . گفت نازی تو

فردا امتحان داری گفتم نه . گفت فردا یه سر برو مغازه

قرار برامون قفل بیارن و دزدگیر وصل کنن . گفتم خوب

نادر بره بابا . نادر گفت من فردا تمرین دارم . در ضمن

مگه تو نمی خوای فردا به دوستت دفتر بدی برو دیگه .

نمی خواستم برم اما انگار دست تقدیر داشت یه چیزه

دیگه برای تن نحیف من می بافت . اگه بابا اینو ازم نمی

خواست نمی رفتم . شب تا صبح به این فکر می کردم

که این پسره چطور می دونست و بالاخره اون صبح

مسخره اومد . منم رفتم مغازه فقط دعا می کردم که نیاد

تو همین افکار بودم که اومد توی مفازه نگاهم کردو با یه

لبخند بهم فهموند که شرطو باختم بهش گفتم برو

بیرون . گفت نمی تونم . گفتم من تمایلی به دیدن شما

ندارم برو بیرون . گفت نمی تونم . گفتم آخه چرا ؟ گفت

اومدم دزدگیر رو وصل کنم . من که متعجب شده بودم

گفتم باشه من می رم بیرون . گفت برو اما نمی ترسی

اگه بدزدن گفتم چیو ؟ گفت قلبتو . اومدم بیرون رفتم

مقابل مغازه کناری ایستادم یه اسباب بازی فروشی

لوکس بود بین عروسکا یکی بود که همیشه نظر منو

جلب می کرد تقریبا هر روز ۲ یا سه دقیقه به اون

عروسک خیره می شدم و نگاش می کردم اما اون روز

نمی دونم چرا آنروز انقدر حریصانه به اون نگاه می کردم

دقیقا نمی دونم چه مدت داشتم نگاش می کردم که یه

دفعه یکی گفت ببخشید خانم برگشتم . گفت شما

صاحب مغازه هستید ؟ گفتم بله . گفت این آقا کارتون

داره . رفتم توی مغازه گفتم بله بفرمایید احسان گفت :

نازی بیا کار با دزدگیر رو بهت یاد بدم . گفتم ببخشید آقا

من دیگه مغازه نمی یام بهتره به بابام یاد بدی . گفت :

من که مغازه رو نمی گم من قلبتو می گم . گفتم اگه

کارتون تمام شده می تونید برید و با بابا بعدا حساب

کنید . گفت نازی خیلی سرسختی از همین سرسختی

تو خوشم اومده وگرنه دختر خالم از شما قشنگتره . منم

با یه پوزخند بهش گفتم می تونید برید دنباله دختر

خالتون منکه دعوت نامه ندادم دادم ؟ اونکه اصلا 

انتظارشنیدن این حرفو نداشت با چشمای گرد شده و

لبخندی که داشت رو به خشکی می رفت گفت : نازی

خیلی سرسختی منم از چیزایی که سخت بدست میان

خوشم میاد مطمئن باش تو هم یه روزی بدست میارم

مطمئن باش من هرچیزی رو که خواستم بدست آوردم تو

هم بدست میارم  . منم که از این لحنش ترسیدم گفتم :

