تبليغاتX
نسيم تحول - گذر

سلام ما امدیم

امروز می خوام بعد از اون همه تنبلی یه داستان بگم براتون و با عرض

معذرت از دوستانی که به من لطف  کردن ولی من شرمندشون شدم

حالا یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون کسی نبود اون  موقعه ای که

جد ماهم نبود یه پادشاه مهربون بود یه پسر کوچولوی بدجنس داشت آخه

زنگ مردمو می زد فرار میکرد  زمان گذشت بابا پیر شد نوبت رسيد كه به

پادشاه پسر . باباهه براي اين پسر علاوه بر همه چيز يه چيز خيلي خوب به

ارث گذاشت يه وزير باهوش و دانا (مثل من)  گذشت آقا بالاخره آدماي

خوب هم هميشه دشمن دارن زيراب اين وزيرو زدن اينجوري شد كه

آقاي وزير ما از كار بركنار شد  ولي دم آخري يه چيزي داد به اين شاه

جوان ما يه انگشتر ساده با يه نگين كم ارزش بهش گفت هروقت تو

شرايطي گير كردي كه به كمك نياز داشتي اين نگينو باز كن .آقا گذشت تا

اينكه يه روز يه جنگي شد بين اين شاه و شاه همجوار بعدش داشتن عقب

نشيني مي كردن كه يه دفعه شاه حس كرد به كمك نياز داره نگينو باز كرد

مي دوني توي چي بود

اين نوشته حكاكي شده بود ْ اين نيز مي گذرد ّ  خوندو قوت گرفت

دوباره رفتن طرف ميدون اما اين بار موفق شدن .

خب خوابتون كه نبرد واقعا يه وقتايي ميشه كه حس مي كني توي يه زندون

بي در و پيكر اسيري هيچ راهي نداري مشكلا دارن خفت مي كنن كسي

نيست حرفتو بفهمه بيا اين جمله رو توهم بنويس توي چند تا كاغذ كوچولو و

براي خودت چن جا بزار . و هروقت توهم داشتي از كلي حرف توي دلت يا

مشكل توي زندگيت حس خفگي مي كردي بخونش با ايمان بخونش و به

ساعتت هم نگاه كن یادت باشه شب هیچ وقت موندگار نیست .

 

+ نوشته شده توسط nazi در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 20:36 |


Powered By
BLOGFA.COM