به نام پرودرگاري كه داد قلبي تا باشد براي تو لبي تا سخن
گويد با تو و داد چشماني كه نبيند جز تو
با نام او شروع كردم و سوگندش دادم تا بمانم فقط براي تو
با نام او مي نويسم تا بگويم هرلحظه ياد توام
اورا مي پرستم و تورا ستايش مي كنم به ياد او
اورا نيايش و تورا نوازش مي كنم
اور بر قلب خود صاحب ديدمو تورا جزئي از آن اورا
بوسيدم و بوسه بر قدمگاهش زدم ازيرا كه او در تممام تنهايي
هايم مرا ياري داد و فرشته اي چون تو را براي همدمي من
برگزيد دست به دامانش زدم تا مارا در پناهش حفظ كند فرياد
كشيدم تا دل سكوت كند
دلي كه ساحلش هميشه آفتابي بود دلبر طوفاني اش كرد
ارگ من آباد بود اما تو محبوب ويرانش كرد
وقتي شاهد بودم كه چگونه كاخم به كوخي تبديل شد دگر از
پاي نشستم اما باز آفريدگار فرشته اي را بر ويراني نازل
كرد كه برايم كاخي همانند كاخ هارون بناكرد .