 میدونی تو یه بچه مایه داری که فکر میکنی همه چیو

می تونی بدست بیاری اصلا نگار هم به خاطر همین

خودکشی کرد . اما نگار من اگه جای تو بودم این آدمو

می کشتم حماقت کردی دختر ...(باصدای داد احسان

آروم شدم) بسه دیگه وقتی سرمو بلند کردم دیدم

دستش بلند شد و وقتی توی چشمای اشک آلودش

نگاه کردم دستش پائین اومد و بی هیچ حرفی از مغازه

رفت بیرون حتی وسالیشو هم نبرد . بعد از اون خدارو

 شکر دیگه ندیدمش فکر کنم مرخصی اش تموم شده

بود  و مزاحم تلفنی هم نداشتیم یه روز توی حیاط

مدرسه می چرخیدیم که یه دختر غریبه به ما نزدیک شد

ظاهرا اون سوم بود خودش رو ساناز معرفی کرد و

گفت : شما باید نازی باشید درسته گفتم بله و شما

گفت من همسایه و خواهر صمیمی ترین دوست احسان

یعنی خواهر نیما هستم و براتون از احسان یه پیغامی

دارم من هم تا اسم احسانو شنیدم گفتم ببخشید

اشتباه گرفتید . و داشتم می رفتم سمت کلاس که

ساناز گفت احسان می گفت خیلی سرسختی اما من

باور نمی کردم . وای تازه داشتم آرامشو بدست میاوردم

حاضر نبودم به همین زودی از دستش بدم داشتم از

مدرسه میومدم بیرون که یه چهره آشنا رو دیدم بله نیما

بود (همونی که اون روز به احسان خبر داد) فکر کردم

شاید اومده باشه دنباله ساناز و به راهم ادامه دادم که

میانه راه یادم افتاد که ای دادو بیداد یادم رفت به زهرا

بگم چه ساعتی بیاد تا بریم طالقانی و بد شانسی تلفن

هم نداشتن . پس با اکراه برگشتم اما یه دفعه نیما رو

دیدم از کنارش خیلی خونسرد گذشتم 

من که تا اون لحظه فکر می کردم نیما امده دنبال ساناز

وقتی یادم افتاد که ساناز با سرویس می ره یه ذره فکرم

مشغول شد . رسیدم دم در دوستم باهم صحبت کردیم

وقتی بدون مقدمه سرم رو چرخوندم متوجه شدم که

نیما هنوزم تکیه داده به دیوار و به قول خودش استتار

کرده خلاصه فکر کنم گزارش کامل حرفای منو داره . تا

دم در خونه سنگینی سایشو حس کردم . ساعت مقرر

رسید و من به طرف ایستگاه اتوبوس که محل قرار منو

دوستم بود به راه افتادم . چند دقیقه ای ایستادم تا

دوستم امد و جالبتر اینکه وقتی سوار اتوبوس شدیم

دیدم انگار همه دوستای احسان امروز قصد داشتم برن

طالقانی . زهرا انقدر خوش صحبت بود که محو حرفاش

شدم تا اینکه رسیدم به جایی از اون به بعد رو پیاده می

رفتیم بزرگترین تفریح من پیاده روی خلاصه از اون روز به

بعد چندتا بادیگارد داشتم . و خودم هم الان خندم می

گیره خیلی جالب بود مثل لوتی های قدیم هوای عشق

همیدگه رو داشتن  نزدیک بهار شدیم و تولد من نزدیک

شد وای دل توی دلم نبود که آیا کسی تولد منو یادش

هست یا نه ؟

این مدت مثل یه دختر ۴ ساله تمام فکرم به تولدم بود

روز ۹ فروردین بود که احساس کردم کسی یادش نمونده

یازدهم غصم گرفت که فراموش شدم همون روز وقتی از

مغازه امدم بابا بهم گفت فردا هم باید بری دوست

نداشتم برم ولی روی حرف بابا نمی خواستم حرف بزنم

بی رمق گفتم چشم رفتم توی اتاق گفتم بی معرفتا

تولد منو که یادشون نیست هیچی حالا روز تولدم هم

باید برم مغازه سرمو گشذاتم روی بالش و به سقف

خیره شدم تلفن زنگ زد گوشیو برداشتم راه دور بود و

کسی جواب نمی داد چون مادربزرگم راه دور بود

چندباری گفتم الو بعد گوشیو گذاشتم دوباره گوشی

زنگ خورد گوشیو برداشتم : بله (سلام نازی جان سال

نو مبارک ) باز هم احسان اگر همون موقع نادر نمی امد

توی اتاق گوشیو می ذاشتم نادر امد گفت کیه ؟ گفتم

فاطمه است . سال نو شما هم مبارک ولی من که توی

مدرسه به شما گفتم که دیگه هیچی بین منو تو نیست

خندید و گفت :پس من فاطمه هستم این نظر توئه نظر

من نیست من تا هر وقتی که بخوام زنگ می زنم گفتم

بسه دیگه گوشیو گذاشتم . و تلفن رو از برق کشیدم که

دیگه صدای نحشو نشنوم .

 صبح با بی میلی و اکراه از جا پریدم تا برم مغازه رفتم توی آشپزخونه

خبری نبود یه تیکه نون گذاشتم توی دهنم لباسامو پوشیدم و از خونه

بیرون رفتم دقت کردید که وقتی توی فکر هستید گذر زمانو متوجه نمی

 

شین منم متوجه نشدم کی رسیدم به مغازه . قبل از اینکه مغازه رو باز

کنم کنار ویترین مغاه کناری وایستادم . ای وای عزیز دوست داشتنیم

نبود . ای بابا اینم دلخوشی اول صبح ما . تا ظهر خودمو مشغول تمیز

کردن مغازه کردم ظهر بد که تازه نشستم . که با صدایی دخترونه ای به

خودم امدم ببخشید خانم خیابون بامداد کجاست ؟ وقتی برگشتم گفت :

وای نازی (ساناز بود ) همون موقع بود که چندتا مشتری وارد مغازه

شدند و سرم حسابی شلوغ شد بالاخره بعد از اینکه رفتن آدرسو به

ساناز نشون دادم تا بیرون مغازه همراهیش کردم . انقدر فکر اینکه

فراموش شدم توی ذهنم می چرخید که انگار همین موضوع سرعت

عقربه های ساعتو هم زیاد می کرد . عصر بود ساعت ۷یا ۸ که دیگه

باید بابا می امد . بلند شدم تا مغازه رو جمع کنم . که یه دفعه دیدم یه یه

مشمای صورتی روی ویترین . گفتم حتما برای مشتری هاست برش

داشتم تا ببینم برای کیه نشونی چیزی داره . بازش کردم توش جعبه

کادو بود . و یه کارت پستال روش بود : نازی تولدت مبارک چون واقعا

نمی دونستم کی فرستادش و نمی خواستم اگر از طرف احسان باشه

قبولش کنم این بود که بازنکرده گذاشتمش کنار . رفتم بیرون تا یه

هوایی بخورم که دیدم یه دسته گل کنار در برش داشتم من در برابر گل

ضعف دارم یعنی اگر گل ببینم باید بوش کنم . اونم گلا چی بودن رز و

مریم . بوشون کردم انقدر تازه بودن که تازه فهمیدم الان بهاره . اوردم

توی مغازه ببینم روش چی نوشته شده نمی دونم چرا همه وسالشون جا

می ذارن اونم توی مغازه ما . نوشته روی گل باعث شد همه چی رو

فراموش کنم حتی تازگی اونارو نوشته بود : تقدیم به دختر آهنی قلبم

نازی . از جلوی در مغازه وایستادم پرتش کردم اون طرف خیابون توی

توری زباله . تمام فکرم رفته طرف این قضیه که چطور احسان به

خودش اجازه داده این کارو کنه از این کاراش دیگه کلافه شدم می

خواستم خفش کنم . انقدر توی فکر بودم که حضور بابا رو متوجه نشدم

تا اینکه گفت نازی کجایی ؟ گفتم جانم گفت پاشو بریم . اون بسته رو هم

برداشتم تا بدم ساناز بده به صاحبش . توی راه وقتی از بابا پرسیدم بابا

؟ وقتی کسی وارد زندگی آدم میشه اونم کسی که تو نخوای باید چی کار

کنی ؟ بابا یه ذره فکر کردو خندید : باید شوهرش بدی . منم دیگه

ساکت شدم و گذر آدمارو توی خیابون نگاه می کردم . تااینکه بالاخره

رسیدیم خونه . سوت و کور نه بوی غذایی نه چیزی تازه برقا هم

خاموش بود . بابا گفت نازی برو سریع لباس بپوش چون حال ثریا

(دخترخالم *) بد شده و بردنش بیمارستان مامان و نادر هم رفتن اونجا

ما هم می ریم . توی دلم گفتم اینم وقت پیدا کرده برای  مریض شدن .

رفتم طرف اتاقم بغض گلومو گرفته بود گفتم الان توی اتاق یه دل سیر

گریه می کنم . در اتاقو که باز کردم دیدم تمام اتاق شد ریسه رنگی نادر

هم یه کلاه مسخره گذاشته روی سرش مامان و نادرو بوسیدم و نشستم

پشت میز انگار غمم یادم رفت . کادوهارو باز کردم همه قشنگ بودن و

عالی اما اونی که می خواستم نبود . تازه از جمع کردن اتاق فارغ شدم

که یادم به اون کادوی مرموز افتاد رفتم بیارمش ببینم کی فرستاده

کنجکاو شدم . به همین خاطر زمانی که تقریبا همه خواب بودن رفتم از

توی ماشین بیرونش آوردم یهو نادر مثل جن جلوم حاضر شد گفت اون

دیگه چیه ؟ گفتم چه می دونم اگر قول میدی دهن قرص باشی بیا بریم یه

مسئله مهمو بهت بگم . گفت باشه بریم قیافش فکورانه شد رفتیم توی

اتاق . نشستیم در جعبه رو که برداشتم دیدم آخی همون عروسک

مامانیست که چشم من دنبالش بود نادر گفت خوب . گفتم روی کارت

نوشته تولدت مبارک  اما معلوم نیست از طرف کیه ؟ من که عروسکو

برداشتم نادر از جعبه یه پاکت پیدا کرد بازش کردیم نوشته بود . نازی

دخترم تولدت مبارک انشالله همیشه تندرست و سالم باشی . از طرف

خانواده فرانی . نادر خندید و گفت ای بابا بگو چرا خانم فرانی دیروز

داشت اینو می خرید من گفتم اینا که دختر ندارن . گفتم آخه اون از کجا

می دونست . بابا به آقای فرانی گفته بود که امشب به خاطر تولد خانم

باید زودتر بیاد خونه از اینجا . نادر خیالش راحت شدو رفت . منم به

خیال خودم که احسان وجود کرده باشه این کارو کرده باشه خندیدم .

وقتی کلاه عروسکو برداشتم تا موهاشو باز کنم دیدم یه کاغذ زیر کلاشه

باز کردم : نازی جان تولدت مبارک دوست ندارم ببینم همیشه بازنده ای

اینو فرستادم تا از دلت در بیارم انشالله کادوی تولدت باشه برای بعد بهم

زنگ بزن بگو خوشت امد یا نه ؟ شماره هم گذاشته بود . کاغذ مچاله

رفت توی سطل . و عروسک بیچاره هم همچین پرت شد .

 

 

چی کار کنم . صبح بازم با صدای ۱۱۹ خونمون (نادر ) از

خواب بیدار شدم . گفت :نگا مثل این بچه ها عروسکه یه

روزه دلشو زد . بعد عروسکو به مامان و بابا نشون داد و

گفت که فرانی خریده اونا هم تشکر کردن بنده های خدا

مثل اینکه از همه جا بی خبر بودن امدم توی

آشپزخونه . بابا قراره بریم کجا ؟ قرار بریم باغ یکی از

دستام . چقدر جالب این دوستتون کیه ؟ آقای فرانی .

وارفتم گفتم منو ببخشید رفتم توی اتاق . بعد برگشتم و

وانمود کردم که تحقیق دارم و نمی تونم برم از مامان

اصرار از من انکار بالاخره راضی شدن که من نرم . اونا

رفتن منم با خیال راحت نشستم تا آهنگ گوش کنم تلفن

زنگ زد می خواستم جواب ندم اما مامان کلی سفارش

کرد و اگر جواب نمی دادم نگران می شد . بله

بفرمایید ....... سلام نازی جان . تولدت مبارک بازم .

گفتم ببخشید به جا نیاوردم ؟ خندید و گفت : احسان

فرانی . گفتم بازم به جا نیوردم . گفت نازی جان بازم

خشن شدی ؟! ببین نازی تو نیومدی روی من کم شه

ولی اینو بدون بازم میای و این دفعه هم تو شرطو می

بازی . منم دیگه متوجه نشدم چی می گم فقط داد می

زدم . گفتم ببین آقای نسبتا محترم برو این کارا رو برای

دختر خالت کن اولا . دوما این شما نیستی که تعیین

می کنی من بازنده ام ثالثا من علاقه ندارم بیام . خندیدو

گفت می بینیم ؟! گوشیو گذاشتم . ۵ دقیقه بعد تلفن

زنگ خورد . برداشتم با عصبانیت گفتم الو ببین ..... نازی

سلام (نادر بود ) نازی وقت کردی منو بخور این چه وضع

الو گفتنه . نازی بابا کارت داره هیچی بابا گفت که می

خواد منم برم تا بابت کادو تشکر کنم . و هم اینکه برای

من هم تهیه دیده بودن و خانم فرانی به بابا گفته بود که

به من زنگ بزنه . هیچ وقت نتونستم به بابا بگم نه .

گفتم آخه تحقیقم . بابا گفت بیا اینجا علی آقا (داداش

بزرگ احسان ) کمکت می کنه  . بااکراه پذیرفتم . بابا

گفت حاضر شو ۵ دقیقه دیگه میان دنبالت . حاضر شدم

زنگ زدن رفتم توی کوچه هرچی دنبال ماشین بابا گشتم

نبود . برگشتم ماشین فرانی بود احسان پیاده شد با یه

لبخندی که بیشتر شبیه به پوزخند بود به من نگاه کرد .

حرصم گرفته بود از اینکه بازم جلوی این پسر کم بیارم .

می خواستم برگردم ولی باید به بابا چی جواب می دادم

توی دلم گفتم برای یک بار باهاش صحبت می کنم تا

همه چیز تموم بشه . سوار شدم سرمو تکیه دادم به

صندلی و به بیرون خیره شدم . نازی خانم سلام عرض

شد . جواب ندادم گفت جواب سلام واجبه ها . گفتم :

علیک سلام . با سرعت ۱۰ تا می رفت و از کوچه هایی

می رفت که فقط میخواست راهش طولانی شه حس

کردم می خواد چیزی بگه . پس چشمامو بستم تا

ساکت باشه اونم صدای ضبطو بلند کرد . بعد یه دفعه

صدارو کم کرد و گفت نازی خانم از کادوی من خوشت

نیومده ؟ چیزی نگفتم . بازم پرسید و جوابش فقط

سکوت بود عصبی شد و گفت : نازی می دونم فقط می

خوای تظاهر کنی ولی اینو بدون من توی زندگی هرچی

دوست داشتم بهش رسیدم . می دونم فقط داری ناز

می کنی . گفتم ببین آقا احسان . من یه نفرو به اندازه

تمام دنیام دوسش دارم . نمی تونم مثل شما عاشق ده

نفر باشم . گفت : دروغ می گی . گفتم نه دلیلی نداره .

گفت : کیه و چطور باهاش دوس شدی . گفتم همون

موقع که جنابعالی سربازی بودید اسمش امیر . و اونم

منو خیلی دوست داره توی راه مدرسه باهم آشنا

شدیم . دیگه ساکت شد . صدای پخش زیاد شد و این

دفعه پاشو گذاشت روی گاز گفتم این منو به کشتن می

ده . بالاخره رسیدیم . وقتی پیاده شدم سرش روی

فرمون بود . خوشحال بودم از اینکه پیروز شدم . اما

عجب دروغی اگر به گوش نادر برسه چی ؟ ترسیدم به

همین خاطر گفتم آقا احسان یه خواهش : گفت جانم .

گفتم این مسئله بین من و شما بمونه . پوزخند زدو گفت

باشه . همون موقع در باز شد آقای فرانی بود سلام

احوالپرسی کردم و وارد شدم . خانم فرانی هم امد

تولدمو تبریک گفتن . باغ واقعا قشنگی داشتن آقای

فرانی گفت نازی جان بیا بریم اون طرف باغ کارت دارم

رفتم . کنار استخر پر بوته های رز بود وای خدایا . آقای

 فرانی گفت : بابا تا این گلا رو دید گفت جای نازی

خالیه . کنار استخر یه پسر حدودا ۲۲ یا ۲۳ ساله

نشسته بود داشت کتاب می خوند وقتی صدای آقای

فرانی رو شنید بلند شد عینکشو دراورد و به من سلام

 کرد . سلام کردم آقای فرانی گفت : علی جان این نازی

 خانم . نازی جان علی پسر بزرگ من . کار تحقیقتو

بسپار به علی درست میشه . سال نورو تبریک گفت و

همچنین تولدمو . منم تشکر کردم . تعارف کرد که روی

صندلی کناریش بشینم . اما من دوست نداشتم گفتم

ممنون با من کار دارم باید برم . رفتیم سمت ساختمان

عمارت قشنگی بود . مامانو دیدم گفت خوب برو کارت

بده علی آقا انجام بده . گفتم نه بابا بده . خانم فرانی

شنید گفت این حرفا چیه نازی جان ؟ . بعد از پنجره علی

 رو صدا زد گفت علی جان کارو نازی براش انجام بده .

اونم گفت چشم . گفتم ممنون من کاغذ نیوردم . گفت :

 اشکالی نداره برو از اتاق احسان بردار . گفتم ممنون .

احسانو صداکرد ولی جواب نداد . دست منو گرفت گفت

بیا . رفتیم سمت اتاق احسان . همون موقع تلفن زنگ

زد . خانم فرانی دست منو ول کرد و گفت ببخشید نازی

 الان میام . نزدیک در اتاق بودم که صدای احسانو

شنیدم که داشت با تلفن حرف میزد . داد میزد البته .

ببین نیما تو حتی نتونستی کار به این آسونی رو انجام

بدی برو ................ کی میگه ؟ خودش میگه تازه

اسمش امیره ........................ نیما امیر میشناسی .

این همه من به و سفارش کردم این بود تمام قولات . با

امدن خانم فرانی دیگه حواسم پرت شد . رفتم سمت

 آشپزخونه آخه با خودم گفتم حتما الان لو می رم

میزرو که چیدیم مامان گفت نازی برو نادرو صدا کن بگو

بیاد گفتم کجاست گفت توی اتاق احسانه . رفتم هم

می خواستم ببینم لو رفتم یانه هم یه ذره کنجکاو بودم .

رفتم . در زدم بعد احسان داد زد بله ! گفتم غذا آمادست

بیاید ناهار بعد دیدم در باز شد و گفت ببخشید من فکر

کردم بازم مامانه خرده فرمایش داره چیزی نگفتم کنار

رفت تامنم برم توی اتاق داشتم برمی گشتم که نادر

گفت : نازی بیا عکس نگارو ببین چقدر معصوم بوده نگاه

کردم واقعا دوس داشتنی بود چشمای آبی صورت سفید

چشمای شیطون و لب خندون واقعا ناز بود . به احسان

حق دادم که عاشقش باشه همونجوری که داشتم نگاه

می کردم گفتم ولی من عکس مرده هارو نگه نمی

دارم . نادر لب گاز گرفت گفت نازی توکه نمی دونی

عشق یعنی چی نگار هنوز زندست برای آقا احسان .

امدم بیرون .  اینجوری بود که سعی کردم اصلا جلوی

چشم احسان نباشم حتی سر میز . از نگاهش فراری

بودم . بعد از ناهار جاتون خالی یه دست والیبال واقعا

چسبید و بهتر از همه اینکه احسان توی بازی نبود .

چقدر هم مسخرش کردن . هفته اول مدرسه بود و

شروع سال جدیدو دوباره شیطنتای مدرسه . اوضاع

داشت خوب پیش می رفت و دیگه مزاحمتی نبود . انگار

هرسال داره سرعت گردش زمین بیشتر میشه . گذشت

تا به دبیرستان پا گذاشتم .

جو دبیرستانو خودتون بهتر می دونید . فکرمو گذاشتم

روی اینکه باید بهترین معدلو داشته باشم . اما یه بار

دیگه تقدیر بازیشو شروع کرد واین ددفعه جدیدتر . از

احوالات آقا احسان هم بی خبر نبودیم . چون با یکی از

بهترین دوستای من دوس شدن این ترفند کهنه و بزرگش

بود . روز تولد مینا دوستم بود که دیدم خیلی خوشحاله

احسان بهش کادو داده بود اونم بیچاره داشت پر در می

آورد . همون ادکلنی بود که من بهش پیشنهاد داده

بودم . خوب یه روز که داشتم تنهایی می رفتم کتابخونه

توی فکر بودم معمولا وقتی توی مسیر کتابخونه هستم

به روبرو خیره هستم و به آینده فکر می کنم . که قرار

چی کارا بکنم . طبق عادت داشتم همین جوری می

رفتم که یه پراید پیچید جلوی من ترسیدم کتابام از دستم

افتاد . واقعا موندم چی کار کنم خشکم زد آخه ساعت ۳

عصر بود کوچه خلوت . راننده داشت یه چیزی می گفت

و می خندید . نشستم کتابامو بردارم اما سایه یکی روی

زمین دیدم سرمو بلندکردم نیما بود . نشست کتابارو

جمع کرد و داد به دستم بعد یه نگاه بدی به راننده

انداخت . به من گفت شما برین نازی خانم . هنوزم

متعجب وبدم از این کار نیما و اینکه الان اینجا چی کار

می کنه ؟ خیلی خونسرد رفت طرف ماشین به راننده

گفت پیاده شو راننده خندید چیزی یادمه اینه که یه پسر

بیست بیست یک ساله بود با مدل مو قشنگ و یه

سیستم به قول آقایون بترکون . پیاشده شد گفت امرتون

؟ نیما برگشت به من یه نگاهی کرد داد زد نازی خانم

شما برید . گفتم برید دیگه چرا هنوزم اینجایی . نمی

تونستم اگر می امدم و یه اتفاقی می افتاد چی ؟

 پسره پرسید به شما چه مربوطه من می خواستم

خانومو سوار کنم شما چی کارشون باشید ؟گفت : این

خانم صاحب داره بی صاحب که نیست که وکیلشون

هستم . دیگه دور شدم چون نمی  خواستم هر حرفی

بشنوم یا دعواشونو ببینم اما تا کتابخونه فکرم درگیر بود

خدا می دونه اون روز چقدر نذر کردم اتفاقی نیفته .

بالاخره برگشتم همون جا شیشه خورده دیدم دلم

ریخت . فقط می دومیدم تا برسم خونه چون واقعا حالم

به هم ریخته بود رسیدم خونه به سرم زد زنگ بزنم به

ساناز ببینم نیما چیزیش نشده باشه . زنگ زدم دیدم

ساناز زیاد حالش جالب نیست پرسیدم چی شده ؟ گفت

نازی ... نازی (یه دفعه  بغضش ترکید ) نیماتوی

بازداشته . پرسیدم چرا ؟ گفت با یه یارو دعواکرده زده

شیشه ماشینو شکونده اونم همسایه ها زنگ زدن به

پلیس اونا هم نیمارو بردن تازه  . دلداریش دادم . و

خداحافظی کردم . اما واقعا چی کار می تونستم بکنم .

فقط دعا می کردم که اینم قضیه حل بشه . اون شب بابا

هم دیر امد که بعدش فهمیدم بابا آقای فرانی رفته بودن

پاسگاه نیمارو آزاد کرده بودن . همش تقصیر من بود نمی

دونم شایدم تقصیر احسانن واقعا گیج شده بودم همین

که فهمیدم به قید ضمانت آزاد شده خوشحال شدم

 

ببخشید می دونم خیلی طولانی شده بایدبرم سره

برنامه هام مثل سریالهای ایرانی نمی خوام هزار

قسمته بشه اما شرمنده ام از همه کسائیکه لطف کردن

اومدن تا داستان تنها مونده رو بخونن من بقیه رو بعدا

می نویسم پس بازم سربزنید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 13:1 |
لحظه ها رو دوست دارم اما باتو

چشمامو دوست دارم اما به شرطی که

صورت زیبای تو توش افتاده باشه

چشمه رو دوست دارم به شرطی که مثل چشمای تو پاک باشن

یه روز اومدی بی سرو صدا گفتی که تا پایان دنیا دوستم داری اما افسوس که

عمر دنیا کوتاه بود

یه روز گفتی که سحر چشمام تو رو گرفته اما افسوس که چشمام برات بی فروغ شدن

یه روز دیگه گفتی صدام برات مثل ملودی اما افسوس که گذر زمان این ملودی تازه را به دست فرسودگی سپرد

یه روز دیگه گفتی می خوام این دلو بگیرم ازت واسه همیشه

فردا هم گفتی که دیگه دلی برای من وجود نداره چون من دیگه دلبرت نیستم گفتی دلبری داری که دلتو بهش دادی

آخرش هم گفتی توهم بمون دل من برای دو نفر جا داره اما افسوس که

حرفت دیگه برام رنگی نداشت افسوس که ترجیح دادم

برای همیشه تنها بمونم اما حاضر نیستم که برای همیشه یه نامرئی باشم

 

 

+ نوشته شده توسط nazi در سه شنبه یکم اسفند 1385 و ساعت 11:46 |


Powered By
BLOGFA.COM